آخرین خبر/ در شب های سرد زمستان با داستان زیبا و خواندنی «شب هفتمین بدر» در بخش کتاب آخرین خبر همراه خانه های گرماتن هستیم . امیدواریم از خواندن این رمان خارجی به قلم «ویکتوریا هولت» لذت ببرید.

قسمت قبل

ماکسیمیلیان پاسخ داد :
- من هرگز چنین چیزی نگفته ام .
خانم گرابن سینی را روی میز گذاشت و گفت :
- دوشیزه ترانت من می دانستم چقدر او برایت بی تاب است . این را از چشمانش می خواندم . بعد از تو او هیچوقت
به حالت سابقش برنگشت . او همیشه خیلی شاد و سرحال بود و بعد ناگهان تغییر کرد . با خودم می گفتم مسئله به
یک زن مربوط می شود . بعد هلید گارد پیر بیچاره موضوع را به من گفت . او به من رو آورد . ما در مهد کودک
قصر باهم کار می کردیم . او پرستار زیردست من بود . پسرها به خصوص این برق ما یک دنیا برایش ارزش داشتند
. و او همه چیز را برایم تعریف کرد ... درباره ی یک دختر کوچک انگلیسی که شبی به کلبه آمد و چطور بعد از آن
شب ماکسیمیلیان دیگر خودش نبود . داستان خیلی عاشقانه ای بود و بعد آنها کلبه را منفجر کردند تا این طور به
نظر برسد که او آنجا مرده است .
ماکسیمیلیان فریاد زد :
- هیلد گارد اینها را برای تو تعریف کرد ؟ پس چرا به من نگفتی ؟ چرا ؟
- هیلد گارد اصرار داشت که این راز را نگه دارم . وقتی او نفس های آخر را می کشید ماجرا را برایم تعریف کرد . و
گفت )چیزی به کسی نگو مگر این که برای سعادت او ضروری باشد . زیرا برای ماکسیمیلیان بهتر است که فکر کند
او مرده است . (
ماکسیمیلیان گفت :
- تو همیشه پیرزن فضولی بودی . ولی چطور جرات کردی این راز را از من پنهان کنی ؟
- حاال مرا سرزنش نکن . من او را برایت آورده ام . این طور نیست ؟ خودم نقشه اش را کشیدم . رفتم و او را پیدا
کردم و نقش یک جهانگرد را بازی کردم که دنبال کتاب است و همه چیز را خیلی طبیعی وانمود کردم . تمام مدت
فکر می کردم چقدر آقای برق را حیرت زده می کنم و درستش این بود که شب هفتمین بدر او را غافلگیر کنم . می
توانم یک گیالس شرب با شما بنوشم ؟
او منتظر تعارف نشد . سه گیالس را پر کرد و نشست . در حالی که نوشیدنی خود را جرعه جرعه می نوشید یکی از
کیک های کوچک خودش را نیز دندان می زد .
او از هیلد گارد بیچاره و نگرانی بی حد او از آنچه در کلبه ی شکار روی داده بود حرف زد . او هیلد گارد را وادار
کرده بود تمام آنچه را که می دانست برایش تعریف کند و هیلد گارد خیلی می دانست . مسائلی که به شاهزاده
مربوط می شد به همان اندازه ی خانم گروبان مورد توجه او نیز بود . او چشمهایش را باز نگه داشته بود . می دانست
که خانم جوان هنگامی که برای اولین بار به کلبه آمد یکی از شاگردان صومعه بود و هنگامی که دوباره به کلبه
بازگشت الیزه و ارنست او را آوردند و این که پدرش در آکسفورد صاحب یک مغازه کتابفروشی بود . او اسم آن
دختر را می دانست . خانم گرابن گفت :
- من عالقمند بودم بدانم پسرهایم به چه کارهایی مشغولند و توجه کردم که این ماجرای عادی نبوده است . هیلد
گارد می دانست که این رابطه از لحظه ی شروع متفاوت بود . علت ناراحتی اش نیز همین بود . او ان را نمی پسندید
و همین طور ان مراسم را دوست نداشت . او می گفت دخترک آنقدر معصوم بود که باور کرده بود آن یک ازدواج
واقعی است .


ماکسیمیلیان گفت :
- ولی ازدواج ما واقعی بود .
خانم گرابن اول به او و بعد به من خیره شد . فریاد زد :
- خدای من ، این حقیقت ندارد . این هم یکی از شوخی های توست . من تو را می شناسم آقای برق .
ماکسیمیلیان با لحنی جدی گفت :
- گرابن عزیز ، قسم می خورم که نه سال پیش من در کلبه ی شکار ازدواج کردم .
او سرش را تکان داد و سپس دیدم که لبانش پیچ خورد . او مرا به اینجا آورده بود . او مرا به ماکسیمیلیان نشان داده
بود . این همان نوع نمایشنامه ای بود که دوست داشت ارائه دهد . اما اگر ازدواج ما واقعی بود ! می تواستم شادی او
را از امکاناتی که این ماجرا برایش فراهم می کرد درک کنم . و برای اولین بار از لحظه ای که ماکسیمیلیان قدم به
داخل اتاق گذاشت از شرایط پیچیده و سختی که در برابر ما قرار داشت به وضوح آگاه شدم . تا آن لحظه تنها به این
حقیقت می اندیشیدم که ماکسیمیلیان دوباره به نزدم بازگشته است . سالمت عقل من به ثبوت رسیده بود . من
قربانی نقشه ای شریرانه شده بودم اما عقلم را از دست نداده بودم . من چیزی را تصور نکرده بودم و حاال شوهرم را
دوباره به دست آورده بودم . خانم گرابن داشت می گفت :
- پس حقیقت این است ؟
ماکسیمیلیان پاسخ داد :
- همین طور است .
- و دوشیزه ترانت همسر توست ؟
- او همسر من است ، گربن .
- و شاهزاده خانم ویلهلمینا چی ؟
سایه ای صورتش را پوشاند . گمان می کنم وجود او را تا آن لحظه از یاد برده بود .
- از آنجایی که من مدت نه سال است با لنشن ازدواج کرده ام او نمی تواند همسر من باشد .
خانم گرابن گفت :
- خدای من ! این مسئله تمام منطقه ی دوک نشین را می لرزاند . تو چکار کردی ماکسی ؟ حاال چه بالیی سر ما می
آید ؟
او خنده ای کرد که خالی از شادی نبود :
- ولی تو اهمیتی نمی دهی ، این طور نیست ؟ هر دوی شما گیج هستید . به جز همدیگر هیچ چیز نمی بینید . وای
ماکسی ، او او را دوست داری مگر نه ؟ وقتی می بینم شما با هم هستید احساس خوبی به من دست می دهد .
فراموش نکن که من او را پیدا کردم . من او را برایت آوردم .
ماکسیمیلیان گفت :
- این پیرزن فضول ، هرگز فراموش نمی کنم که تو او را برای من آوردی .
خانم گرابن با نگاهی شیطنت آمیز گفت :
- فردا روز رو به رو شدن با مسائل بغرج است .
خندید :


- امشب شب هفتمین بدر است . ما نباید آن را فراموش کنیم . وای ماکسی تو همیشه سپاسگزار من خواهی بود ...
تو هم همین طور دوشیزه ترانت . فکرش را بکنید تمام این سال ها ! و شما در حسرت همدیگر می سوختید . من به
هیلد گارد گفتم )درباره اتاق کلبه شکار برایم تعریف کن (و او مو به مو انجا را برایم مجسم کرد . برای این که
هراثاثیه ای که در ان اتاق بود برایش آشنا بود . بدین ترتیب به خودم گفتم امشب در کالکسبرگ اتاق دیگری
دست کنم و ساعت را عقب می کشم . ما عشاق را به هم می رسانیم . اتاق عروسی منتظر شماست ، بچه های من .
نمی توانید بگویید گرابن پیر به شما نمی رسد .
ماکسیمیلیان گفت :
- تو لنشن را برای من آوردی ، گرابن و من تا آخر عمر ممنون تو هستم و برایت طلب خیر می کنم . اما حاال ما می
خواهیم تنها باشیم .
- البته که می خواهید تنها باشید . همین حاال شما را تنها می گذارم . من خودم اتاق عروسی را آماده کردم .
شکلکی در آورد و با نوک پا به طرف در رفت، برگشت و به ما نگاه کرد گویی راضی نبود ما را ترک کند :
- ما همیشه خیلی خوب با هم کنار آمده ایم این طور نیست دوشیزه ترانت ؟ بعدا با همدیگر حرف می زنیم . ...
او در را پشت سرش بست و ما با هم تنها شدیم . می دانستم او هم مانند من روز هایی را که در کلبه بودیم به یاد می
آورد . این که چقدر دوری از هم برایمان غیرقابل تحمل بود . او گفت :
- فردا می توانیم با هم صحبت کنیم . نقشه هایمان را طرح کنیم . باید دقیقا آنچه را می خواهیم انجام دهیم مورد
توجه قرار دهیم . از یک چیز مطمئن هستم . ما دیگر هرگز از هم جدا نخواهیم شد . مهم نیست که چه پیش بیاید
اما اینها مربوط به فردا است ....
او در را باز کرد . خانم گرابن در حالی که شمعی در دست داشت منتظر ما ایستاده بود . ما دنبال او از پله ها پایین
رفتیم و او در اتاقی را گشود . ماه تمام که از میان پنجره نورافشانی می کرد تختخواب بزرگی را که در اتاق قرار
داشت به من نمایاند . اتاق درست به شکل همان اتاقی بود که ما در طی دوران ماه عسلمان در ان باهم شریک بودیم
.
