آخرين خبر/ اين شب‌ها داستان خواندني «سهم من » نوشته «پرينوش صنيعي» را مي‌خوانيم. با ما همراه باشيد.

قسمت قبل

-حالا اگر ممر درآمد ديگه اي داشته باشم،شما استخدامم نمي کنيد مگه شما کارمند نمي خواين؟
-چرا خانم مي خوايم ولي داوطلب هم زياد داريم که از نظر مدرک تحصيلي و تجربه شرايط بهتري از شما دارن،من
اصلاً نمي فهمم چرا آقاي معتمدي شما رو معرفي کرده اونم با اين اصرار.
نمي دانستم چه بگويم،پدر حميد گفته بود وقتي براي کار به جايي مراجعه مي کني نگو شوهرت زنداني است،دروغ هم
نمي توانستم بگويم چون مطمئناً مچم به زودي باز مي شد،اين کار را هم بايد مي گرفتم،اينجا از هر نظر براي من مناسب
بود،مستأصل و نااميد شده بودم،بي اختيار دو قطره اشک بر زانوانم چکيد با صدايي که خودم هم به سختي مي شنيدم
گفتم،
-شوهرم زندانه
-با اخمهاي در هم رفته چشمانش را تنگ کرد و پرسيد:
-براي چي؟
-فعاليت هاي سياسي.
-ساکت شد،جرأت نداشتم حرفي بزنم،او هم ديگر چيزي نپرسيد،شروع کرد به نوشتن بعد از مدتي سرش را بلند
کرد،قيافه اش در هم رفته بود،نامه اي به دستم داد و گفت:
-در مورد شوهرتون با کسي حرفي نزنيد،اين نامه رو به اطاق بغلي ببريد بديد به خانم تبريزي،ايشون وظايف شما رو
بهتون مي گن،از فردا هم مشغول کار مي شيد.
خبر کار کردن من در خانه مثل بمب ترکيد،خانم جون با چشمهاي از حدقه در آمده گفت:
-يعني بري اداره،مثل مردا؟
-بله،مرد و زن ديگه فرقي نداره.
-وا!خدا مرگم بده،چه حرفا؟آخرالزمون شده،من که فکر نمي کنم داداشا و آقاجونت بذارن.

-به اونا مربوط نيست،هيچکس حق دخالت توي زندگي من رو بچه هامو نداره هر بلايي تا حالا سرم آوردن بسه،حالا
ديگه من شوهر دارم،شوهرم که نمرده،اختيارم دست خودم و اونه پس خودشونو بي خودي سبک نکنن.
با همين التيماتوم دهان همه بسته شد هر چند که فکر نمي کنم آقاجون خيلي هم مخالف بود چون چندين بار از اينکه
من روي پاي خودم ايستادم و به برادرهايم متکي نيستم اظهار خوشحالي کرد.اين کار در تقويت روحيه ام بسيار مؤثر
افتاد،احساس شخصيت و امنيت خاصي داشتم هر چند خيلي خسته مي شدم ولي از اينکه به کسي محتاج نبودم احساس
غرور مي کردم.
در اداره نقش منشي يا رييس دفتر را داشتم همه کاري مي کردم تايپ، پاسخ به تلفن،مرتب کردن پرونده ها،رسيدگي
به برخي حسا کتابها،و گاه حتي ترجمه،در ابتدا همه چيز خيلي سخت به نظر مي رسيد،کارها را آشفته و سنگين مي ديدم
ولي دو هفته نگذشته بود که تسلط کافي بر مطالب پيدا کردم،آقاي زرگر که حالا رييسم شده بود با دقت و حوصله
توضيحات لازم را مي داد و کارهايم را زير نظر داشت ولي هرگز ديگر نه سؤالي در مورد زندگي خصوصيم کرد و نه
کنجکاوي خاصي در مورد حميد نشان داد.کم کم شروع به غلط گيري املايي و انشايي از مطالبي که براي تايپ به من مي
دادند کردم،بالاخره هر چه بود من دانشجوي رشتۀ ادبيات فارسي بودم و حداقل نيمي از وقتم در تمام ده سال گذشته به
کتاب خواندن گذشته بود،وقتي با تشويق و توجه رييسم روبرو شدم شهامت بيشتري يافتم،کم کم اعتماد او به کار من به
حدي رسيد که منظورش را مي گفت و از من مي خواست تا متن نامه يا گزارش را بنويسم.از کارم خيلي خوشم مي آمد
ولي با مشکل جديدي روبرو شدم که قبلاً به آن نينديشيده بودم.ديگر نمي توانستم هر هفته و به طور مرتب به زندان
بروم،سه هفته بود که هيچ خبري از حميد نداشتم دلم شور مي زد،با خود گفتم،اين هفته هر طور شده بايد بروم،از روز
قبل تمام وسايل را آماده کردم،مقداري غذا پختم،شيريني،ميوه،سيگار و پول گذاشتم،صبح زود خود را به زندان
رساندم،پاسبان جلوي در با تمسخر و بي ادبانه پرسيد:
-چته؟ديشب خوابت نبرده که صبح به اين زودي اومدي؟من که حالا چيزي تحويل نمي گيرم.

-خواهش مي کنم من بايد ساعت هشت سرکارم باشم.
ولي او شروع به مسخره و توهين کرد،گفتم:
-خجالت بکش اين چه طرز حرف زدنه؟
گويي فقط منتظر همين اعتراض بود تا با خيال راحت هر نسبت زشتي را به من و آن شوهر... بدهد،هر چند در اين مدت
من با همه جور بي اعتنايي و بي ادبي مواجه شده بودم ولي تا آن موقع کسي چنين فحشها و القاب زشتي به ما نداده
بود،از شدت خشم تمام تنم مي لرزيد،دلم مي خواست تکه تکه اش کنم،ولي جرأت اظهار حتي کلمه اي را نداشتم،مي
ترسيدم اگر حرفي بزنم حميد از همين بسته و نامه و غذايي که خدا مي دانست چقدر از آن به دست او مي رسيد محروم
شود.در حاليکه لبهايم را مي گزيدم و اشکهايم را فرو مي خوردم تحقير شده و خرد به اداره رفتم، آقاي زرگر با آن نگاه
تيزش متوجۀ دگرگونيم شد و مرا به اطاقش خواند، در حاليکه نامه اي به دستم مي داد پرسيد:
-چي شده خانم صادقي امروز حالتون خوش نيست؟
اشکهايم را که تا گونه هايم رسيده بود با پشت دست پاک کردم و جريان را مختصراً شرح دادم،با عصبانيت سرش را
تکان داد و بعد از کمي سکوت گفت:
-شما بايد اينو زودتر به من مي گفتيد،مي دونين اگه اين هفته هم خبري از شما بهش نرسه چه روحيه اي در اون
سياهچال پيدا مي کنه؟زود بريد و تا وسايلو تحويل نداديد برنگرديد،بعد از اينم هر دوشنبه بعد از دادن وسايل به اداره
مي آييد،متوجه شديد؟
-بله،ولي بعضي وقتها تا ظهر طول مي کشه،غيبتهامو چه کنم؟من نبايد اين کارو از دست بدم.
-شما نگران کارتون نباشيد،من براتون مأموريت اداري رد مي کنم.اين حداقل کاريه که ما مي تونيم براي اين از خود
گذشتگان بکنيم.
چقدر اين مرد مهربان،حساس و فهميده بود،بين او و مسعودم شباهت هايي مي ديدم،وفکر مي کردم مسعود من هم

وقتي بزرگ شود مثل او خواهد شد.
به تدريج به برنامۀ جديد زندگي عادت کرديم،بچه ها آگاهانه و با دلسوزي حداکثر کوششان را مي کردند تا مشکل
جديدي براي من ايجاد نکنند، صبحها با هم صبحانه مي خورديم و آماده مي شديم با همان ماشين ژيان که در اين مدت
خيلي به دادم رسيده بود،آنها را به مدرسه مي رساندم،هر چند راهشان دور نبود،ظهرها خودشان پياده بر مي گشتند،سر
راه يک نان مي خريدند غذايشان را که آماده گذاشته بودم گرم مي کردند،مي خوردند و مقداري نيز براي بي بي مي
بردند.بيچاره بي بي بعد از بازگشت از بيمارستان خيلي مريض احوال شده بود،هيچ جاي ديگر را هم جز خانۀ خودش
دوست نداشت،در نتيجه ما بايد به او هم مي رسيديم،عصرها سر راه خريد مي کردم،به بي بي سر مي زدم،بشقابها را
جمع و اطاقش را مرتب مي کردم،کمي با او حرف مي زدم و بعد بالا مي رفتم،تازه کار خانه شروع مي
شد،شستن،نظافت،آماده کردن غذاي فردا، دادن شام بچه ها،رسيدگي به درسها،گفتن ديکته و خلاصه هزار کار ديگر که
معمولاً تا ساعت ده،يازده طول مي کشيد،وبعد مانند جنازه اي مي افتادم و به خواب مي رفتم،با اين وضع فکر نمي کردم
ديگر بتوانم ادامۀ تحصيل دهم،يک سال را از دست داده بودم ولي گويا مجبور بودم سالهاي ديگر را هم از دست بدهم.
آن سال اتفاق ديگري در خانواده مدتي ما را به خود مشغول کرد و آن ازدواج فاطي بود که بعد از بحثها و اختلاف
نظرهاي بسيار به وقوع پيوست،محمود با درسي که از ازدواج من گرفته بود در نظر داشت که فاطي را حتماً به مردي
بازاري و با خدا مثل خودش شوهر دهد،فاطي که برخلاف من مظلوم و حتي توسري خور بود با وجود بيزاري از
خواستگار معرفي شده جرأت مخالفت نداشت،ظاهراً تنبيه هايي که من شده بودم آنچنان بر او اثر گذاشته بود که اعتماد
به نفس و توانايي اظهار نظر را براي هميشه از او گرفته بود،در نتيجه دفاع از حقوق او نيز بر عهدة من محول شد و
عنوان خروس جنگي خانواده به طور قطع برايم به تصويب رسيد.اين بار با درايت بيشتري عمل کردم و بدون گفتگو با
محمود يا خانم جون محرمانه با آقاجون وارد بحث شدم نظر فاطي را گفتم و از او خواستم تا با يک ازدواج اجباري
وسايل بدبختي دختر ديگرش را هم فراهم نکند،هر چند که بعد ردپاي من در تصميم گيري جديد آقاجون مشخص شد

و تنفر محمود را بيش از بيش برانگيخت ولي به هر حال اين ازدواج بهم خورد و فاطي با خواستگار ديگري که عمو
عباس معرفي کرده و مورد پسندش بود پيمان زناشويي بست.صادق خان شوهر فاطي جواني تحصيل کرده،خوش
قيافه،مهربان از خانواده اي فرهنگي،متوسط و محترم بود که به عنوان حسابدار در يکي از شرکتهاي دولتي کار مي کرد
هر چند که به قول محمود حقوق بگير بود و وضع مالي درخشاني نداشت ولي فاطي راضي بود و من و بچه ها هم دوستش
داشتيم او هم با درک نياز پسرهاي من به پدر با آنها رفتاري بسيار دوستانه داشت و اغلب با ترتيب برنامه هاي
تفريحي،آنها را با خود به گردش مي برد.
زندگي ما تقريباً روي روال مشخصي افتاده بود،کارم را دوست داشتم، همه چيز باب ميلم بود دوستان خوبي هم پيدا
کردم که وقت ناهار يا ساعتهاي بيکاري را با شوخي و خنده و حرف زدن دربارة ديگران پر مي کردند،از اين طريق من
با کارکنان ساير ادارات آشنا مي شدم ولي اغلب بحث ما د ر مورد يکي از رؤساي ادارات به نام آقاي شيرزادي بود که از
همان ابتدا از من بدش مي آمد و از هر کاري که مي کردم ايراد مي گرفت،همه مي گفتند مردي حساس و شعر بسيار
خوب و توانايي است ولي من جز خشونت و بدخلقي هيچ چيز در او نمي ديدم.مواظب بودم با او برخورد پيدا نکنم و
بهانه اي به دستش ندهم،مدام متلک مي گفت و بهانه مي گرفت و با گوشه و کنايه به من مي فهماند که من در نتيجه
پارتي بازي استخدام شده ام و صلاحيت کافي ندارم.بچه ها مي گفتند ناراحت نشو اون اخلاقش اين جوريه،ولي من
احساس مي کردم با من بيش از سايرين بدرفتاري مي کند،حتي شنيده بودم پشت سر به من مي گويد سوگلي آقاي
زرگر،خيلي ناراحت شدم و بهم برخورد،نمي فهميدم مشکل او کجاست به تدريج منهم از او بدم آمد،به بچه ها گفتم:
-تنها چيزي که بهش نمياد شاعريه،بيشتر شبيه اعضاي مافياست، شاعر بايد روح لطيف داشته باشه،افتاده باشه نه اينهمه
از خود راضي،خشن و بداخلاق.حتماً شعرها مال خودش نيست،لابد يه شاعر بيچاره اي رو زندوني کرده و با چاقو
تهديدش مي کنه تا به اسم او شعر بگه.همه مي خنديدند.
فکر مي کنم اين حرفها به گوش خودش هم رسيده بود.يک روز به بهانۀ چند غلط کوچک تايپي مقاله ده صفحه اي را

