آخرین خبر/ این شب‌ها داستان خواندنی «سهم من » نوشته «پرینوش صنیعی» را می‌خوانیم. با ما همراه باشید.
قسمت قبل


این حرف بر دلشوره من افزود ،تمام شب قبل از ملافات خواب دیدم که او را خرد شده و خون آلود می آورند تا در
آغوش من آخرین دقایق زندگیش را بگذراند .حسته و مضطرب صبح زود به راه افتادیم نمی دانم اطاق و شیشه ها گرد
گرفته بودند یا چشمان من همه چیز را از پشت پرده اشک تار می دید،بالاخره حمید را آوردن ،برخلاف انتظارم تمیز و
مرتب بود ،موهای شانه شده و ریشهای تراشیده ولی به نحو غیر قابل تصوری تکیده و لاغر شده بود حتی صدایش به
نظرم با گذشته فرق داشت.برای چند دقیقه هیچ کدام نمیتوانستیم حرف بزنیم،پدرش زودتر از ما بر خودش مسلط شد

از اوضاع و شرایط زندان پرسید حمید نگاهی کرد که یعنی این چه سوال بیجایی است که می کنید،و گفت:
-خوب زندانه دیگه،من سختیاشو گذروندم ،شماها از خودتون بگیدمامان و بچه ها چطورن؟
ظاهرا تعداد زیادی از نامه های من به دستش نرسیده بود،از بچه ها گفتم که خوبند بزرگ شده اند هردو شاگرد اول
شدند و امسال سیامک به کلاس پنجم و مسعود به کلاس دوم می رود،از کارم پرسید گفتم که آن جا همه به خاطر تو با
من خوب هستند و هوایم را دارند،برقی در چشمانش درخشید فهمیدم که نباید از این حرفها بزنم ،بالاخره در مورد
دانشگاه سوال کرد،من هم از سردرگمی و تردیدم برای ادامه تحصیل گفتم ،خندید و گفت:
-یادته آرزوی دیپلم گرفتن داشتی ؟ولی لیسانس هم برای تو کافی نیست تو استعداد و پشتکار داری باید پیشرفت کنی
تو دکترا هم میگیری.
فرصت نبود که برایش توضیح دهم که ادامه تحصیل چه بار سنگینی بر دوشم خواهد گذاشت و چقدر از وقتم را می بلعد
فقط گفتم:
-کار سختیه ،درس خوندن و کار کردن با بچه ها ،اونا رو چه کنم؟
-تو از عهده اش بر می آی،تو اون دختر دست و پا چلفتی ده یازده سال پیش نیستی،تو حالا یک خانم با عرضه ،و زحمت
کشی که هر ناممکنی رو ممکن می کنه،من واقعا به تو افتخار میکنم.
چشمانم پر از اشک شد گفتم:
-واقعا راست می گی؟دیگه از داشتن زنی مثل من شرمنده نیستی؟
-من کی شرمنده بودم ؟تو زن خیلی خوبم هستی،روز به روز هم کامل تر شدی و رشد کردی حالا دیگه هر مردی
آرزوتو داره فقط دلم برات می سوزه که گرفتار من و بچه هام شدی.
-وای این حرفو نزن تو و بچه ها م عزیزترین چیزای زندگی من هستید.
آه!که چقدر دلم می خواست در آغوشش بگیرم سر بر شانه اش گذاشته گریه کنم .احساس می کردم سرشار از انرژیم

و به راستی توان انجام هر کاری را دارم.
*****
نام نویسی کردم ،تعداد کمی واحد که ساعت مناسب داشتند گرفتم ،با پروین خانم و فاطی صحبت کردم و آنها قبول
کردند که کمکم کنند،پروین خانم چون شوهرش مریض بود هفته ای یکی دو بعد از ظهر پیش بچه ها می ماند و سه
شب در هفته هم فاطی و صادق خان مراقبت از آنها را بر عهده می گرفتند،وچون فاطی ماه های آخر حاملگیش را می
گذراند و رفت و آمد برایش مشکل بود ،من ماشین را در اختیار صادق خان گذاشتم تا او بتواند به راحتی یا فاطی را به
خانه ما بیاورد یا بچه ها را به آنجا ببرد و یا همه با هم به سینما و گردش بروند.من هم از هر فرصتی برای درس خواندن
استفاده می کردم،فرصتهای آزاد در اداره ،صبح های زود ،شب هنگام خواب،اغلب روی کتابها خوابم می برد .این رفت
وآمد ها و برنامه سنگین سر درد مزمنی را که از نوجوانی داشتم تشدید می کرد.
ولی مهم نبود مسکن می خوردم و به کارهایم ادامه می دادم طیف وسیع وظایفم شامل وظایف مادری،خانه
داری،کارمندی،دانشجویی و وظیفه همسر یک زندانی می شد که با دقت بیشتری به آن می رسیدم،آماده کردن وسایل
زندان،مایحتاج و خوراکی های حمید به صورت آیین مذهبی خاصی با تشریفات و به وسیله تمام اعضای خانواده صورت
می گرفت،کم کم یاد گرفتم که چگونه این برنامه سنگین را اجرا کنم و به آن عادت کردم و دیگرسنگین نبود ، در این
دوران بود که فهمیدم توان انسان بسیار بیشتر از آن چیزی است که می پندارد،بعد از مدتی شخص با برنامه زندگیش
هماهنگ می شود و ریتم فعالیت ها متناسب با حجم کارها می گردد.مثل دونده ای در میدان زندگی می دویدم و صدای
حمید که می گفت((من به تو افتخار می کنم))مانند کف زدنهای جمعیتی بزرگ در ورزشگاهی عظیم در گوشم طنین می
انداخت و به تحرک و توانم می افزود.
****
آن روز در اداره روز نامه های شب قبل را زیر و رو می کردم که چشمم به آگهی های مجالس ترحیم افتاد . در آن زمان
هنوز به این آگهی ها چندان توجهی نمی کردم ولی آن روز بی اختیار نگاهم در مقابل یک اسم میخکوب شد،آگهی خبر

از فوت آقای ابراهیم احمدی پدر پروانه می داد. قلبم فشرده شد .آن قیافه محترم و مهربان در جلوی چشمانم ظاهر
گردید. بی اختیار چشمانم پر از اشک شدو یاد و خاطره پروانه تمام ذهنم را پر کرد ،فاصله زمانی ومکانی هر چند دور و
طولانی نمی توانست محبت پروانه و عشق به دیدار او را از قلبم بیرون کند،بعد از تلفنی که چند سال پیش با مادر او
داشتم هرگز خبری از آنها دریافت نکردم و خودم هم آنچنان غرق در مشکلات زندگی بودم که نتوانستم دوباره
ارتباطی برقرار کنم.من باید می رفتم ،شاید این تاها فرصتی بود که می توانستم دوباره پروانه را پیدا کنم. هرجا که بود
حتما برای مرگ پدر ش می آمد.
****
وقتی می خواستم وارد مسجد شوم مضطرب بودم،دستهایم عرق کرده بود ،در صف صاحبان عزا با چشم به دنبال پروانه
می گشتم ،ولی او را نمی دیدم ،یعنی ممکنست او نیامده باشددر همین موقع خانمی نسبتا چاق با موهای بور که مقداری
از آن از زیر تور سیاه رنگ بیرون آمده بود سرش را بلند کرد نگاهمان در هم گره خورد،بله این خود پروانه بود ،چطور
در عرض دوازده، سیزده سال این همه تغییر کرده بود.خود را در بغل من انداخت و تقریبا باقی مجلس را بدون کلمی
حرف در آغوش یکدیگر گریستیم،او عزادار پدر عزیز از دست رفته اش بود و من بغض سختیهایی که در تمام این
سالها کشیده بودم را بیرون می ریختم.مرا در کنار خود نشاند ،محکم دستم را در دستش گرفت .بعد از خاتمه مراسم
به زور مرا به خودش به خانه برد .وقتی کمی دور وبرش خلوت شد روبروی هم نشستیم،نمیدانستیم از کجا باید شروع
کنیم،حالا که نگاهش می کردم می دیدم او هممان پروانه منست فقط کمی چاف تر شده و موهایش را روشن کرده ،پف
چشمها و ورم صورت به خاطر گریه های این مدت است،بالاخره پرسید:
-معصوم !خوشبختی؟
متحیر ماندم،جا خوردم،نمی دانستم چه بگویم همیشه در مقابل این سوال گیج می شدم ،با طولانی شدن سکوت و
سرگشتگی من سرش را تکان داد و گفت:
-بمیرم الهی !مثل اینکه مسائل تو تمومی نداره.

-ولی من ناشکر نیستم ، فقط نمی دونم معنی خوشبختی چیه ؟!! وگرنه من چیزای خوب زیاد دارم . مثل بچه هام ، دو تا
پسر سالم و خوب ، شوهرم هم مرد خوبیه ، هر چند که با ما نیست ، کار می کنم ، درس می خونم ، یادته آرزوی
همیشگیم.
خندید وگفت:
-هنوز ول کن نیستی ، بابا این دیپلم همچین ارزشی هم نداره فکر می کنی من با دیپلم چیکار کردم ؟
-دیپلمو خیلی وقته گرفتم ، الان دانشجو هستم ، رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران.
-راست می گی ؟!! بابا ایوالله ، تو واقعاً چه پشتکاری داری . آفرین البته تو همیشه شاگرد زرنگی بودی . ولی فکر نمی
کردم بعد از اینهمه سال با شوهر و بچه بازم بتونی درس بخونی . خوبه شوهرت هم مانعت نمی شه.
-نه اون مشوق من بود.
-چه خوب ، پس آدم فهمیده ایه ، باید باهاش آشنا بشم.
-آره ، انشالله ده ، پونزده سال دیگه!
-یعنی چه ؟! چرا ؟ مگه اینجا نیست ؟
-شوهرم زندانه.
-وا ... خدا مرگم بده ، مگه چکار کرده ؟
-زندانی سیاسیه.
-راس میگی ... ؟ من توی آلمان دیدم که این ایرونیا ، بچه های کنفدراسیون و بقیه مخالفین از زندانیان سیاسی حرف
می زنن ، پس شوهر تو هم جزء اوناس ؟ می گن شکنجه اشون هم می دن ، راسته ؟
-چیزی به من نگفته ، ولی من لباسای خونیشو زیاد شستم ، الان باز هم مدتیه اجازة ملاقات ندادن . نمی دونم در چه
حالیه.

-پس زندگیتونو کی تأمین می کنه ؟
-گفتم که کار می کنم.
-تنهایی ، یعنی فقط خودت تنها باید زندگی رو بچرخونی ؟!
-چرخوندن زندگی مهم نیست ، تنهایی سخته ، آه پروانه نمی دونی چقدر تنهام . با وجود اینکه تمام مدت مشغولم و
یک لحظه هم وقت استراحت ندارم ولی تنهایی رو در تمام وجودم مدام احساس می کنم . چقدر خوشحالم که می بینمت
. خیلی بهت اختیاج داشتم . خوب حالا تو بگو خوشبختی ؟ چند تا بچه داری ؟
-ای بد نیست ، دو تا دختر دارم ، لیلی ولاله هشت وچهار ساله ، شوهرم بد نیست مرده دیگه مثل همۀ مردهای دیگه ،
به زندگی اونجا هم عادت کرده بودم ولی حالا با این اتفاقی که افتاده دیگه نمی تونم مامانو تنها بذارم مخصوصاً که
فرزانه هم دو تاا بچه کوچیک داره وسرش به زندگی خودش گرمه . از پسرها هم که نمی شه انتظار داشت . خسرو هم
مدتیه فکر ایران به سرش زده ، حالا باید تصمیم قطعی بگیریم فکر می کنم باید برگردیم این جا زندگی کنیم.
****
حرفهای من وپروانه چیزی نبود که در یک جلسه قابل بیان باشد ، احتیاج به روزها و شبهای متمادی داشتیم ، قرار شد
جمعه از صبح با بچه ها به منزلشان بروم ، روز بسیار خوبی بود ، در عمرم اینهمه صحبت نکرده بودم ، خوشبختانه
گذشت زمان و دوری طولانی نتوانسته بود در دوستیمان خللی وارد کند ، ما هنوز راحت تر از هر کس دیگری می
توانستیم با هم حرف بزنیم و من که همیشه درد دل کردن برایم مشکل بود و در این مدت هم به دلیل لزوم پنهان
ماندن اسرار حمید آن توانایی مختصر در گفتگوهای آزادانه را هم از دست داده بودم ، می توانستم پنهان ترین زوایای
قلبم را بر روی پروانه بگشایم ، من دوباره دوستم را پیدا کرده بودم و دیگر هرگز از دستش نمی دادم .خوشبختانه
برنامه آمدنشان خیلی زود سرو سامان یافت و پروانه بعد از یک سفر کوتاه بع آلمان زندگیش را به تهران منتقل کرد ،
شوهرش مشغول کار شد و خودش کار نیمه وقتی در انجمن ایران و آلمان گرفت . تکیه گاه دیگری یافته بودم ، پروانه
داستان زندگی مرا با آب و تاب برای شوهرش شرح داده بود ، او هم تحت تأثیر قرار گرفته و به نوعی در مورد ما

احساس مسؤولیت می کرد ، بچه هایمان بهم علاقمند شده وهمبازی های خوبی بودند ، پروانه مرتب برنامه های تفریحی
برای آنها ترتیب می داد و بچه ها را به سینما ، گردش واستخر می برد ، زندگی ما با حضور خانوادة پروانه رنگ وبوی
تازه ای یافت و در بچه های دلمرده ام که خصوصاً بعد از زایمان فاطی خیلی تنها و بی برنامه شده بودند بار دیگر شور
ونشاط زندگی دمیده شد.
****
یک سال دیگر گذشت ، برنامه دیدار حمید تقریباً مرتب شده بود ، ماهی یک بار بچه ها را می بردم ولی هر بار که از
ملاقات برمی گشتیم خالشان دگرگون بود و یک هفته طول می کشید تا به حالت عادی برگردند ، مسعود ساکت تر و
غمگین تر می شد و سیامک وحشی تر وعصبی تر ، حمید به طور محسوسی در هر دیدار پیرتر به نظر می رسید ولی من
به همین دیدارها هم دلخوش بودم . دانشگاه می رفتم ، واحدهای کمی را در هر ترم می گذراندم ، در اداره کارمند
رسمی شدم . با آنکه هنوز لیسانس نداشتم کارهای کارشناسی را انجام می دادم و همه قبولم داشتند آقای زرگر با نگاه
نافذ ودقیقش همیشه مرا زیر نظر داشت ، و با اعتماد کامل کارهایش را به دستم می سپرد ، آقای شیرازی یکی از
نزدیکترین دوستانم محسوب می شد ، دیگر هرگز با من مشکلی پیدا نکرد ، هر چند که همچنان ناسازگار وبدخلق بود
و هراز گاهی سرو صدا و دعوایی به راه می انداخت و در این میان خودش بیش از همه زجر می کشید ، سعی می کردم از
بدبینی عمیق او نسبت به همه چیز بکاهم برایش قسم می خوردم که کسی دشمن شما نیست و منظور خاصی درپس
حرفهایشان ندارند . در پاسخم گفت:
حسن ظن را هراس برد از یاد
سوءظن است اگر حبیب من است
در هیچ جمعی راحت نبود ، به هیچ گروهی نمی پیوست ، در هر حرکتی ردپای سیاسیون خائن را می دید ، همه را مزدور
می پنداشت و جیره خوار دربار ، همکاران با بودن او در جمع هیچ مخالفتی نداشتند ولی او خود را کنار می کشید ، یک
بار پرسیدم:

-شما از تنهایی خسته نمی شید ؟
در جوابم گفت:
من عزیز اندوهم ، نور چشم تنهایی
شمع بزم خودسوزی سوز جان خودرایی
با من است چون خورشید در من است چون دریا
جاودانه نومیدی ، بیکرانه تنهایی
یک بار آقای زرگر برای تسکین او به شوخی گفت:
-ای بابا چقدر سخت می گیری ، اوضاع به اون بدی هم که تو می بینی نیست ، در هر جامعه ای کم وبیش این مسایل
وجود داره ، ما هم راضی نیستیم ولی اینهمه هم از کاه ، کوه نمی سازیم و غصه نمی خوریم.
او پاسخ داد که:
برو که معنی هذیان من نمی دانی
که حال تب زده را آشنای تب داند
عجب که زنده کسی هست و حال مایش نیست
عجب تر آنکه کسی حال ما را عجب داند
بالاخره در دعوای تندی که با مدیر کل اداره به راه انداخت ، در را بهم کوفت و بیرون آمد ، بچه ها جمع شدند تا میانه
بگیرند ، یکی گفت:
-آقا کوتاه بیا ، بالاخره اداره اس خونۀ خاله که نیست ، آدم باید به یه چیزایی گردن بذاره . و اوفریاد زد:
هرگز سر خود پیش مخنث نکنم خم
اینم من و گو جملۀ عالم عسسم باش

-آقا شما باید کمی از حساسیت هاتون کم کنید ، این طور که نمی شه زندگی کرد.
خشمگین غرید که یعنی می فرمایید:
شیر نر بودن در جلد خر ماده شدن
تن به بی غیرتی خاص عوام آوردن
گفتم:
-آقای شیرازی سعی کنید آروم باشید نمی تونید به این سادگی این اداره رو هم رها کنید ، بالاخره باید سر یک کاری
دوام بیاورید.
-نمی شه.
نیست آسان به چنین ورطه دوام آوردن
توسن معرکه در زیر لگام آوردن...
تیغ بر نای و هراسان سر تسلیم فرود
به رجزخوانی هر تخم حرام آوردن
-خوب حالا می خواهید چکار کنید ؟
-می رم ، من باید از اینجا برم...
سر به سر وحشت است و بیم وهراس
آنچه از خاک من نصیب منست
و خیلی زود کشور را ترک کرد . روزی که برای بردن باقیماندة وسایلش به اداره آمده بود از من خداحافظی کرد و
گفت:
-به شوهر قهرمانتون سلام برسونید و از قول من بهشون بگید:

دور معراج شهادت ختم بر حلاج نیست
هر که را حق بر زبان بگذشت سر بردار داشت
با رفتن آقای شیرازی آرامش در اداره برقرا شد ، حتی آقای زرگر هم که ظاهراً با او مشکلی نداشت این اواخر به نظر
می رسید که نمی تواند تحملش کند ، ولی یاد او ، اندوه عمیقش و زجری که می کشید برای همیشه در خاطرم ماند و
باعث شد که هر کاری بکنم تا بچه هایم با تجارب تلخشان روحیه ای مثل او پیدا نکنند ، سعی می کردم در خانه محیطی
شاد ایجاد کنم تا آنها خندیدن را به دست فراموشی نسپارند و اندوه ونفرت در جانشان ریشه ندواند مسابقۀ تعریف
جوک گذاشتم و هر کس می توانست جوک دست اول بگوید جایزه می گرفت ، سعی می کردیم ادای همدیگر را در
آوریم ، می خواستم به خود و به مشکلات خود خندیدن را باید بگیرند ، لهجه های مختلف را تمرین می کردیم ،
تشویقشان می کردم در خانه آواز بخوانند ، صدای موسیقی را بلند کنند ، به آهنگ های شاد گوش دهند ، با هم می
رقصیدیم ، شبها با وجودی که اغلب از خستگی نای حرکت نداشتم با آنها بازی می کردم و قلقلکشان می دادم ، بچه ها
از خنده ضعف می کردند متکا بازی می کردیم تا بالاخره حاضر می شدند به تخت خوابشان رفته بخوابند ، خیلی خسته
می شدم ولی چاره ای نبود باید این محیط دلگیر را زنده نگه دارم تلافی نبودنهایم را بکنم ، شادی را به آنها تزریق نمایم
تا فردا با چشمان آقای شیرازی به دنیا ننگرند.
****
فاطی خیلی زود بعد از ازدواجش بچه دار شد و دختری زیبا با چشمانی آسمانی به دنیا آورد که اسم او را فیروزه
گذاشتند ، بچه ها او را بسیار دوست داشتند خصوصاً مسعود که همیشه آمادة بازی کردن با او بود ، پروین خانم با مرگ
شوهرش به آزادی وآرامش رسید ، خصوصاً که بالاخره موفق شده بود خانه را قبل از مرگ او به نام خودش کند ولی
هرگز از او به خوبی یاد نکرد و او را به خاطر آنچه بر سرش آورده بود نبخشید . پس از آن بیشتر وقتش را با ما می
گذراند ، هروقت من دیر به منزل می آمدم پیش بچه ها می ماند ، و بسیاری از کارهای خانه را انجام می داد تا من وقت
بیشتری برای استراحت و بودن با بچه ها داشته باشم او به نوعی خود را در سرنوشت و تنهایی من مقصر می دانست و با

علاقۀ خاصی که به من داشت سعی می کرد جبران کند.
****
علی هم به سفارش محمود به خواستگاری دختر یکی از حاجی های بازار که تاجر معتبری بود رفت ، عقد رسمی صورت
گرفت و قرار شد در پاییز مراسم عروسی مفصلی در تالاری که رنان و مردان را جدا از یکدیگر پذیرایی می کرد گرفته
شود ، این وصلت باب میل محمود بود و به همین دلیل تمام شرایط احمقانۀ خانوادة عروی را که بیشتر شبیه به
سوداگری دوران باستان بود تا انتخاب همسر پذیرفت و قول همه جور کمک وهمراهی را داد و وقتی آقاجون اعتراض
کرد که ما نمی توانیم اینهمه خرج کنیم ، این مزخرفات یعنی چه ؟ به سادگی گفت:
-این سرمایه گذاری پولش خیلی زود بر می گرده ببین چه جهازی بیاره و ما در کنار پدر دختر چه معامله ها بکنیم.
****
در این میان احمد کاملاً از دور خارج شده بود ، هیچکس دوست نداشت در مورد او حرفی بزند و همه سعی می کردند
حتی الامکان نامش را هم بر زبان نیاورند ، مدتها بود که آقا جون او را رسماً از خانه بیرون کرده بود مرتب می گفت:
-خدا رو شکر که خونۀ تو رو بلد نیست وگرنه آبروریزی برات درست می کرد وتیغت می زد.
سرعت سقوط احمد به حدی بود که همه از او قطع امید کرده بودند ، فقط پروین خانم هنوز می دیدش و یواشکی با من
در موردش حرف می زد ، می گفت:
-ندیده بودم کسی با این اصرار زندگی خودشو به باد بده ، حیف چه جوون خوش قیافه و رشیدی بود ، حالا اگه ببینیش
محاله بشناسیش ، همین روزا جسدشو تو یکی از جوی های پایین شهر پیدا می کنن . اگرم تا حالا زنده مونده به خاطر
رسیدگی خانم جونته ، به کسی نگی ها ، اگه آقات بفهمه دمار از روزگارش در می آره ، ولی خب اون بیچاره هم مادره ،
این هم که پسر عزیز کرده اش بود ، صبحها که آقات می ره ، احمد می آد خونتون خانم جونت بهش غذا می ده ، براش
کباب درست می کنه ، لباساشو عوض می کنه ، می شوره تو جیباش خوراکی ، اگه بتونه پول می ذاره ، هنوز هم اگه کسی
بگه احمد هرویینیه جیگرشو بیرون می کشه . بیچاره هنوز هم امیدواره که خوب بشه.

****
پیش گویی های پروین خانم خیلی زود به حقیقت پیوست ولی او با خودش آقاجون را هم به نابودی کشید . او که در
مراحل آخر زوال بود . برای تهیۀ پول هر کاری می کرد ، در یکی از این بحرانهای نیاز و بی پولی به منزل آقا جون می
رود ، فرش را جمع می کند تا ببرد وبفروشد ، آقاجون با او گلاویز می شود و سعی می کند فرش را پس بگیرد ، این
عصبانیت وتقلا خارج از توان قلب فرسودة او بود ، حملۀ سختی به او دست داد ، به بیمارستان منتقل شد ، یک هفته در
بیمارستان بستری بود ، چند روز را پشت در اطاق مراقبتهای ویژه گذراندیم ، حالش بهتر شد و به بخش منتقل گردید ،
هر روز با بچه ها به بیمارستان می رفتم سیامک که به تازگی قد کشیده بود ، می توانست خودش را بزرگتر از سنش
نشان دهد به راحتی اجازة ملاقات می گرفت ولی مسعود با هزاران نیرنگ و خواهش و تمنا فقط دوبار توانست او را
ببیند ، سیامک در تمام مدت ملاقات دست پدر بزرگش را در دست می گرفت و بدون کلامی حرف در کنارش می
نشست . به بهبودیش امیدوار شده بودیم ولی متأسفانه حملۀ وسیع دیگری اتفاق افتاد و او را دوباره به بخش مراقبتهای
ویژه برد بیست و چهار ساعت بعد جان به جان آفرین تسلیم کرد . بدیت ترتیب تنها پشت وپناه واقعی زندگیم را از
دست دادم . پیش از موقعی که حمید به زندان رفته بود احساس تنهایی و بی کسی می کردم ، بعد از مرگش فهمیدم که
تنها حضور او حتی دورادور چگونه بر سر من سایه گسترده بود و در عمق تاریکترین لحظات ناامیدی نور درخشان
وجودش قلبم را روشن می کرد . با رفتن او بندهای ارتباطم با آن خانه به شدت سست شد . تا یک هفته نمی توانستم
جلوی اشکهایم را بگیرم ، ولی با اولین ضربه های غیر ارادی ذهن برای بازگشت به خود آگاهی و توجه به اطرافیان
دریافتم که گریه های من در مقابل اندوه عمیق و ساکت سیامک وزنی ندارد . این بچه بدون ریختن قطره اشکی مانند
بادکنکی که دیگر حتی ظرفیت یک نفس اضافی را ندارد در حال انفجار بود ، خانم جون با دلخوری می گفت:
-حیف از اون همه عشقی که مصطفی خان به این بچه داشت حتی وقتی تو گور هم گذاشتنش یه قطره اشک نریخت ،
اصلاً عین خیالش نبود.
فهمیدم که وضع روحیش خرابتر از آن چیزی است که به نظر می رسد ، یک روز مسعود را پیش پروانه گذاشتم و با

سیامک به سر خاک آقا جون رفتیم همچون ابری تیره و دلگیر بالای سرم ایستاده بود ، سعی می کرد به جای دیگری
نگاه کند و خود را از زمان و مکان دور نگه دارد ، شروع به حرف زدن کردم از خاطراتم با او ، از محبتهایش و از
کمبودش در کنارمان گفتم ، کم کم در کنار خودم نشاندمش و آنقدر مرثیه خواندم تا ناگهان بغضش ترکید و اشکهای
فرو خورده اش سرازیر شد ، این گریه تا شب ادامه یافت ، مسعود هم که به خانه برگشت با دیدن اشکهای سیامک به
گریه افتاد ، گذاشتم تا خوب خود را خالی کنند ، آنها باید تمام دردهای تلمبار شده در دلهای کوچکشان را بیرون می
ریختند ، بعد نشاندمشان و پرسیدم : به نظر شما برای احترام و بزرگداشت خاطرة او چه باید بکنیم او چه انتظاری از ما
دارد و ما باید چگونه زندگی کنیم تا او از ما راضی باشد ، بدین ترتیب خودم نیز به این درک رسیدم که باید سعی کنم
که به وضعیت طبیعی باز گردم و با حفظ خاطرة دلپذیر او را برای ابد ، زندگی عادی را ادامه دهم.
 
ادامه دارد...




با کانال تلگرامی «آخرین خبر» همراه شوید