و حاال بعد از نه سال طوالنی و کسالت آور ما دوباره با هم بودیم . ماه با عظمت و موقرانه در آسمان خودنمایی میکرد
و من در حد غیرقابل تصوری خوشحال بودم .
هنگامی که سپیده زد ما هر دو بیدار بودیم . می دانستم او نیز احساس مرا دارد . ما نمی خواستیم یک روز نو آغاز
شود چرا که می دانستیم حتما مشکالت فراوان با خود دارد . من مرتب به چهره ی مغرور و سرد زنی که خود را
همسر ماکسیمیلیان می پنداشت فکر می کردم .اما فرقی نمی کرد که ما چه آرزویی داشتیم . شب سحر انگیز به
پایان رسید و روزی دیگر آغاز شد . او گفت :
- لنشن من مجبورم به قصر پدرم برگردم .
- می دانم .
- اما امشب به اینجا برمی گردم .
سرم را تکان دادم .
- اگر به آنها اجازه نمی دادم مرا به ازدواج با ویلهلمینا ترغیب کنند همه چیز خیلی آسان تر می شد . باید به او
بگویم .


اخم هایش را در هم کشید :
- او هرگز درک نخواهد کرد .
گفتم :
- تو می توانی به او ثابت کنی ؟
- من قباله ی ازدواجمان را دارم به خاطر می آوری ؟ یکی تو داشتی و یکی من . می توانم کشیش را به شهادت
بگیرم .
گفتم :
- آنها قباله ی مرا برداشتند .
- آسان نخواهد بود لنشن ، پدرم مریض است . فکر نمی کنم مدت زیادی زنده بماند و این موضوع می تواند مرگش
را نزدیک تر کند .
- می توانم بفهمم این چه مفهومی دارد . چقدر آرزو داشتم تو یک وکیل ، دکتر یا هیزم شکنی در کلبه کوچکت
بودی . آن وقت من چقدر سعادتمند می بودم .
- آه لنشن چقدر این مردم خوشبختند ! هیچ کس مراقب حرکات آنها نیست . اعمال آنها جرقه هایی نیست که
کشمکش های بزرگ ایجاد کند . حاال بدترین زمان ممکن است . کالرن باک این قضیه را توهین بزرگی به دربار
خود تلقی خواهد کرد . این به معنای جنگ با آنها است . درست در زمانی که فرانسه قصد حمله به پروس را دارد که
در نتیجه تمام ایاالت آلمان درگیر خواهند شد . من باید وقت فکر کردن داشته باشم . فقط می توانم از یک چیز
اطمینان داشته باشم . این که تو را دوست دارم لنشن . تو نزد من برگشته ای و ما هرگز دوباره از هم جدا نخواهیم
شد .
- تا وقتی که این را به من بگویی ، تا وقتی که بتوانم با تو بمانم ، راضی هستم .
- این مسئله باید هرچه زود تر حل شود ، عزیزمن . من نمی توانم این بی ثباتی را تحمل کنم . هرچه پیش بیاید ما
باید با هم باشیم و نه پنهانی . ولی من باید بروم . آنها متوجه غیبت من خواهند شد .
با او بیرون رفتم و رفتن او را در سپیده دم تماشا کردم . هنگامی که به قلعه برگشتم و به سوی اتاق عروسی ام از پله
ها باال رفتم صدای قدم هایی را پشت سرم شنیدم و حدس زدم که کیست . موهای خانم گرابن زیر کاله خواب فر
زده شده بود . چشمانش می درخشید و پنهانی لبخند می زد . از خودش ، من و آقای برق خودش احساس رضایت
می کرد . به طور گذرا با خودم فکر کردم که او می بایست همیشه نیابت کارهای پسرها را عهده دار بوده باشد و
بنابراین این ماجرا می بایست یکی از هیجان انگیز ترین موقعیت های زندگیش باشد . او گفت :
- پس او رفته است ؟
مرا تا اتاق دنبال کرد . من روی تخت نشستم و او به رااحتی روی یکی از صندلی ها جای گرفت . گفت :
- خوب او دوباره خوشحال است ، طوری که در عرض نه سال گذشته نبوده است .تو مسئولیت بزرگی به گردن داری
دوشیزه ترانت . وای ، من نباید دیگر تو را به این نام بخوانم ولی فقط به خاطر روز های گذشته تا وقتی که لقب تو
علنی شود . خوب ، تو باید پاسخگوی مسائل بسیاری باشی . تو باید او را خوشبخت کنی .
خندید :
- خدای من ، هرگز او را این قدر سرزنده ندیده بودم . می توانی تصور کنی ؟


- و شما تمام مدت می دانستید من که هستم ؟
شادی پنهانی براو چیره شده بود :
- باید قبول کنی که خیلی خوب از عهده اش برآمدم . گفتم یک کتاب راهنمای زبان می خواهم و تو کوچکترین
شکی نبردی . و چقدر ترسیدی وقتی فکر کردی دیگر از تو نمی خواهم برای تدریس زبان بچه ها همراه من بیایی !
حرفش را تصدیق کردم :
- همین طور است .
- و وقتی با من آمدی چقدر سخت بود که رازم را برایت فاش نکنم .او دور از اینجا در برلین بود ! طاقت صبر کردن
نداشتم . به تو بگویم ، این ماجرا از آنچه من فکر می کردم مهمتر است . هیلد گارد تصور می کرد ازدواج شما
دروغی است و چقدر همه چیز آسانتر می شد اگر این طور بود . این چیزی است که مردم درک می کنند . اما ازدواج
با وارث دوک که با یک شاهزاده عروسی کرده ، ازدواجی که ما را به کالرن باک نزدیک تر کرده و این مسئله خیلی
برای من اهمیت داشته است .... خوب ، من نمی دانم !
سپس همچنان که مرا برانداز می کرد خندید :
- ولی تو نمی توانی به آنچه پیش بیاید فکر کنی ، این طور نیست ؟ تنها به او فکر می کنی و این که دوباره با هم
هستید . خوب داستان همین است . روز آگاهی باالخره باید فرا برسد . برق ما عجب مردی است ! مردم هنوز درباره
ی پدر پدربزرگ او ، ماکسیمیلیان کارل حرف می زنند . او دوکی بزرگ و معشوقی بزرگ بود . او در این بخش از
ممکلت به صورت یک افسانه در آمده است . وقتی ماکسی برای سواری به جنگل یا برای تمرین تیراندازی به حیاط
می رفت من در این باره با هیلد گارد صحبت می کردم . به او می گفتم به ماکسیمیلیان نگه کن ، هیلد گارد . او
ماکسیمیلیان کارل دوم است . یک افسانه ها ؟و ماکسیمیلیان هم همینطور خواهد شد . دوکی که یک دختر مدرسه را
در جنگل یافت و با او ازدواج کرد . چه داستانی از کار در می آید ! و تازه این پایان داستان نیست ؟ ما باید منتظر
بقیه ی آن بمانیم . حال چه اتفاق می افتد ؟
چشمانش از فکر دورنمای آن درخشید :
- به موقع خودش خواهیم دید . ولی حرف مرا به خاطر بسپار ، باز کردن این گره چندان هم ساده نیست .
هرچند فکر گره ها او را به هیجان آورد ، هرگز او را مانند آن شب هیجان زده ندیده بودم . او ادامه داد :
- دیگر خوابت نمی برد ، همین طور او ، همین طور من . در هر صورت صبح شده است. بعضی از آنها بازگشت او را
به قصر می بینند . آنها می گویند خوب واالحضرت شب را بیرون گذرانده است ! و می خندند و با آرنج به پهلوی هم
می زنند و می گویند او یک دوک ماکسیمیلیان کارل دیگر است . آنها نمی دانند که او کنار همسرش بوده است .
کوشیدم با آرامش صحبت کنم :
- ما باید صبر کنیم و ماکسیمیلیان می داند بهترین کار چیست .
او گفت :
- خوب ، این مسئله می تواند هیمشه یک راز باقی بماند . تو می توانی اینجا یا در یکی از قصر ها زندگی کنی و او به
تو سر بزند . خیلی عاشقانه است و الزم نیست هیچوقت کسی بداند که دوشس واقعی تو هستی ... برای این که به
زودی تو دوشس خواهی شد . دوک پیر خیلی مریض است ، حرفم را باور کن و ماکسی ما به زودی جا پای او خواهد
گذاشت و آن وقت تو چه خواهی شد ؟ و بر سر ویلهلمینا چه خواهد آ«د ؟


به او گفتم :
- باید دید چه پیش خواهد آمد . حاال فکر می کنم بهتر است برای یکی دوساعت بخوابم .
او اشاره ی مرا دریافت و اتاق را ترک کرد . البته من نخوابیدم . دراز کشیدم و به شبی که گذشت وآینده ای که
نامعلوم بود ، فکر کردم .
به محض این که بلند شدم خانم گرابن در اتاقم را زد . کالهش را برداشته بود و موهای پرچین و شکنش دور سرش
ریخته بود . گونه های گلگونش می درخشید و مانند همیشه سرزنده بود .
در حالی که در صدایش خنده موج می زد گفت :
- فکر کردم زیاد نمی توانی بخوابی . چیزی برایت آورده ام . پیغامی از طرف او . خیلی بی طاقت است . همیشه وقتی
واقعا چیزی را می خواست همین طور بود .
او طوری کاغذ را به دستم داد که گویی من کودکی بیش نیستم و او همچون دایه ای مهربان خدمتی مخصوص در
حقم کرده است . مشتاقانه آن را گرفتم . بی انکه نیازی باشد گفت :
- آن را بخوان .
می دانستم خودش قبلا آن را خوانده است .
»لنشن عزیزم . ساعت یازده در جنگل ، در اولین بیشه از طرف کالکسبرگ کنار رودخانه خواهم بود . م «
یادداشت مثل یک فرمان بود اما با اغماض گمان کردم باید به دستور دادن عادت کرده باشد . خانم گرابن با
خوشحالی گفت :
- دو ساعت وقت داری .
- درس بچه ها چه می شود ؟
خانم گرابن دست هایش را به هم زد و مانند فردی توطئه گر خندید :
- به ! کشیش پیر می تواند درس تاریخ با آنها کار کند .
دوست نداشتم بهانه بیاورم . فکر دیدن او مرا از خود بی خود می کرد . با دقت لباس پوشیدم . می دانستم بعد از نه
سال این اولین باری است که او مرا در روشنایی روز می بیند . اما دورنمای دیدار او مرا سرشوق آورد .
مادیانم را زین کردم و به طرف جنگل تاختم . در مکان مقرر او را روی اسبی سفید در انتظار خود یافتم و خاطره ی
سالها پیش هنگایم که او از میان مه پدیدار شده بود مرا تکان داد . گفتم :
- تو چندان تغییر نکرده ای .
او پاسخ داد :
- تو جذاب تر شده ای .
- یعنی حقیقت را می گویی ؟
- تجربه جای پایش را گذاشته است . تو هیجان انگیز تر شده ای . خیلی چیز ها است که می خواهم کشف کنم .
دختر جوانی که شاگرد صومعه بود یک غنچه بود ... حاال آن غنچه شکفته است .


او از اسبش پایین پرید و مرا نیز بلند کرد و پایین گذاشت . ما کنار هم ایستادیم و من آنچنان خوشحال بودم که
دوست داشتم آن لحظه برای ابد باقی بماند .رایحه ی جنگل ، زمزمه آرام نسیم که در میان درختان می وزید . صدای
گاو ها از دوردست و جنلگ جلنگ زنگوله های دور گردنشان . او گفت :
- دیگر از هم جدا نخواهیم شد .
- چه پیش می آید ماکسیمیلیان ؟
- هنوز ... نمی دانم . مسائل بسیاری باید مورد توجه قرار بگیرد . سعی کرده ام راهی پیدا کنم . اما شب گذشته نمی
توانستم به چیزی به جز وصلت دوباره مان فکر کنم .
- برای من هم همین طور بود .
اسب ها را به درخت بستیم و بازو در بازوی هم در میان جنگل قدم زدیم و صحبت کردیم .
موقعیت چنین بود : او گمان می کرد من مرده ام . بقایای کلبه ی سوخته را دیده بود . شرح واقعه را از زبان ارنست
شنیده بود و آن را باور کرده بود . بعد از آن به هرچه پیش می آمده اهمیتی نداده بود . اما از ازدواج با هرکس
دیگری منزجر شده بود . پدرش کوشیده بود او را متقاعد کند ، التماسش کرده بود ، حتی او را تهدید کرده بود از
ارث و حکومت بر منطقه محرومش می کند مگر این که ازدواج کند . کالرن باک ایالتی سیتزه جو و از روشن اشتاین
قدرتمند تر بود . ازدواج یکی از شروط معاهده بود و چند سال قبل او به خود اجازه داده بود تن به ازدواج دهد .
- داستان همین بود لنشن . فقط اگر می دانستم .....
- و تمام مدتی که من از عمه کارولین پرستاری می کردم ، تو به فکر من بودی و مثل من که در اشتیاق تو می سوختم
مرا طلب می کردی ...
- اگر به دنبال تو به انگلستان می آمدم مثل گرابن می توانستم تو را پیدا کنم . نمی توانم خودم را برای این سهل
انگاری ببخشم .
- اما همه چیز خیلی واضح به نظرت رسیده بود . ارنست همیشه مورد اعتماد تو بود و تو کلبه ی سوخته را به چشم
خودت دیده بودی و مطمئنا من هم می توانستم کاری انجام دهم اما فایده ای ندارد که خودمان را سرزنش کنیم . به
گذشته نگاه کردن فایده ای ندارد . من حاال می توانم همه ی آنها را فراموش کنم .
- ما همه چیز را پشت سر می گذاریم ، لنشن . آنچه حاال باید انجام دهیم اهمیت دارد . پدر من خیلی ضعیف و ناتوان
شده است . اگر حاال با کالرن باک مشکل پیدا کنیم برایمان خیلی گران تمام می شود . فکر می کنم فرانسوی ها هم
مصمم هستند به پروس حمله کنند . اگر جنگ شروع شود همه ی ایاالت آلمان درگیر می شوند . می گویند ناپلئون
سوم بهترین ارتش را در اروپا دارد و مصمم است پیروز شود .
- یعنی اگر جنگ در بگیرد تو هم به جنگ خواهی رفت .... ؟
- من فرمانده ی کل ارتش خودمان هستم . ولی لنشن ، ترساندمت . ممکن است اصال جنگ شروع نشود . بهتر است
امیدوار باشیم . ولی نباید بیشتر از این وقت تلف کنیم . ما بیش از حد از هم دور بوده ایم . اما من واقعا معتقد هستم
که فرانسه قصد جنگ دارد . تو مردم ما را دیده ای . آنها شاد و عاشق لذت و تفریح هستند . ولی ما شاخص نژاد
خودمان نیستیم . پروسی های تحت فرمان بیسمارک مردمی مبارز شده اند . شعار او »خون و آهن «معرف همین
مسئله است . اگر فرانسه به ماحمله کند ما از خودمان دفاع می کنیم . و عقیده ی نظامی سراسر اروپا این است که


جنگ قریب الوقوع است . ما با پروس معاهده ای داریم . به خاطر تصویب همین عهد نامه بود که من این قدر در
برلین ماندم . ولی من سر تو را با سیاست درد نمی آورم .
- هر مسئله ای که تو را مشغول کند به من هم ارتباط دارد .
او با لحنی محکم گفت :
- بله ، حاال که ما همدیگر را پیدا کرده ایم تو شریک زندگی من هستی . من مسائل و مشکالتم را با تو درمیان می
گذارم . اما فعال کار ما این است که نقشه بکشیم . باید این کار را بکنیم . من مشتاق هستم که تو همیشه و آشکارا در
کنار من باشی ، لنشن . اما متاسفانه حاال زمانش نیست . نزدیک بود همین امروز صبح این موضوع را با پدرم مطرح
کنم اما او خیلی مریض وناتوان است . او زیر بار مشکالت سیاسی خم شده است . از ناپلئون می ترسد .همین امروز
صبح درباره کالرن باک حرف زد وگفت از وقتی من با ویلهلمینا ازدوا ج کرده ام اقال نیازی نیست نگران ایجاد
مشکلی از آن طرف باشیم . می ترسم پدرم زمان زیادی برای زنده ماندن نداشته باشد .
من به خوبی درک می کردم که چنین خبری روی مردی کهنسال که بار مسئولیت های سنگینی را به دوش می کشد
چه تاثیری دارد و در حال حاضر همین که ماکسیمیلیان را پیدا کرده بودم برایم کافی بود . گفتم :
- بهتر است مدتی صبر کنیم . این موضوع چیزی نیست که بتوان در عرض چند دقیقه برایش تصمیم گرفت . اما
شاهزاده خانم ....
- ازدواج مصلحتی ... ازدواج محسوب نمی شود .
- او چه برخوردی خواهد داشت ؟
- مطمئن نیستم . هیچ وقت از کارهای ویلهلمینا مطمئن نیستم . برای او هم مثل من این یک ازدواج مصلحتی بود .
شکی نیست که وقتی بفهمد ازدواجش واقعی نبوده است احساس ... خفت خواهد کرد . احتمال زیاد دارد که
مشکالتی درست کند . ما باید با آن مقابله کنیم ، لنشن . خیلی باید فکر کنیم که چطور این خبر را علنی کنیم .
حرفش را تصدیق کردم :
- حتی المقدور نباید کسی را برنجانیم .
آرزو می کردم که با او باشم و به طور کامل شریک زندگی اش شوم . اما اگر می فهمیدم با علنی شدن حقیقت پدر
بیمار او می میرد و شاهزاده خانم بی اعتبار می شود ، مانند ماکسیمیلیان ، نمی توانستم کامال خوشبخت باشم . نیش
حسادت را نسبت به آن زن مغرور که تنها برای لحظه ای به طور اجمالی دیده بودم و کسی که به عنوان همسر او
پذیرفته شده بود ، احساس کردم . با وجود غرور ، سردی و اشرافیت ، می توانستم احساسات او را هنگامی که با این
حقیقت مواجه می شد که او ، یک شاهزاده خانم ، ازدواجی واقعی نداشته است ، تصور کنم . درست است ، باید هر
قدم را با کمال دقت برداریم . ماکسیمیلیان تصمیمش را گفت :
- در حال حاضر بهتر است این موضوع را پنهان نگاه داریم . من امشب به کالکسبرگ می آیم . نمی توانم به چیزی
به جز تو و این که چطور می توانیم زندگی خودمان را ترتیب بدهیم ، فکر کنم . فقط دوست دارم با همدیگر باشیم .
پاسخ دادم :
- در حال حاضر مجبوریم مراقب باشیم . به هیچ وجه درست نیست که پدرت یا شاهزاده خانم از منبع دیگری از این
حقیقت با خبر شوند . ولی قول بده که مرتب به دیدار من بیایی .
- قسم می خورم و هرگز در زندگیم با این رضایت قسم یاد نکرده ام .


- و ما باید مثل سابق عمل کنیم . درست مثل این که هیچ چیز تغییر نکرده است .
او با مالیمت گفت :
- حاال می فهمم که تو چه کمک بزرگی برای من خواهی بود ، لنشن .
- ماموریت من در زندگی همین خواهد بود ... که مراقب تو باشم و هر آسایشی را که می توانم برایت فراهم کنم .
- وای عزیز من ، وقتی به تمام آن سال های از دست رفته فکر می کنم ...
- به آن سالها فکر نکن . گذشته گذشته است . آینده در مقابل ماست . شاید آن سال ها به کلی حرام نشده باشد . ما
از آن ایام چیز هایی یاد گرفته ایم . من به چیزی به جز پیدا کردن تو و با تو بودن اهمیتی نمی دهم .
همدیگر را در آغوش گرفتیم . تحمل جدایی را نداشتیم . او می خواست همراه من به کالکسبرگ باز گردد . اما من
فکر کردم امکان دارد بچه ها او را ببینند و در عجب بمانند که چرا ما با هم هستیم . به او یاد آوری کردم که باید
مراقب باشیم . آینده به طرز با شکوهی جذاب بود اما برای رسیدن به آن مجبور می شدیم دیگران را برنجانیم . من
می خواستم ... و می دانستم که ماکسیمیلیان نیز همین را می خواهد ... که حتی المقدور قلب کسی را نشکنیم .
بدین ترتیب ما با هم خداحافظی کردیم و به هم اطمینان دادیم که آن شب با هم خواهیم بود .
من به سوی کالکسبرگ رفتم . هنوز مایل نبودم جنگل را ترک کنم . به مشکلمان فکر می کردم و سعی داشتم راه
حلی برای آن پیدا کنم . ناگهان صدای خش خش علف ها مرا به وحشت انداخت .
صدای سم های یک اسب که چندان دور نبود ، مشخص بود . برای لحظه ای فکر کردم اوست که برمی گردد اما این
کنت بود که از میان درختان بیرون می آمد . فریاد زد :
- دوشیزه ترانت ، خوشحالم که تو را می بینم . اما در عجبم چرا برای آمدن به جنگل در این ساعت از صبح از
وظایفتان شانه خالی کردید .
پاسخ دادم :
- بچه ها در کالس درس پدر روحانی هستند .
- امید وارم انگلیسی آنها لطمه نبیند .
- اگر زحمت بکشید و سواالتی به آن زبان از آنها بپرسید فکر می کنم متوجه پیشرفت قابل مالحظه ی انها بشوید .
- دوشیزه ترانت ، شما به قدرت خودتان اعتماد زیادی دارید .
- برای موفقیت در تدریس اعتماد به نفس ضروری است .
- فکر می کنم موافق باشید که در بسیاری از کارها همین طور است .
- به جرات می گویم که حرف شما صحیح است .
- امروز صبح شما مهربان شده اید ، دوشیزه ترانت .
- امیدوارم هرگز نامهربان نباشم .
- می توانیم بگوییم هرازگاهی نشان کمی از خشونت در شما پیدا می شود .
- متوجه آن نشده بودم .


- من متوجه شده بودم . شاید بدین علت که هدف این خشونت من بوده ام . در عجبم که آیا شما این خشونت را به
پسر عموی من هم ابراز کرده اید یا خیر ؟ تا انجا که من دیدم گمان نمی کنم این طور باشد . بله ، من شما را دیدم .
به نظر می رسد در این مدت کوتاه خیلی به هم نزدیک شده باشید . البته مگر این که از قبل با هم آشنا بوده باشید .
برای این که کنترل افکارم را به دست آورم ، زیر لب گفتم :
- پسر عموی شما .... ؟
- واالحضرت شاهزاده . من این افتخار را دارم که پسر عموی او باشم .
- اوه ... تبریک می گویم .
- تسلیت بیشتر قابل قبول است . تصورش را بکن اگر من به جای پسر برادر دوک پسرش می بودم ...
- چرا باید چنین تصوری بکنم ؟
- آن وقت تو می توانستی مرا جای او ببینی . شاید در آن صورت با من هم مثل او مهربان می بودی .
حیران بودم از جایی که تماشا می کرده تا چه حد ما را دیده است . و با خودم فکر کردم همیشه کسانی هستند که
مراقب اعمال مردمی در موقعیت ماکسیمیلیان باشند . گفتم :
- من و شاهزاده متوجه شدیم که سال ها قبل همدیگر را مالقات کرده ایم . من شاگرد یکی از صومعه های محل
اقامت او بودم .
- و تو نزد ما برگشتی . مطمئنا دوشیزه ترانت افتخار بزرگی نصیب ما شده است . تو باید کشور ما را خیلی دوست
داشته باشی .
- از نظر من کشور بسیار جالبی است .
- من مایلم قصر شخصی خودم را به تو نشان بدهم . تو باید یک روز بچه ها را به آنجا بیاوری . از ان بهتر این است
که خودت تنها بیایی .
- لطف شماست که چنین پیشنهادی می کنید .
- ولی تو فکر می کنی آمدنت عاقالنه نباشد ؟
- من چنین چیزی گفتم ؟
- همیشه الزم نیست صحبت کنی تا من منظورت را بفهمم . رفتار سرد انگلیسی تو به قدر کافی گویا هست .
- مطمئنم شما آن را خیلی خسته کننده یافته اید بنابراین حضورم را بر شما تحمیل نخواهم کرد ...
- برعکس ، به نظر من ... خیلی جالب است . و به تو اطمینان می دهم اگر وجودت را خسته کننده می یافتم عالقمند
همنشینی با تو نمی شدم .
- شما عالقمند هستید که با من هم صحبت باشید ؟
- مطمئنا خودت پاسخ این سوال را می دانی .
- متاسفانه نمی دانم آقای کنت .
- من دوست دارم ما به هم نزدیک تر شویم . واقعا نمی فهمم چرا ما نباید مثل تو و پسرعمویم روابط خوشایند تری
داشته باشیم . ما خیلی به هم شبیه هستیم . حتما تو متوجه آن شده ای .
- از نظر ظاهری شباهتی وجود دارد .


- شباهت ما بیشتر از آن است . بعضی ها نمی توانند صدای ما را از یکدیگر تشخیص دهند . رفتار با نخوت ما مانند
همدیگر است . تو این طور فکر نمی کنی ؟ شیطنت های ما شبیه است . او همیشه کمی از من سیاستمدار تر بوده
است . در موقعیت او این امر ضروری است . او محدودیت هایی دارد که من ندارم . بعضی اوقات بهتر است آدم
برادرزاده ی دوک باشد تا پسرش .
- به جرات می توانم بگویم درست می گویید .
او اسبش را نزدیک اسب من آورده بود . بازویم را گرفت .
- من برای انجام خواسته هایم آزادی بیشتری دارم .
- مطمئنا این مسئله خیلی باعث خشنودی شماست . حاال من باید برگردم .
- همراه تو می آیم .
نمی توانستم او را از سواری در کنار خودم منع کنم و به کالکسبرگ بازگشتیم . او گفت :
- دیدن من موجب تعجب بچه ها می شود .آن ها را با خودم بیرون می برم . می خواهم پیشرفت آنها را در درس
انگلیسی ببینم . راستی نازپرورده ی شما چطور است ؟
- منظورتان از نازپرورده ی من چیست ؟
- خیلی خوب دوشیزه ترانت ، داری طفره می روی . خودت میدانی که منظور من ارباب فریتز است . به خاطر می
آوری که چقدر نگران بودی که او همراه ما بیاید و چطور به خاطر شفاعت تو که آن قدر قشنگ بیان شد ، من تسلیم
تقاضای تو شدم .
- من به یاد می آورم شما دریافتید که پسرتان سرماخورده است و بهتر است در منزل بماند .
- من چنین چیزی تشخیص ندادم و پسرهایی که می خواهند به مردانی قوی تبدیل شوند نباید در آغوش معلم های
انگلیسی خود که گرچه عالقمند اما گمراه کننده نیز هستند ، پنهان شوند . من موافقت کردم او در منزل بماند برای
این که تو آن را خواستی ، و تو باید بدانی ، دوشیزه ترانت که من مشتاقم موجبات رضایت تو را فراهم آورم .
هرچند اگر تالش های من این قدر بد تعبیر شوند و به سرعت به دست فراموشی سپرده شوند امکان دارد انجام آنها
را غیر ضروری تشخیص دهم .
لبخند ظالمانه ای روی لب هایش بود . به خاطر فریتز برخود لرزیدم . حالتی از بی رحمی در این مرد وجود داشت که
هولناک بود .آیا منظور او این بود که اگر روابطم با او آن طور که می گفت دوستانه نشود تقاص خشم و محرومیت
خود را از فریتز خواهد گرفت ، چرا که می دانست این چیزی است که بیشتر از همه موجب آزار من می شود ؟
نمی توانستم چیزی بگویم . حاال دیگر قادر نبودم به او التماس کنم . فکر می کردم اگر التماس کنم او شرایطی برایم
خواهد گذاشت .
هنگامی که به قصر رسیدیم خیلی خوشحال شدم . بچه ها نزدیک شدن ما را دیده بودند و داگوبرت به طرف ما دوید
تا مراتب احترام را نسبت به پدرش به جا آورد . او با تحکم پرسید :
- و خانم ، شما کجا بودید ؟
کنت گفت :
- خانم از خلوت جنگل لذت می بردند .

ادامه دارد...



با کانال تلگرامی «آخرین خبر» همراه شوید