که با دقت و زحمت تصحيح و تايپ کرده بودم پاره کرد و روي ميزم پرتاب نمود.ديوانه شدم،ديگر نمي توانستم جلوي
خودم را بگيرم،فرياد زدم:
-شما معلوم هست چتونه؟مدام دنبال بهانه گيري از کار من هستين ،مگه من چه هيزم تري به شما فروختم؟
-هه ...!خانوم شما نميتونيد به من هيزم تري بفروشيد،چون من دست شما رو خوندم،خيال کردي منم زرگر و معتمدي
هستم که بتوني سر انگشت بچر خونيم؟من امثال شماها رو خوب ميشناسم.
تمام بدنم از عصبانيت مي لرزيد مي خواستم جوام بدهم که آقاي زرگر وارد اطاق شد و با صداي بلند گفت
-چه خبره آقاي شيرزادي چي شده؟
-چي شده؟کار بلد نيست ،دو روزه معطل کرده،اونوقت مقاله رو با اينهمه غلط داده دستم ،همينه ديگه وقتي يه آدم بي
سواد و فقط براي اينکه پارتيش کلفت بوده و برورويي داشته استخدام ميکنيد همين ميشه بايد منتظر عواقبش هم
باشيد.
-مواظب حرف زدنت باش،خودت رو کنترول کن ،بفرماييد توي اطاق من کارتون دارم و با فشار دست تقريبا او را به
اطاق خودش هل داد.
سرم را در دستهايم گرفته بودم و سعي ميکردم از ريختن اشکهايم جلوگيري کنم،بچه ها دورم جمع شدند ،هريک به
نوعي دلداريم مي دادند،عباسعلي مستخدم طبقه ما که خيلي هوام رو داشت برايم آب قند آورد.خودم را به کار مشغول
کردم .بعد از يکساعت آقاي شيرازي وارد اطاقم شد ،رويم را از او برگرداندم ،جلوي ميزم ايستاد ،سعي مي کرد نگاهش
به چشمان من نيفتد ،با بغض گفت:
-ببخشيد!منو ببخشيد.
و با عجله اطاق را ترک کرد .مات و متحير با نگاهي پرسنده به آقاي زرگر که در کنار در ايستاده بود نگاه کردم و
پرسيدم:

-چي شد.......؟
-هيچي شما فراموش کنيد ،اون همين طوريه،مرد خوب و خوش قلبيه ولي خوب عصبي هم هست و نسبت به بعضي چيزا
حساسه.
-مثلا نسبت به من؟
-نه دقيقا شما،هر کسي که فکر مي کنه حق ديگري رو گرفته.
-ولي من حق کي رو گرفتم؟
-جدي نگيريد ،مي دوني قبل از اومدن شما اين آقا يکي از شاگردهاشو که تازه ليسانس گرفته بود براي استخدام معرفي
کرد،تقريبا کاراش تموم شده بود که جريان شما پيش اومد هرچند من قبل از مصاحبه با شما به شيرازي قول دادم که
زير بار سفارش معتمدي نمي رم ولي خوب ما شما رو استخدام کرديم،از نظر او اين نامردي بود ،طبيعيه که با اون روحيه
حساس نميتونست به قول خودش اين بي عدالتي رو تحمل کنه از اون به بعد دشمن من و شما شد با معتمدي که از قبل
دشمن بود چون اون به طور کلي با روسا دشمني ذاتي و ماهوي داره.
-ظاهرا حق هم داشته ،چون واقعا من حق کس ديگري رو گرفتم ،با اين شرايط چرا منو استخدام کردين؟
-اي بابا حالا يه چيزي هم بدهکار شديم ،من حساب کردم که او با اون شرايط مي تونه جاي ديگه کار پيدا کنه کما اينکه
يک هفته بعدش استخدام شد ولي شما در شرايطي بوديد که سخت تر براتون کار پيدا مي شد.به هر حال با عرض
معذرت مجبور شدم موضوع شوهرتونو بهش بگم،نگران نباشيد،آدم قابل اعتماديه،پيش خودتون بمونه خودش هم تمام
عمرش در گير مسايل سياسي بوده.
روز بعد آقاي شيرازي افسرده و رنگ پريده ،با چشماني سرخ و تب زده به اطاقم آمد معلوم بود که نميداند چه بگويد
بالاخره گفت:
-مي دونيد دست خودم نيست

در خشم درون تافته چون اخگر تابان
گرگي شده ام هارتر از گرگ بيابان
-من در حق شما بد کردم ،راستشو بخواين کارتون خيلي هم خوبه من به سختي تونستم اشکال پيدا کنم ،در صورتيکه از
دو خط نامه تمام اين رئيس روسا هزار اشکال بيرون مي آد.
بعد از اون يکي از مهمترين حاميان و دوستان من شد ،بر خلاف آقاي زرگر نسبت به وضعيت مبارزاتي حميد ،گروهشان
و نحوه دستگيري او بسيار کنجکاو بود و در هر فرصتي سوالاتي در اين مورد مطرح ميکرد ،شور و اشتياق او براي
شنيدن مرا که هيچ تمايلي به گفتگو در اين زمينه را نداشتم به سخن مي آورد،همدردي او با آنچنان خشم وکينه اي
آميخته بود که به وحشتم مي انداخت ،يک بار در ميان سخنانم متوجه چهره غضب آلودش شدم،رنگش به کبودي مي
گراييد ،با نگراني پرسيدم:
-حالتون خوبه؟
-نه خوب نيستم ،ولي شما نگران نشيد من اغلب اين حالو دارم ،نمي دونيد در درون من چي مي گذره.
-چي مي گذره؟شايد منم همون حالو داشته باشم ولي نميتونم بگم.
داني درون من به چه روزي نشسته است؟
شهري عزا گرفته پس از قتل عامها
من تشنه ام به خون کسي در گذاز خشم
چون روزه دار تشنه به ظهر صيامها
نه!من که بيشترين ضربه ها رو خورده بودم هرگز خشم و اندوهي چنين مهيب نداشتم .يک بار در مورد شب هجوم به
خانه ما پرسيد،مختصري از آنچه گذشته بود را گفتم ،ناگهان خويشتن داري از دست داد و بي مهابا فرياد زد:
زين قوم پاچه گير سگستان شدست شهر

شيران چه مي کنند مگر در کنامها
وحشت زده پريدم ،در اطاق را بستم و با التماس گفتم:
-شما رو به خدا آقاي شيرازي،صداتونو مي شنون ،اين ساواکيه تو همين طبقه اس.
آن روزها نصف همکاران خود را ساواکي مي پنداشتيم و با وحشت ،بيزاري و احتياط با آنها رفتار مي کرديم .از آن پس
او اشعارش را که هر کدام براي اعدام دارنده يا گوينده آن کافي بود برايم مي خواند و من با پوست و خونم آنها را درک
مي کردم و به خاطر مي سپردم .او بازمانده شکستهاي سياسي مردم بعد از سالهاي سي بود ،روح جوان و حساس او در
آن زمان زير بار اين شکستها خرد شده و تمام زندگيش را به تلخي و تباهي کشيده بود ،با نگراني مي انديشيدم که آيا
تجارب تلخ کودکي و نوجواني اين چنين پايدار است؟پاسخم را در شعري يافتم که توصيف روز بيست و هشت مرداد و
ناکامي هايش بودو مي گفت:
بعد از آن لحظه چشم من همه عمر
آسمان را به خون شناور ديد
ماه و خورشيد را به شام و به روز
ديد و از پشت برق خنجر ديد
آشنايي با او مرا به شدت نگران سيامک کرد ،برق خشم و نفرتي را که آنشب در چشمانش ديده بودم،آيا او هم چنين
خواهد شد؟آيا او هم به جاي اميد شادي و ديدن زيباييهاي زندگي به بيزاري ،تنفر قهر وتنهايي تن د ر خواهد داد؟آيا
مسائل سياسي و اجتماعي چنين تاثيرات پايداري در روحهاي حساس به جاي مي گذارد؟واي پسرم بايد فکري براي او
مي کردم.
****
اواخر تابستان بود ،حدود يکسال از زنداني شدن حميد مي گذشت ،با حکمي که دادگاه داده بود ما بايد چهارده سال
ديگر را بدون او مي گذرانديم ،چاره اي نبود بايد به اين وضع عادت مي کرديم انتظار کشيدن هدف نهايي زندگيمان

شده بود.موعد نام نويسي دانشگاه نزديک مي شد بايد تصميم مي گرفتم يا براي هميشه از ادامه تحصيل منصرف مي
شدم و اين آرزوي ديرين را به گور مي بردم ويا با پذيرش سختي و فشار بسيار برروي خودم و بچه ها دوباره نام نويسي
مي کردم .مي دانستم درسها هر ترم سخت تر مي شوند و من با اين وقت محدود نمي توانم وقت کلاسها رو به گونه اي
تنظيم کنم که به کارم لطمه نزند حتي اگر آنها حرفي نداشته باشند من حق ندارم بيش از اين از محبت روسا يم سوء
استفاده کنم ، از سويي ديگر کار در اداره لزوم تحصيل را بيش از بيش نشانم مي داد ، وقتي مي ديدم کساني فقط به
دليل داشتن مدرک بالاتر به من امر و نهي مي کنند و اشتباهاتشان را به پاي من مي گذارند متاسف مي شدم و ميل رفتن
به دانشگاه در وجودم زبانه مي کشيد ، در ضمن از هنگامي که فهميدم تا سالهاي سال بايد به تنهايي زندگي را اداره
کنم،در فکر راهي براي کسب در آمد بيشتر که بتواند جوابگوي نيازهاي آتي بچه ها باشد بودم،مسلما با داشتن ليسانس
وضعم خيلي فرق مي کرد.
همانطور که انتظار داشتم خانواده خودم همگي معتقد بودند که بايد از دانشگاه چشم بپوشم ولي عجيب بود که خانواده
حميد هم همين عقيده را داشتند ،پدر حميد با دلسوزي گفت:
-تو خيلي تحت فشاري ،فکر نمي کني برداشتن دو هندوانه برات مشکل باشه؟
مادرش با نگراني هميشگي پريد وسط که:
-از صبح تا عصر که اداره اي ،لابد عصر هم ميخواي بري دانشگاه،پس اين بچه ها چي؟فکر تنهايي اين طفل معصوم ها
رو نمي کني؟
منيژه که ماه هاي آخر حاملگيش را مي گذراند و سالها پشت کنکور ماند تا بالاخره ازدواج کرد ،با ژست هميشگي اش
گفت:
-همش روي چشم و هم چشميه،نه اينکه منصوره دانشگاه رفته.
خيلي سعي کردم خودم را کنترل کنم ،ولي اخيرا بسيار کم طاقت شده بودم و ديگر هم آن دختر شهرستاني دست و پا

چلفتي نبودم که زير بار هر حرف زور يا طعنه اي برود و هرگز ميل و خواست او اهميتي نداشته باشد.در وجودم خشمي
جوشيد که ترديد هايم را شست و ترسي را که بروجودم مستولي شده بود زايل کرد گفتم:
-جالا که من بايد هم نقش پدر و هم نقش مادر براي بچه هام داشته باشم و زندگيشونو اداره کنم ،ناچارم به فکر درآمد
بيشتر باشم،حقوق فعلي من برايتامين نيازهاي آينده اونا کافي نيست،مخصوصا که روز به روز هم خرجشون بيشتر مي
شه .در مورد برنامه زندگيشون هم شما نگران نباشيد ،نوه هاي شما مورد بي مهري و بي توجهي قرار نمي گيرن من فکر
همه چيزو کردم.
ولي واقعيت اين بود که من هيچ فکري نکرده بودم .شب با بچه ها نشستم و سعي کردم آنها را در جريان امر قرار دهم
و همکاريشان را جلب کنم. آنها ابتدا به دقت به حرفهايم گوش دادند ،محاسن و معايب دانشگاه رفتن را بر شمردم
،وقتي گفتم که مشکل اصلي اينست که عصرها مجبور مي شوم ديرتر به خانه بيايم ،سيامک با به جرکن در آوردن
ماشين پر سر و صدايش وانمود کرد که ديگر به حرفهاي من گوش نمي دهد ،فهميدم که مطلقا راضي به تنهايي بيش از
اين نيست،ساکت شدم و پرسشگرانه به مسعود نگريستم ،مسعود با چشمان معصومش حالات چهره مرا برانداز مي کرد
،جلو آمد ،موهايم را نوازش کرد و گفت:
-مامان تو خيلي دلت مي خواد بري دانشگاه؟
-ببين عزيزم دانشگاه رفتن من به نفع همه ماست،ممکنه کمي بهمون سخت بگذره ولي تموم ميشه،عوضش حقوق من
بيشتر مي شه،بهتر مي تونيم زندگي کنيم.
-نه ...من مي گم تو دوست داري بري؟
-خوب آره من براي رفتن به دانشگاه خيلي زحمت کشيدم.
-پس برو ،تو اگه دوست داري ،برو،ما خودمون کارامونو مي کنيم،شبا هم مي ريم پيش بي بي که نترسيم.شايد تا اون
موقع بابا اومد و ما ديگه تنها نبوديم.

سيامک ماشيني را که در دست داشت پرت کرد و گفت:
-عجب بچه خنگيه،بابا کجا بود که بياد؟انگار مي تونه؟
-ببين عزيزم ،ما بايد خوشبين و اميدوار باشيم ،همينکه بابا زنده اس خيلي جاي شکر داره،بالاخره اونم مي آد.
-چي چي مي گي؟مي خواي بچه گول بزني؟بابا بزرگ گفته بايد پونزده سال تو زندون بمونه.
-ولي توي پونزده سال ممکنه خيلي اتفاقا بيفته،تازه هر سال هم بخاطر خوش رفتاري بهشون عفو مي خوره از مدت
زندونيشون کم مي شه.
-آره اونوقت مي شه ده سال ،چه فايده داره ،اون موقع من بيست سالمه ديگه بابا مي خوام چکار؟من بابامو همين حالا مي
خوام.همين حالا.......
****
دوباره ترديد بر وجودم چيره شد ،دراداره دوستانم معتقد بودند که نبايد اين فرصت را از دست بدهم ،آقاي زرگر
تشويقم مي کرد و مي گفت کاري مي کند که کلاسها را در وقت اداري بروم مشروط بر اينکه کارهاي مانده را در خارج
از وقت اداري به انجام برسانم ،اتفاقا در همان روزها بالاخره با در خواست هاي مکرر ما موافقت شد و به من و بچه ها و
پدر ومادرش اجازه ملاقات دادند،هم خوشحال بودم وهم نگران ،پدرش با عجله نزد من آمد و گفت:
-من به خانوم نمي گم تو هم به بچه ها نگو،معلوم نيست با چه منظره اي روبرو بشيم .اگر حال و روز حميد مناسب بود
دفعه ديگه اونا رو مي بريم.

ادامه دارد...




با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد