شاه و گزارشهایی که جدی گرفته نشد (بخش دوم)

اعتماد/ متن پیش رو در اعتماد منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
بخش اول این مقاله که دیروز منتشر شده را می توانید «اینجا» مطالعه کنید.
مهرداد حجتی| دوسال پیش از گزارش محرمانه زاهدی، در ۱۳۵۰ (۱۹۷۱)، اسدالله علم به شاه پیشنهاد داده بود که گهگاه دیدارهایی با اقشار گوناگون جامعه داشته باشد تا از طریق این دیدارها، درددلهای مردم عادی را بشنود. شاه اما نپذیرفته بود و بار دیگر به همان قول خود بسنده کرده بود که از منابع گوناگون خبرها را دریافت میکند. آن مقام امریکایی در ادامه گفتوگو با اردشیر زاهدی گفته بود: « حتی شنیده شده گزارشهایی که از لحاظ وضع اقتصادی به عرض میرسد، بانکهای مامور، ارقام صحیح را نمینویسند!» شاه هم در حاشیه نوشته بود: «این حرف اینقدر مسخره است که جواب ندارد.»در حاشیهای دیگر هم نوشته بود: « لابد این حرفها را امثال فرمانفرمانیان یا مهدی سمیعی میگویند.»سمیعی و فرمافرمانیان هر دو از برجستهترین بانکداران و اقتصاددانان ایران آن روزگار بودند و در مقاطع گونهگون مصدر کارهای مهمی در دولت بودند. جالب اینکه در زمان گزارش زاهدی، هم سمیعی و هم فرمانفرمانیان دیگر در دولت کاری نداشتند و به بخش خصوصی رفته بودند.
در آن دوران، هر بار شاه در مصاحبهای به سوالی درباره مسائل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، به ویژه درباره زندانیان سیاسی برمیخورد پاسخی کم و بیش واحدی میداد؛ اینکه در ایران هیچ زندانی سیاسی و حتی مخالف واقعی نیست! میگفت این پرسشها بر اساس بیاطلاعی از وضع واقعی ایران است که طرح میشوند. میگفت منتقدانش دست کم ندانسته ابزار دست دولتهای خارجیاند. وقتی در ادامه همین گزارش، مقام امریکایی از زاهدی درباره فساد مقامات در ایران پرسید، شاه در حاشیه آن به زبانی تند پاسخ داد: « مشکلات، حاصل فساد مالی خود این غربیهاست.»به علاوه به زبانی طعنهآمیز از زاهدی خواست که از آن مقام امریکایی بخواهد که لیست دقیقی از متهمان به فساد در ایران را در اختیار دولت ایران قرار دهد!
خشم شاه در مقابل پرسشهای امریکاییها در باب فساد صرفا به طرح اینگونه مسائل از سوی خارجیها محدود نمیشد. حتی وقتی ساواک هم به این مبحث وارد میشد شاه بهشدت بر میآشفت. در بخش عمده دهههای ۴۰ و ۵۰ شمسی (۶۰ و ۷۰ میلادی) اداره سوم ساواک که مسوول امنیت داخلی بود و پرویزثابتی ریاستش را بر عهده داشت مساله فساد مالی مقامات سیاسی را یک مساله امنیت ملی میدانست و گاه میکوشید در این زمینه گزارشهایی برای شاه تدارک کند. واکنش شاه در مقابل همه این گزارشها کم و بیش یکسان بود. از مضمون آنها بر میآشفت و اداره سوم را به فضولی در مسائلی که در حیطه مسوولیتش نبود متهم میکرد. شاید گویاترین نمونه این گزارشها و برخورد شاه با آنها، مطلبی بود که ساواک در باب فعالیتهای غیر مشروع اقتصادی هوشنگ دولّو قاجار تدارک کرده بود. او را «سلطان خاویار » ایران میخواندند و حتی از او به عنوان یکی از بدنامترین دوستان شاه نام میبردند. یکی از وظایف او تدارک اسباب عیش و عشرت ملوکانه بود. علم در یادداشتهایش او را « چاپلوس و... » خوانده است. منزل دولّو مدام محل عیش و نوش و عشرت مقامات بود. او در پاریس در هتل معروف جرج سنک، چند اتاق مجلل تودرتوی انحصاری داشت و در اوقاتی که در فرانسه میگذراند محفل و منقلش به راه بود.
ماموران پلیس و مسوولان هتل هم آنچه را در اتاقهای دولّو میگذشت نادیده میگرفتند. ولی در سال ۱۳۵۰ (۱۹۷۱ میلادی) بخت بلند او بالاخره به سر رسید . او در آن سال به همراه شاه برای گذراندن تعطیلات سالانه - اسکی - به سوییس رفته بود. به محض ورود دریافت دولت سوییس در پی بازداشتاش است. اتهامش انتقال مقادیر قابل توجهی تریاک توسط یک شهروند ایرانی بود که پیش از سفرش، انتقال تریاک را برای او انجام داده بود. به محض شنیدن این خبر، شاه دستور داد که هواپیمای ویژهاش، دولّو را از سوییس خارج و سالم به ایران برگرداند. شاه علم را مامور رسیدگی به این وضع کرد تا دولّو را از هرگونه اتهام در مراجع قانونی اروپا تبرئه کند! همانطور که در یادداشتهای علم آمده، صدها هزار دلار صرف این کار شد. بخشی از این مبلغ به جیب وکلا رفت.بخشی دیگر به تعدادی پزشک پرداخت شد که گواهی کردند دولّو روزانه به ۲۵ گرم تریاک نیاز دارد! به تعدادی روزنامهنگار هم مبالغی پرداخت شد تا پیرامون این پرونده سر و صدا به راه نیندازند. کار به جایی رسید که مسوولان دادگاه، بر سبیل قدردانی به ایران دعوت شدند که تعطیلات خود را به خرج دربار در ایران بگذرانند! در یک کلام، مبلغی کلان صرف این شد که هم پیامدهای منفی این کار را به حداقل برسانند و هم دولّو در سوییس به زندان نیفتد!
شاید آن مقام امریکایی هم اخبار مربوط به این ماجرا و هویت دولّو را شنیده بود و یکی از مواردی که از اردشیر زاهدی در باب فساد پرسیده بود، اشاره به همین بود. آن مقام امریکایی از ارتش هم پرسیده بود که بهراستی «روحیه ارتش چگونه است و تا چه حد میتوان به آنها اطمینان کرد؟» شاه پاسخی پر خشم داد. نوشت: « حتما به عقیده سرویسهای [اطلاعاتی] شما، خیلی خراب و هیچ نمیتوان اطمینان کرد! ارتش ایران جرئت روحیه خوب نداشته باشد؟ مگر سیاستهای ایران و پیشرفتهای خارقالعاده ما را که از همه دنیا بالاتر بوده نمیبینید؟»
سوال بعدی درباره احساس واقعی مردم نسبت به دولت یا حزبهای موجود بود. شخصیت امریکایی پرسیده بود آیا واقعا مردم بیانیهها و اطلاعیههای دولت را باور دارند؟ شاه اینبار هم در پاسخ از کلماتی یک سره انگلیسی استفاده کرده بود: « you have misguided paternalistic unacceptable information about us.»به دیگر سخن اینکه اطلاعات شما در باب ما نادرست و پدرسالارانه و ناپذیرفتنیاند.
واپسین حاشیه شاه بر این گزارش چهار صفحهای، شاید از همه بیشتر گویای وضع فکری او در آن روزها بود. در صفحه آخر نوشت: « بگویید خیلی ممنون میشویم اگر[موارد] case فساد را اطلاع دهید! ولی اصولا این حرفها عین حرفهای رادیو پیک ایران است یا حرفهایی که سابقا جبهه ملی یا امینیها که هر دو نوکر خود اینها بودند میباشد. نکند که اینها با روسها حقیقتا ساخته باشند؟ در این صورت خوبست تماس خود را با این شخص به حداقل برسانید...»
آنگاه شاه در بخشی جداگانه از زاهدی میخواهد که این حرفها را از طرف خود به آن شخص بگوید نه از قول او . واپسین عبارتش در زیر گزارش این است: « در حقیقت این ما هستیم که از وضع شما نگرانیم.»این عبارات همه مبین روحیات شاه در اواسط دهه پنجاه (هفتاد میلادی) بودند. بالا رفتن سریع قیمت نفت سبب شده بود آهنگ رشد اقتصادی ایران شتاب پیدا کند و شاه هر روز رغبتش به جدی گرفتن هشدارها کمتر شود. چون هر روز بیشتر متقاعد میشد که تنها اوست که راه نجات ایران را میداند. در حقیقت زمانی که این گزارش عجیب زاهدی به دست شاه رسید، او دیگر هیچ انتقاد و هشداری را برنمیتابید. با آنکه در دو دهه نخست حکومتش بارها در باب فضیلت دموکراسی داد سخن داده بود و وعده کرده بود روزی ایران هم بتواند به این مرتبه از رشد و بلوغ سیاسی برسد، در اواسط دهه پنجاه (هفتاد میلادی) به کرات به زبانی پر تبختر، دموکراسی را از جمله بیماریهای دنیای چشمآبیهای غرب دانسته بود و به تنقید آن پرداخته بود. بارها به زبانی سخت گزنده از اخلاق فاسد و تنبلی و بیبندوباری غربیها سخن رانده بود.حتی گفته بود سقوط این دموکراسیها قریبالوقوع است! میگفت تاریخ نشان خواهد داد که حق با ما بود و سلوک سیاسی ما ماندگار و دموکراسی غرب رو به زوال است! این ذهنیت معارض با دموکراسی از سویی با واقعیت تغییرات شتابان جامعه ایران و فزونی شمار شهرنشینان و اعضای طبقه متوسط در تباین بود و از سویی دیگر مخالفت شاه با دموکراسی درست در زمانی به اوج خود رسید که به گفته محققان و مورخان، موج سوم دموکراسی در جهان آغاز شده بود. اما چگونه بزرگان خبره حکومت به عمق این تضادها و پیامدهای بالقوه ساختار شکن آنها توجهی نکرده بودند!؟
حدود یکسال پیش از گزارش محرمانه اردشیرزاهدی، ژوزف فارلند سفیر امریکا در ایران در دیدار با علم از بروز علائم نارضایتی در میان روحانیون خبر داده بود و گفته بود که به خاطر این مساله، سخت نگران است. فارلند گفته بود جشنهای ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی آنها را خشمگین کرده است . اما این تنها بهانه نبود. شایعات مربوط به فعالیتهای غیرمشروع اقتصادی اشرف پهلوی که هر روز ابعاد تازهتری پیدا میکرد هم به آن نارضایتیها دامن زده بود. اما علم در پاسخ به سفیر امریکا همان ترجیعبندی را تکرار کرده بود که در سالهای پس از ۱۵ خرداد ۴۲، دایم به گوش شاه خوانده بود. اینکه نارضایتی عُلما چیزی جدی نیست و بیشتر در خرده حسابهای آخوندی و زیادهطلبی هر کدام ریشه دارد. او بادی به غبغب انداخته بود و بار دیگر از دوران صدارتش گفته بود که چطور آن زمان تیشه به ریشه آخوندها و کمونیستهای متحد شدهزده است! با قاطعیت میگفت دوران نفوذ و سیطره سیاسی روحانیون را پایان داده است. ادعای خودفریبانه و خودستایانه علم، سفیر امریکا را متقاعد نکرد. تا دو سال بعد که سفیر جدید امریکا، ریچارد هلمز که پیشتر ریاست سیا را برعهده داشت در گزارشی تحلیلی، ضعف و ضربهپذیری رژیم شاه را نتیجه تنش میان رشد و نوسازی اقتصادی سریع جامعه و حفظ نظام استبدادی دانسته و وجود آن فضا را گرهگاه ناروشنی و بیثباتی بالقوه آینده سیاسی ایران برشمرده بود. میگفت مطمئن نیست شاه ایران بتواند این تضاد و تنش را به شکل تدریجی و بدون اقدامی خشونتبار حل کند. او نوشته بود: « در تاریخ حاکمی سراغ ندارم که به میل خود دستکم بخشی از عنان قدرت را واگذاشته باشد.»
البته پیشبینی هلمز از جنبهای درست از آب درآمد. انتخاب جیمی کارتر به ریاستجمهوری امریکا در نوامبر ۱۹۷۶ (آبان ۱۳۵۵) و صحبتهای او در مورد حقوق بشر، شاه را به تشدید آهنگ بازکردن فضای سیاسی وادار کرد. همین صحبتها به مخالفان شاه هم قوت قلب بیشتری میداد. بیماری سرطان او همراه با تردیدها و دودلیهایی که همواره بخشی از شخصیتش خصوصا از ۲۸ مرداد به این سو بود او را ضعیف کرده بود. ترکیب شگفت و نادر همه این عوامل دست به دست هم داد و توفانی سخت و انکارناپذیر در ۱۳۵۷ پدید آورد.
















