آخرين خبر/ در شب هاي سرد زمستان با داستان زيبا و خواندني «شب هفتمين بدر» در بخش کتاب آخرين خبر همراه خانه هاي گرماتن هستيم .
اميدواريم از خواندن اين رمان خارجي به قلم «ويکتوريا هولت» لذت ببريد
قسمت قبل


ماديانم را به اصطبل بردم و به قصر رفتم . مي خواستم فريتز را ببينم . او را در اتاقش يافتم . گفتم :
- پدرت اينجاست و مي خواهد تو و داگوبرت را به سواري ببرد .
از اين که ديدم مانند هميشه خيلي وحشت زده نشد خوشحال شدم . من اين کار را برايش کرده بودم . به او اطمينان
داده بودم که اگر کسي از چيزي ترسيد بايد مستقيما با آن روبه رو شود و بکوشد بر آن ترس فائق آيد . او با يابوي
کوچک خودش خيلي مانوس بود و وقتي عالئم ترس در او پديدار مي شد يابو آن را حس مي کرد . اگر کامال
احساس آرامش مي کرد يابو نيز آرام بود . من هم همان درس يابوي او را فرا گرفته بودم .
نيم ساعت بعد در کالس بودم و رفتن آنها را نگاه مي کردم که خانم گرابن وارد شد . گفت :
- حتما به شکارگاه مي روند . فريتزي خوب روي يابويش نشسته است . به نظرم ترس او از پدرش کمي ريخته است
.
در حالي که لبخند مي زدم سرم را تکان دادم . او با نگراني به من نگاه کرد :
- تو را ديدم که همراه فردي برگشتي
- بله ، او را در جنگل ديدم .
- ولي قرار بود تو ماکس را مالقات کني .
- بله .
- و تو او را ديدي ؟
سرم را به نشانه ي تصديق تکان دادم .
- خوب ، فکر مي کنم به زودي کالکسبرگ را ترک کني .
- من هنوز نقشه اي ندارم .
با اطمينان گفت :
- خيلي دير نخواهد بود .
سپس چهره اش در هم رفت :
- آيا فردي تو و ماکسي را با هم ديد ؟
- بله .
او لب زيرينش را آويزان کرد ، عادتي که هنگام تفکر و حيرت انجام مي داد .
- بهتر است مراقب باشي . فردي هميشه آنچه را که متعلق به ماکسي بود ، مي خواست . هرچيز به ماکسي تعلق
داشت در چشم او ارزشي خاص مي يافت . اين مشکلي بود که من با آن پسر داشتم . ماکسي يک اسب کوچک و زيبا
و يک کالسکه داشت . مادرش يک سال کريسمس آن را به او داده بود . در ايام کريسمس هر کدام ميز خود را
داشتند . کريسمس روز بزرگ زندگي آنها بود . هفته ها درباره ي آن حرف مي زدند . و بعد ميزهايشان با يک
درخت کوچک کاج که تماما با شمع روشن بود ، درست مي شد . هديه هايشان زير درخت بزرگ بود و در آنجا
کالسکه و اسب ماکسي وجود داشت . هديه ي قشنگي بود . مثل کالسکه ي سلطنتي رنگ شده و تاج پادشاهي و سالح
هاي دوک روي آن نقش بسته بود و فردي آن را ديد و خواست . آن شب او کالسکه را برداشت و جايي پنهان کرد .
ما آن را در گنجه ي اتاق او پيدا کرديم و آن را به ماکسي برگردانديم و روز بعد آن را خرد و شکسته يافتيم .
پسرک بدجنس ترجيح داده بود آن را از بين ببرد تا ماکسي آن را داشته باشد . من هيچ وقت آن را فراموش نکردم
. فکر نمي کنم او خيلي عوض شده باشد .


پشت آن لبخند ماليم هاله اي از نگراني وجود داشت . او مي ترسيد . مي خواست من درک کنم که چون مورد توجه
کنت قرار گرفته ام و او فهميده است که من و ماکسيميليان همديگر را دوست داريم حاال کامال مصمم است معشوق
من باشد .
شايد مي بايست از خطر آگاه مي شدم . اما نمي توانستم اين تهديد را جدي تلقي کنم . اگر مراقب مي بودم که هيچ
وقت با او تنها نمانم او قادر نبود کاري انجام دهد . من اسب و کالسکه نبودم که او بتواند مرا خرد کند گرچه مي
توانست زندگي را خيلي ناخوشايند سازد .
هنگامي که آنها بازگشتند من در اتاقم بودم . پشت پنجره رفتم و آنها را ديدم . اولين نگاهم به دنبال فريتز بود . او
شادمانه روي يابوي خود نشسته بود و با آسودگي سواري مي کرد .
بايد تمام کوششم بر اين مي بود که به او بفهمانم نبايد ترسش را نشان دهد . به نظر مي رسيد که او اين درس را فرا
گرفته باشد .
اما به زوي از خانم گربن فهميدم که کنت تصميم گرفته است پسرها بايد يابو را کنار بگذارند . انها مي بايست سوار
اسب مي شدند . او به اصطبل رفته و اسب هريک را انتخاب کرده بود .
من درباره ي اسب هاي آنجا چيز هايي مي دانستم و وقتي فهميدم کدام اسب براي فريتز انتخاب شده ، ترسيدم . آن
اسب يکي از چموش ترين اسبهاي اصطبل بود .
او چه جور مردي بود که مي توانست زندگي پسرش را به خاطر بيندازد به اين بهانه که مي خواهد از او مرد بسازد و
همزمان نارضايتي اش را از زني که به او بي احترامي کرده است نشان دهد ؟
بايد مي کوشيدم تا با توجه به زمينه ي تربيتي و سنتي اش او را بررسي کنم . شايد قادر نبودم آنچه را که تربيت
تقريبا خودسرانه از او ساخته بود پيش چشم مجسم کنم . دورنماي اينجا با آن شهر آرام انگليسي بسيار تفاوت
داشت . علت اين که همه چيز در اينجا کمي خيالي و غير واقعي به نظر مي رسيد همين بود . اين مرد ها هرچه را
طلب مي کردند از آن خود مي کردند و براي بهايي که ديگران مي پرداختند ارزش قائل نبودند . آنها آن قدر سنگ
دل بودند که حتي وقتي عاشق مي شدند مي توانستند با ازدواجي دروغي دلداده ي خود را فريب دهند .پس هنگامي
که انگيزه ي آنها فقط و فقط هوس بود چه مي کردند ؟
الاقل ترس من به خاطر فريتز نگراني ام را درباره ي مشکل خودم از ميان برده بود .
آن بعد از ظهر هنگامي که بچه ها ، توسط نقاش جواني که هفته اي يک بار به قصر مي آمد ، درس نقاشي مي گرفتند
، من به شهر رفتم .
پشت ويترين يک مغازه کالهي ديدم و بعد ها فکر کردم سرنوشت يا غريزه يا چيزي مثل آن مرا به سوي آن
ويترين رهنمون کرده است . کالهي پسرانه به رنگ خاکستري کم رنگ بود و بيشتر به کاله هاي لبه دار شباهت
داشت و پر سبز کوچکي با روبان به آن متصل شده بود . زير کاله يادداشتي وجود داشت »کاله ايمني سواري «
وارد فروشگاه شدم . بله کاله به طريقي طراحي شده بود که بيش از حد معمول از سر محافظت مي کرد . کاله فروش
همان روز شنيده بود که پسر جواني از اسب افتاده و به خاطر آن کاله سرش آسيب شديد نديده است . من آن را
خريدم . اگر قرار بود هديه اي به فريتز بدهم بايد براي ديگران نيز هدايايي مي خريدم . فروشگاه اسباب بازي
هميشه بچه ها را به وجد مي آورد . ساعت هاي ديواري کودکانه و خانه هاي عروسکي و وسايل خانه ي عروسکي ،


اسباب بازي هاي سرگرم کننده و اسب هاي اسباب بازي و شالق اسب سواري . پيدا کردن هديه هايي که مي
خواستم مشکل نبود . براي داگوبرت يک هواسنج خريدم . اين اسباب بازي از يک خانه ي چوبي و دو عروسک
تشکيل مي شد . مردي در لباسي تيره و تار و زني با لباس روشن و براق . هنگامي که مي خواست باران ببارد مرد از
خانه خارج مي شد و وقت هوا مي خواست آفتابي شود زن بيرون مي آمد . حدس زدم اين اسباب بازي اورا خشنود
مي کند . هديه ي ليزل عروسکي بود که مفاصل دست و پايش تکان مي خورد .
هنگامي که به قصر بازگشم بچه ها از کالس درسشان که در هواي باز انجام مي شد برگشته بودند . هدايايشان آنها
را خيلي خوشحال کرد . فريتز کالهش را بر سر گذاشت . به او گفتم :
- اين يک کاله ايمني است .
- کاله جادويي
- اين بدان معنا است که وقتي تو آن را برسر مي گذاري امنيت بيشتري داري تا بدون آن .
او آن را با ترس و احترام مي نگرسيت . خانه ي هواسنج خيلي زود مورد توجه داگوبرت قرار گرفت اما چشم هايش
با اشتياق به کاله ايمني دوخته شده بود . واقعا خيلي حيرت انگيز بود چرا که من گمان مي کردم اسباب بازي خيلي
خواستني تر از کااليي پوشيدني است اما به نظر مي رسيد آنها هم اکنون حالتي جادويي به کاله بخشيده اند .
داخل کاله باريکه اي از ابريشم وجود داشت که رويش نوشته شده بود :کاله ايمني . آنها آن را با حرمت مي خواندند
. فريتز کله را بر سر گذاشت و حاضر نبود آن را از خود جدا کند . به او گفتم :
- اين کاله مخصوص اسب سواري است .
اما او مي خواست هميشه آن را بر سر بگذارد . با خود گفتم کاش از اين کاله براي هر دو مي خريدم . ليزل پرسيد :
- چرا براي ما هديه خريده ايد ؟ مگر امروز روز بخصوصي است ؟
گفتم :
- فقط دلم مي خواست برايتان هديه بخرم .
فريتز پرسيد :
- آيا در انگلستان هر زماني مي توان هديه داد و روز خاصي براي هديه دادن وجود ندارد ؟
- خوب بله ، هر زمان مي شود اين کار را کرد .
داگوبرت گفت :
- من مي خواهم به انگلستان بروم .
من پشت پنجره ي اتاق باالي برج بودم و انتظار ماکسيميليان را مي کشيدم . در ميان دره مي توانستم چراغ هاي
قصر دوک را ببينم و به آن زني فکر کردم که مي گفتند خودش را از پنجره به بيرون پرتاب کرده بود ، چون فهميده
بود فريب خورده و ازدواجش دروغي بوده است و از ان پس تحمل زنده ماندن را نداشته بود . چقدر موقعيت من
فرق مي کرد ! از اين فکر به وجد آمدم چرا که او آن قدر مرا دوست داشت که حاضر بود به خاطر من آينده اش را
به خاطر بيندازد . من به اندازه ي کافي در اين اجتماع زندگي کرده بودم که نوع زندگي ملوک الطوايفي را درک کنم
. فرمانروايان مردم به آنها تعلق داشتند . آنها اربابان قدرتمندي بودند و با اين حال قدرتشان تنها با تاييد مردمي که
بر آنها حکومت مي کردند بستگي داشت . مي دانستم هرگز نخواهم گذاشت ماکسيميليان به خاطر من صدمه ببيند .


هنگامي که او با من ازدواج کرد )و از اين فکر به خود لرزيدم که چطور به آساني مي توانست سنت نياکان خود را
دنبال کند و مراسم ازدواجي دروغي را ترتيب دهد چرا که من تفاوت آن را نمي دانستم . ( تمام عشقش را به من به
اثبات رساند . من هم مصمم بودم عشقم را به او نشان دهم .
باالخره او را ديدم . او بدون مالزم مي آمد . از پنجره به بيرون خم شدم و از عمق دره اي که در زير پنجره وجود
داشت نفس در سينه ام حبس شد و دوباره به نااميدي آن زن غمگين فکر کردم که به اندازه ي من خوشبخت نبود .
مي توانستم صداي پاي او را روي پلکان بشنوم . براي استقبال از او جلوي در رفتم و همديگر را در آغوش گرفتيم .
صبح زود ، پيش از اين که مرا ترک کند مجددا درباره ي آينده ي خود صحبت کرديم .
او نمي دانست که آيا بايد به ويلهلمينا بگويد يا خير و بعد به اين نتيجه رسيده بود که پدرش پيش از همه بايد از اين
راز با خبر شود .
- هر لحظه به نقطه اي مي رسم که مي خواهم جريان را برايش بگويم . مي خواهم تو را نزد او ببرم . مي خواهم هر
آنچه را که روي داده است برايش تعريف کنم . ولي از تاثير شوکي که بر او وارد خواهد آمد مي ترسم .
پرسيدم :
- و وليهلمنيا چي ؟ من خيلي به او فکر مي کنم .
- ازواج ما مصلحتي بود . از بعد از تولد بچه ما جدا از يکديگر زندگي مي کنيم . وقتي بچه به دنيا آمد من خيلي
خوشحال شدم ... همين طور او ، براي اين که ديگر نيازي نبود باهم زندگي کنيم
- من بچه را فراموش کرده بودم .
ماکسيميليان ادامه داد :
- اختالف ميان ما خيلي زياد است . مرا به جنون مي کشد . مي توانست خيلي بهتر باشد . يک بار به حدي رسيدم که
مي خواستم به پدرم بگويم چه اتفاقاتي افتاده است و به او بهفمانم تنها زني را که مي توانستم دوست داشته باشم قبلا
ديده و با او ازدواج کرده ام . اگر آن زمان گفته بودم او مي توانست آن را تحمل کند . آن موقع مشکالت فراواني
داشتيم و چون فکر مي کردم تو مرده اي دليلي نديدم که درباره ي آن صحبت کنم . آنها به من دروغ گفته بودند . تا
وقتي که علتش را بفهمم آرام نخواهم گرفت . مي گويم اليزه را به اينجا بياورند . توسط او همه چيز را کشف مي کنم
و مي فهمم چرا او و ارنست در زندگي من مداخله کردند .
- تو از روز اول به آنها دستور داده بودي که در زندگيت مداخله کنند .
- من به آنها دستور داده بودم تو را نزد من بياورند . آنها شهود عقد ما بودند . اما آنها به من و تو دروغ گفتند . چرا
؟ به زودي مي فهمم . چون قرار است او را به اينجا بياورند . ما با او روبه رو مي شويم و حقيقت را مي فهميم .
- فکر مي کني او بيايد ؟
- قرار است پسر عمويم براي مسائل مملکتي به کالرن باک برود . به او گفته ام اگر اليزه هنوز زنده است او را به
ايجا بياورد .
- پسر عمويت ؟
- کنت فردريک .
مضطرب شدم . کنت هميشه اين حالت را در من به وجود مي آورد .
- آيا کنت علت اين که اليزه را مي خواهي ، مي داند ؟


- البته که نه . من چنين اعتمادي به فردريک ندارم . خدا مي داند چه سواستفاده اي از آن مي کند . او مثل پدرش
نسبت به پدر من ، مرتب برايم مشکل مي آفريند .
- و اين کسي است که او از او خواسته اي اليزه را بياورد ؟!
- اليزه مي داند بايد از او اطاعت کند . حتي ممکن است فکر کند ناخواهري اش ، ويلهلمينا مي خواهد او را ببيند .من
صريحا نگفتم که من مايلم او را ببينم .
- چقدر آرزو داشتم او حاال اينجا بود ! دوست دارم با او رو به رو شوم . چيزهاي زيادي است که مي خواهم از او
بپرسم . او خيلي نسبت به من مهربان به نظر مي رسيد . نمي فهمم چرا بايد سعي کند زندگي مرا نابود کند .
ماکسيميليان گفت :
- به زودي خواهيم فهميد .
سپيده دميده بود و زمان رفتن او فرا رسيده بود . چقدر خوشحال بوديم ، گرچه نمي توانستيم بيش از يکي دو روز
بعدي را پيش بيني کنيم و به هيچ وجه به يافتن راه حلي براي مشکالتمان نزديک تر نشده بوديم .
روز بعد فريدا زن پرينز اشتاين کالسکه ران ، که به دو مستخدمي که در قلعه داشتيم پيوسته بود ، نامه هايي از
انگلستان برايم آورد . يکي از آنتوني ، يکي از عمه ماتيلدا و ديگري از خانم گرويل .
آنتوني مايل بود بداند زندگيم چگونه مي گذرد . زمان زيادي بود که خبري از من نداشت .
»آيا آنجا همه چيز به خوبي پيش مي رود ، هلنا ؟ اگر اين طور نيست به خانه برگرد . دلم برايت خيلي تنگ شده
است . اينجا کسي نيست که بتوانم مثل تو با او صحبت کنم . والدينم البته خيلي خوب هستند اما با تو فرق دارند . هر
روز منتظر نامه اي از تو هستم که بگويي از آنجا سير شده اي . به خانه بازگرد . من درک مي کنم که تو بي قرار
باشي . آنچه آنجا برايت اتفاق افتاده است اين مسئله را قابل درک مي سازد . فکر نمي کني سکني گزيدن در گذشته
فقط باعث زنده نگهداشتن آن مي شود ؟ بهتر نيست آن را فراموش کني ؟ به خانه برگرد و من هرچه از دستم
ساخته باشد براي خوشبختي تو انجام مي دهم . .. دوستدار تو ، آنتوني . «
چنين نامه اي چه آرامشي در پيش چشم مجسم مي کرد : خانه ي جديد معاون اسقف با آن حياط سبز و زيبا که بيش
از دويست سال از عمر آن مي گذشت . خانه ي قشنگ دوره ي ملکه اليزابت که طوري ساخته شده بود که نمايانگر
دوره حکومت آن ملکه بود . خانه اي دلفريب با آبدارخانه و شربت خانه اش ، باغ محصور ، ارکيده هاي کوچک که با
غنچه هاي صورتي و سفيد نمايشي با شکوه در ماه مه ترتيب مي داد . چقدر از اين قصر روي کوهستان دور به نظر
مي رسيد !
چطور است براي آنتوني بنويسم که ماکسيميليان را يافته ام . شايد تا اين حد به او مديون باشم . نمي خواستم او فکر
کند روزي من نزد او بازميگردم . ولي هنوز زمانش نرسيده بود . پدر ماکسيميليان بايد اولين کسي باشد که از اين
مطلب آگاه مي شود .
از عمه ماتيلدا نيز نامه اي داشتم :
»حالت چطور است هلنا ؟ به اندازه ي کافي معلمي نکرده اي ؟ آلبرت اطمينان دارد تو تا قبل از اتمام تابستان برمي
گردي . زمستان آنجا خوب نيست . فکر ميکنم زياد برف ببارد . مواظب ريه هايت باش . بعضي ها مي گويند هواي
کوهستان براي ريه خيلي خوب است ، اما ريه عضو عجيبي است . جايت در فروشگاه خيلي خالي است . روزهايي که


سرمان خيلي شلوغ است آلبرت مي گويد اگر هلنا اينجا بود خيلي خوب مي شد . به خصوص در قسمت کتاب هاي
خارجي . او مثل يک برده کار مي کند که براي کسي که فقط يک کليه دارد اصال درست نيست . .....«
چطور آن نامه ها همه چيز را برايم زنده مي کردند . و نامه ي خانم گرويل :
»خيلي دلمان برايت تنگ شده است . کي برمي گردي ؟ ما اينجا بهار زيبايي داشتيم . بايد بوته هاي خانه ي اسقفي را
مي ديدي . و حاال گل هاي سنبل بيداد مي کند . روز عيد چمن ها زير پاي مردم کمي لگد مال شد اما جشن موفقيت
آميزي بود . آنتوني خيلي محبوب مردم است . مددکاران زيادي اينجا هستند . يک خانم خيلي خوب ، به نام خانم
چارت ول به همسايگي ما نقل مکان کرده است . او دختر نازنيني دارد که به کارهاي کليسا خيلي کمک مي کند .
آنتوني مي گويد کمک هاي او خيلي موثر است . در ضمن گريس چارت ول دخترقشنگي نيز هست ، شخصيت آرامي
دارد و با مردم خيلي خوب کنار مي آيد ..... «
لبخند زدم . معناي ديگر آن اين بود که همسر کاملي براي معاون اسقف به شمار مي رود . خانم گرويل داشت به من
مي فهماند که بهتر است قبل از اين که دير شود برگردم .
سکوتي عميق شهر ، قصر و کوهستان را فرا گرفته بود . دوک خيلي بيمار بود .
ماکسيميليان يادداشتي برايم نوشته بود که قادر نيست قصر را ترک کند . پزشکان باالي سر پدرش بودند و متاسفانه
به نظر مي رسيد که پايان عمر او زياد دور نيست .
خانم گرابن نمي توانست هيجانش را پنهان کند . او در گوشم زمزمه مي کرد :
- به زودي ماکسي ما دوک خواهد شد .
من چشمانم را از او برمي گرفتم . بچه ها براي مدتي کوتاه تحت تاثير سنگيني اوضاع که بر همه جا حاکم بود . قرار
گرفتند . اما خيلي زود آن را فراموش کردند .
فريتز به ندرت بدون کالهش ديده مي شد . گرچه مدت ها بود داگوبرت از گفتن وضع هوا به مردم خسته شده بود
و يکي از پاهاي عروسک ليزل از جا در آمده بود . مي بايست به همه ي آنها کاله هديه مي دادم .
دوک روز بعد را دوام آورد . در خيابان ها سکوت حکمفرما بود . مردم در گوشه ي خيابانها مي ايستادند و زمزمه وار
با هم صحبت مي کردند .
آنها مي گفتند ، او حکمران خوبي بود . ولي مدت ها است که مريض است . شانس با آنها يار است که شاهزاده اي
قوي دارند تا اوضاع کشور و اياالت اطراف را در اين آشفته بازار در دست بگيرد .
آن روز ها نگراني براي دوک مانع زندگي عادي قصر نمي گشت .
در محوطه ي قصر بچه ها هفته اي دو بار تمرين تيراندازي مي کردند و بچه هاي خانواده هاي اشرافي نيز به آنها مي
پيوستند و اغلب تعدادشان هنگام تعليم دروس به ده يا يازده نفر مي رسيد . گمان مي رفت اگر پسرهاي ديگري
براي تمرين به آنجا بيايند رقابت پسرها بيشتر مي شود و هميشه در حياط جايي که آنها به تمرين مي پرداختند
فعاليت و سر و صداي زيادي وجود داشت .
من در اتاقم بودم که فريتز وارد شد . او کالهش را در دست داشت و تيري در آن فرو رفته بود . او گفت :
- تير به سر من خورد اما در کاله فرو رفت . بايد به دقت آن را بيرون آورد وگرنه ممکن است کالهم را پاره کند .
وقتي به آقاي گرونکن گفتم شما مي دانيد چطور آن را در بياورد او اجازه داد آن را پيش شما بياورم . واي خانم ،
مواظب کاله جادويي من باشيد .


کاله را در دستم گرفتم : فورا اين فکر به مغزم خطور کرد که اگر او کاله را بر سر نداشت تير به سرش مي خورد .
با دقت تير را بيرون کشيدم و آن را روي ميز گذاشتم . کاله را با همديگر بررسي کرديم . يک سوراخ روي آن برجا
مانده بود . به فريتز گفتم :
- مهم نيست ، حاال کالهت جالبتر شده است . زخم هاي جنگ نشانه ي افتخار هستند .
اين گفته او را خشنود کرد . کاله را دوباره بر سرش گذاشت و براي اتمام درس بيرون رفت .
تير را برداشتم . نوک آن تيز بود . البته بايد چنين مي بود تا بتواند به هدف برخورد کند . آنچه مرا ترساند اين بود
که نوک آن کمي تغيير رنگ داده بود . در عجب ماندم که آن از چيست .
در آن هنگام ديگر به آن موضوع فکر نکردم . چرا که چند ساعت بعد خبر رسيد که دوک درگذشته است .
تمام پرچم هاي شهر به حالت نيمه افراشته در آمد . خانم گرابن گفت :
- معلوم بود که باالخره زمانش فرا مي رسد . اين مسئله تغييراتي براي شاهزاده ي ما به وجود مي آورد . خداي من ،
او براي چند روز گرفتار خواهد بود و بعد مراسم تشيع جنازه در پيش است . مطمئنا مراسم باشکوهي خواهد بود .
حادثه ي ناگواري اتفاق افتاد . بعد از ظهر روز بعد داگوبرت با اسب جديدش به جنگل رفت . در طي يک ساعت اول
ما هيچ نگراني نداشتيم اما هنگامي که هوا تاريک شد و او هنوز بازنگشته بود ، متوحش شديم .
خانم گرابن مستخدمين را بيرون فرستاد تا دنبالش بگردند . آقاي پرينز اشتاين گروهي تشکيل داد که به دو دسته
تقسيم کرد و آنها از مسير هايي جداگانه به جنگل رفتند .
من وخانم گرابن در اتاق نشيمن کوچک او نشسته بوديم و با نگراني صحبت مي کرديم که چه اتفاقي ممکن بود
برايش روي داده باشد .
فريتز وارد شد و گفت :
- کاله من نيست . کاله جادويي ام . همه جا را به دنبالش گشته ام .
خانم گرابن گفت :
- برادرت گم شده است و تو به خاطر يک کاله کج خلقي مي کني ؟
- بله ، براي اين که فکر مي کنم او آن را برداشته است .
پرسيدم :
- چرا چنين فکري مي کني ؟فريتز .
- داگوبرت هميشه سعي داشته آن را بردارد .
گفتم :
- کاله مهم نيست . بهتر است به داگوبرت فکر کنيم . فکر مي کني کجا ممکن است رفته باشد ؟
- او دوست دارد به جزيره ي قبر ها برود .
هنگامي که ما نگران بوديم که چه برسر داگوبرت آمده است صداي فريادي از بيرون شنيده شد .:
- او اينجاست .
همگي بيرون دويديم و داگوبرت را ديديم که سربه زير و بي کاله آنجا ايستاده بود . او داستاني غريب براي گفتن
داشت . او را دزديده بودند . خانم گرابن گفت :


- فعال چيزي نگو . لباس هايت مرطوب است .
داگوبرت گفت :
- هوا مه آلود بود .
- اول بايد لباس هايت را بيرون بياوري و يک حمام داغ بگيري . فقط همين . بعد هم کمي سوپ و نوشابه ي مقوي
بخوري تا سرما نخوري .
داگوبرت داشت مفجر مي شد . که ماجرايش را براي ما تعريف کند ولي از سرما مي لرزيد . بنابراين اجازه داد او را
به حمام بفرستند ، بعدا هنگامي که جامه اي گرم بر تن کرده و سوپ داغش را خورده بود آنچه را که برايش روي
داده بود تعريف کرد . گفت :
- من در جنگل بودم که دو مرد به طرفم آمدند . آنها روي صورتشان نقاب داشتند . آنها در دو طرف من قرار
گرفتند و افسار اسبم را از من گرفتند . من نترسيده بودم ، به آنها گفتم : شما کي هستيد ؟ اگر به من دست بزنيد
شما را مي کشم . بعد شمشيرم را بيرون کشيدم ....
خانم گرابن گفت :
- خيلي خوب داگوبرت ، لطفا داستان سرايي نکن . ما حقيقت واقعه را مي خواهيم .
- به هر حال يک جور شمشير بود...
- خودت مي داني که شمشيري در کار نبود . حاال داستان را برايمان تعريف کن .
- آنها مجبورم کردند از اسب پايين بيايم و من کالهم را .... گم کردم ، و گفتم بايد کالهم را پيدا کنم ....
خانم گرابن گفت :
- پدرت آنچه را که واقعا اتفاق افتاده است مي خواهد بداند ، بنابراين بهتر است همه چيز را به ياد بياوري . و درباره
ي شمشير هم داستان نباف چون تو شمشير نداري .
داگوبرت موقرانه ادامه داد :
- آنها اسب مرا درست در وسط جنگل جايي که درخت ها انبوه است ، بردند . نزديک درياچه بود و فکر ميکنم مي
خواستند مرا بکشند . باور کنيد خانم گرابن و من ترسيده بودم براي اين که کاله را گم کرده بودم و بدون آن کاله ،
جادو از ميان رفته بود .
گفتم :
- تو کاله فريتز را بر سر داشتي ؟
- خوب فکر کردم برايش اشکالي ندارد که فقط يک بار ... به آنها گفتم : کاله فريتز را گم کرده ام . دوشيزه ترانت
آن را برايش خريده بود . بايد آن را پيدا کنم براي اين که مال من نيست . فقط آن را قرض کرده ام . و آنها گفتند :
تو فريتز هستي و اين هم کاله خودت است . و من گفتم : نه ، من داگوبرت هستم . بعد آنها درگوشي با هم صحبت
کردند و بعد از مدت زيادي مرا ول کردند .
خانم گرابن گفت :
- خداي من ، حتما يک نفر مي خواسته سر به سر تو بگذارد . آدم هايي هستند که فکر مي کنند اين کار ها خوشمزه
است . پوست آنها را زنده زنده مي کنم تا اين طور مردم را تا حد مرگ نترسانند .
داگوبرت گفت :


- ولي من نترسيده بودم . مي توانستم هر دو نفرشان را بکشم . زود فرار کردم . علت دير آمدنم هم اين بود که در
ميان مه راهم را گم کرده بودم .
ما او را آزاد گذاشتيم که درباره ي آنچه که مي توانست انجام دهد بر خود ببالد . من سکوت کرده بودم ،همين طور
خانم گرابن .
وحشتي ناگهاني سراسر وجودم را فرا گرفته بود .
هنگامي که بچه ها به اتاق نشيمن رفتند من به اتاق خانم گرابن رفتم . او غرق در انديشه نشسته بود و به آتش خيره
شده بود . او با همان خنده ي سفيهانه اي که هميشه هنگام گفتن نام من بر لب مي آورد گفت :
- واي ، دوشيزه ترانت ، همين االن داشتم فکر مي کردم که به اتاق تو بيايم .
پرسيدم :
- نظرتان دراين باره چيست ؟
- آدم هيچ وقت سر از کارهاي داگوبرت در نمي آورد . ممکن است تصميم گرفته باشد به خانه برنگردد . زمان را
فراموش کرده باشد و بعد براي اين که بهانه اي بياورد داستان آن مردان نقاب دار را سرهم کرده باشد .
- ولي من اين طور فکر نمي کنم .
- يعني تو باور مي کني که دو مرد نقابدار او را دزديده اند ؟ قصدشان چه بوده است ؟
- براي اين که فکر مي کردند او فريتز است .
او با حيرت به من خيره شد :
- ولي چرا فريتز ؟
- من نمي دانم . اما او کاله فريتز را بر سر داشت . اين روز ها از وقتي من آن کاله را به فريتز دادم او کمتر بدون آن
ديده شده است . امکان دارد آن مرد ها وقتي داگوبرت را ديده اند که با آن کاله در جنگل سواري مي کند فکر
کرده اند که او فريتز است .
- خيلي امکان دارد که اين حرف صحت داشته باشد اما چرا آنها مي خواستند فريتز را با خودشان ببرند ؟
- من نمي فهمم . خانم گرابن ممکن است به اتاق من بياييد . مي خواهم چيزي را به شما نشان بدهم .
وقتي به آنجا رفتيم من تير را از کشو بيرون آوردم و روي تخت گذاشتم .
- اين ديگر چيست ، عزيزم ؟
- اين تيري است که به طرف فريتز نشان رفته است . کالهي که من برايش خريده بودم مانع فرو رفتن آن به پوست
او شده است .
- اين يکي از تيرهايي است که براي تمريناتشان استفاده مي کنند .
- بله ، و موقع تمرين در محوطه به طرف فريتز نشانه رفته است .
- کي آن را پرتاب کرده است ؟
- من نمي دانم . کاش مي دانستم .
- مطمئنا اين تير ها آسيب زيادي نمي زنند .
- در شرايط خاصي مي توانند آسيب بزنند .
- تو کمي مرموز شده اي ، دوشيزه ترانت .

ادامه دارد...




با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد