
مردی که سرنوشت سیاسیاش در تهران تعیین میشود

فرهیختگان/ متن پیش رو در فرهیختگان منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
متن زیر روایتی از زندگی شخصی و سیاسی جیدی ونس، معاون ترامپ است به قلم آریا سلگی. ادبیات متن به دلیل نگارش برای پادکست محاورهای است و در روزنامه هم به همان شکل منتشر میشود.
شروعی از پایان
یهجایی تو دل آمریکا، بین تپههای زغالسنگ و شهرهای نیمهخاموش اوهایو و کنتاکی، یه پسری بزرگ میشه که زندگیش بیشتر شبیه یه رمان آمریکاییه تا یه رزومه سیاسی. نه از اون رمانهای مرتب و تمیز که همون اول معلومه قهرمانش قراره موفق شه؛ از اون داستانهایی که پره از دعوای خانوادگی، فقر، اعتیاد، مدرسههای معمولی و آدمهایی که هر لحظه ممکنه زندگیشون از هم بپاشه. اسمش جیدی ونسه.قصه ونس، فقط قصه یه سیاستمدار نیست؛ قصه یه طبقه اجتماعیه که سالها حس کرده کسی نمیبینتش. قصه مادریه که با اعتیاد میجنگه، مادربزرگی که مثل یه ژنرال بچه رو سرِ پا نگه میداره و پسری که از دل یه شهر فراموششده راهش میرسه به تفنگداران دریایی، بعد به دانشگاه ییل و آخرش هم به قلب سیاست آمریکا و البته قصه مردیه که بعدها میره تو حلقه نزدیکان دونالد ترامپ؛ یکی از چهرههایی که قراره بخشی از روایت «ترامپیسم» تو نسل جدید سیاستمدارهای آمریکایی باشه. اما قبل از سناتور شدن، قبل از کتاب پرفروشش، قبل از ورود به دالونهای پر پیچ و خم قدرت تو واشنگتن، یه سؤال همیشه تو داستان زندگی ونس برجسته است: اینکه چطور یه پسر از حاشیههای خشن و آشفته طبقه کارگر آمریکا تبدیل میشه به یکی از صداهای مهم سیاست این کشور؟ قصه جیدی ونس دقیقاً از همون جایی شروع میشه که خیلی از داستانهای آمریکایی معمولاً تموم میشن.
جنگ برای فرار از تقدیر
اگه بخوای قصه جیدی ونس رو از اول بگی، باید از «میدلتاون» اوهایو شروع کنی؛ شهری که نه چیزی برای پُز دادن داره، نه اونقدر خراب که به چشم بیاد. یهجور خاکستری دائم؛ کارخونههای نیمهخاموش، خیابونای خسته، خونههای معمولی. همونجا بود که یه پسر به دنیا اومد: «جیمز دونالد بومن». زندگی پدر و مادرش خیلی زود از هم پاشید؛ قبل از اینکه جیدی درست راه رفتن یاد بگیره. مادرش بِوِرلی زندگی باثباتی نداشت؛ یه روز سرپا بود، یه روز فرو میریخت و کمکم اعتیاد هم اومد وسط. پدرش هم جایی در غربت روزگار گم شد. نتیجه؟ یه بچه با دنیایی ترکخورده و متروک. تابستونا میفرستادنش کنتاکی، پیش فامیلای «آپالاچیا»؛ جایی که هنوز بیشتر از سیاست، حرفِ «مرد بودن» میزدن. ولی دو نفر بودن که واقعاً نذاشتن این بچه لای این شلوغیها گم بشه: پدربزرگ و مادربزرگش، «جیمز و بانی ونس».یه ترکیب عجیب از سختگیری و دلسوزی. «مامائو» زبونش تیز بود، ولی برای نوهها مثل یه شیر میایستاد. «پپاو» آرومتر، اما در عین حال مردِ پشتصحنه خانواده بود. بهمرور، جیدی و خواهرش بیشتر وقتشونو تو خونه همین دوتا گذروندن. تنها جایی که حس میکرد زمینِ زیر پاش تکون نمیخوره.مدرسههاش هم یکییکی عوض میشدن: «روزولت»، «ویل» و یه مدت «وست الکتون». وقتی خونه و آدمای دوروبرت مدام عوض میشن، تمرکز رو درس یه چیز لوکس حساب میشه. بعداً هم هر دو مدرسه اصلیش خراب شدن؛ انگار خود شهر داشت ردش رو پاک میکرد. نوجوونیش پر از لبههای خطر بود؛ همون چیزایی که خیلیها رو زمین میزنه. ولی یهجایی انگار تصمیم گرفت از این وضعیت نیرو بگیره، نه اینکه توش غرق بشه؛ بیشتر هم به خاطر پدربزرگ و مادربزرگش. سال ۲۰۰۳ که دیپلم گرفت، یه تصمیم عجیب گرفت؛ پیوستن به تفنگدارای دریایی. بیشتر دنبال فرار بود؛ فرار از خونهای که ثبات نداشت، از شهری که همه حس میکردن توش گیر کردن. ولی بهجای اینکه خط مقدم بره، شد خبرنگار نظامی.چند ماهی هم در سال ۲۰۰۵ عراق بود؛ کار رزمی نمیکرد، ولی برای یه جوون اوهایویی کافی بود که دنیاش عوض بشه. حتی یه جلسه هم با «دیک چنی» معاون جرج بوش داشت؛ چیزی که نسخه نوجوانش اگه میشنید، میگفت: «بیخیال بابا!». چهار سال بعد با درجه سرجوخه برگشت. مدال گرفت، ولی مهمتر از اون یه چیز دیگه به دست آورد؛ این باور که میتونه برخلاف همه احتمالات، از دل یه زندگی شلوغ و بههمریخته، راه خودشو پیدا کنه.
مرد میلیاردرِ ساکتی که میخواست جهان رو تغییر بده
وقتی جیدی سال ۲۰۰۷ از ارتش برگشت، انگار یه چیز مهم تو وجودش عوض شده بود. نه فقط بهخاطر عراق یا نظم آهنین تفنگدارا؛ بیشتر بهخاطر فهم اینکه که «میتونی از ناکجا شروع کنی، ولی مسیر آخر رو خودت میسازی.» با کمکهزینه سربازا رفت دانشگاه ایالتی اوهایو. بچهای که مدرسه رو با دعوا و جابهجایی و بیثباتی سر کرده بود، یهو افتاد وسط محیطی که بچههاش با چاشنی قهوه درباره فلسفه بحث میکردن. عجیبتر اینکه تو کمتر از دو سال با بالاترین نمره فارغالتحصیل شد؛ اونم همزمان علوم سیاسی و فلسفه. انگار سالایی که تو بچگی فرصت فکر کردن نداشت، حالا یهو قفل ذهن و زندگیش باز شده بود. سال ۲۰۱۰ رفت دانشکده حقوق «دانشگاه ییل». برای پسری از اون محله، ییل واقعاً مثل یه سیاره دیگه بود؛ آدمایی با خانوادههای مرفه و شغلای عجیبغریب. همون سالِ اول، «ایمی چُوآ» - نویسنده «مادر ببر» - بهش گفت: «تو باید قصهتو بنویسی.» همون حرف شد جرقه «مرثیه هیلبیلی». سال ۲۰۱۱ هم تو یه جلسه کوچیک تو ییل با «پیتر تیل» آشنا شد؛ مرد آروم و کمحرفی که پشت ظاهر سردش یه نگاه ژرف به سیاست و اقتصاد داشت. جیدی دنبال پولش نبود؛ جذب زاویه نگاهش شد. این ایده که «سیستم ایراد داره و باید دنبال راههای تازه بود» ، برای جیدی شبیه یه چشمانداز جدید بود. بعد جلسه رفت جلو، خودش رو معرفی کرد و همین گفتوگو سرآغاز رابطهای شد که سالها بعد، مسیر فکری و شغلیش رو عوض کرد. روزها کلاس حقوق میرفت، شبها با اسم «جیدی همل» برای FrumForum مقاله مینوشت و آخر هفتهها تو بحثهای فکری میچرخید. همون دوران با «ویویک راماسوامی» هم دوست شد؛ همشهری اوهایویی. ساعتها درباره طبقه اجتماعی و دین و خانوادههای مهاجر حرف میزدن. برای جیدی این حرفا یه جور تلاش بود برای ترجمه جهان خودش به زبون آکادمیک. نزدیک فارغالتحصیلی، سال ۲۰۱۳، اسمش رو از همل به ونس تغییر داد؛ که اسم پدربزرگ و مادربزرگ مادریش بود. انگار میخواست بگه هرچی که شده، کار اونا بوده. مدرک حقوق و مجوز وکالت در کنتاکی رو هم گرفت، ولی ته دلش میدونست وکیلبودن مسیر نهاییش نیست. حس میکرد داره خودش رو آماده میکنه برای یه نقش بزرگتر.
وقتی پسرِ آپالاچیا با دخترِ برهمنهای آندرا پرادش روبهرو شد
تقریباً هیچکس تو ییل فکر نمیکرد جیدی ونس یه روز با دختری آشنا بشه که ریشه خانوادگیش برمیگرده به برهمنهای «آندرا پرادش» هند؛ طبقهای که قرنها با علم و فلسفه شناخته میشدن. اما زندگی گاهی دو تا آدم از دو سرِ دنیا رو میندازه روبهروی هم. «اوشا بالا چیلوکوری» سال ۱۹۸۶ تو سندیگو به دنیا اومد. خانوادهش از اون مهاجرای هندی نسل اول بودن که با درس و کار خودشونو بالا کشیدن.پدرش «رادهاکریشنا چیلوکوری» مهندس مکانیک و استاد دانشگاه بود؛ آدمی دقیق و آکادمیک. مادرش «لاکشمی» زیستشناس مولکولی و مدیر دانشگاه سندیگو. خانوادهای از تبار «تلوگو برهمن»؛ نسلبهنسل معلم و استاد. حتی پدربزرگش هم فیزیکدان دانشگاهی بود. خلاصه خونهای که اوشا توش بزرگ شد پر از حرف درباره علم، تاریخ، فلسفه و پژوهش بود. خود اوشا هم همون مسیر رو رفت. سال ۲۰۱۰ همون دانشکده حقوق ییل جایی شد که مسیرش با جیدی تلاقی کرد. جیدی تازه از ارتش اومده بود؛ با گذشتهای پر از فقر و آشوب خانوادگی. اوشا اما از محیطی کاملاً باثبات و دانشگاهی میاومد. آشناییشون هم خیلی رمانتیک نبود. اوشا سردبیر مجله حقوق بود و جیدی یکی از دانشجوهایی که باید ارجاعات و پاورقیها رو چک میکرد. ولی همونجا یه چیز توجه جیدی رو جلب کرد: هوش آرام و عمیق اوشا. برای اوشا هم جیدی جالب بود؛ پسری از دل طبقه کارگر که با تجربهای خشن از زندگی اومده بود ییل. تفاوتشون خیلی زیاد بود. با این حال همین تضاد یه جور تعادل ساخت. اول فقط دوست بودن. درباره درس، سیاست، زندگی و آینده حرف میزدن. اوشا به جیدی یاد داد آرومتر فکر کنه، منظمتر زندگی کنه و قبل از واکنش دادن، تأمل کنه. در عوض جیدی جهانی رو به اوشا نشون داد که تو کتابها نبود: زندگی واقعی طبقه کارگر آمریکا. وقتی جیدی شروع کرد به نوشتن چیزی که بعدها شد «هیلبیلی الژی»، اوشا از اولین نفرایی بود که خوندش. نقد کرد، تشویقش کرد و گفت: «این صدای توئه، ادامه بده.» برای کسی که همیشه شنیده بود «نمیتونی»، همین جمله خیلی مهم بود. رابطهشون آرام شکل گرفت؛ بدون نمایش و درام. قبل از کتاب، قبل از شهرت و قبل از سیاست، اوشا کنار جیدی بود. کسی که کمک کرد ذهنش تیزتر بشه و آیندهای که قبلاً دور به نظر میرسید، کمکم قابل تصور بشه.
کتابی که جیدی ونس رو معروف کرد
کتاب خودزندگینامه «هیلبیلی» در اصل داستان یه پسره از دل آپالاچیا که میخواد بفهمه چطور یه خانواده ازهمپاشیده، یه شهر فرسوده و یه فرهنگ زخمی میتونن روح یه بچه رو بسازن یا نابود کنن. جیدی از بچگیش میگه: مادری گرفتار اعتیاد، خونههایی که مدام عوض میشدن و مادربزرگی که هم پناهش بود هم گاهی خشن. همهچیز تو فضایی میگذشت که فقر و خشونت و ناامیدی از آینده، مثل هوای هر روز نفس کشیده میشد. اما کتاب فقط خاطرهبازی یا اعتراف شخصی نیست. جیدی سعی میکنه نشون بده دنیای طبقه کارگر سفید آمریکا چطور زیر فشار چند دهه رکود اقتصادی و فروپاشی اجتماعی کمکم ستونهای زندگیشو از دست داده؛ طوری که از غرور و سختکوشی قدیمی فقط خاطرهای مونده. وقتی کتاب منتشر شد، ناگهان رفت وسط بحثهای ملی و اجتماعی. خیلیها گفتن این کتاب کمک میکنه خشم و سردرگمی طبقه کارگر سفید آمریکا فهمیده بشه؛ طبقهای که نه چپ واقعاً نمایندگیش میکرد، نه راست جواب جدی براش داشت. یکی از نقطههای مهم داستان، دوران ارتشه. همونجایی که جیدی برای اولین بار یاد گرفت نظم یعنی چی، اعتمادبهنفس از کجا میاد و اینکه حسِ «میتونم» چطور میتونه کل ذهن آدمو عوض کنه. اونجا فهمید شاید نشه همه تقدیر رو عوض کرد، اما بخشاییشو میشه دوباره نوشت. همین نگاه دوگانه - نه کاملاً تقدیرگرایانه، نه کاملاً فردگرایانه - هسته فکری کتابه. شاید به همین خاطر هم برای چپ راحت بود، هم برای راست آمریکایی؛ چون جایی وسط این دو تا ایستاده، جایی که معمولاً واقعیت زندگی اونجا اتفاق میافته. کتاب خیلی زود تبدیل شد به یک پدیده. صدر لیست پرفروشهای نیویورکتایمز رو گرفت، تو رسانهها مدام دربارهش بحث میشد و حتی تو فهرست «شش کتاب برای فهم پیروزی ترامپ» هم قرار گرفت. از اون به بعد جیدی برای خیلیها شد یکی از صداهای مهم منطقه صنعتی آمریکا. شهرت ونس هم سریع بالا رفت؛ مدتی ستوننویس نیویورکتایمز شد، تحلیلگر سیانان شد، از روی کتابش فیلمی با کارگردانی «ران هاوارد» ساخته شد و کمکم پاش به حلقههای قدرت و سیاست ملی هم باز شد. از اونجا به بعد، جیدی ونس دیگه فقط یه آدم نبود؛ تبدیل شده بود به یه «صدا».
جهان فکری جی دیونس
قبل از اینکه اسم جیدی ونس تو راهروهای سنا زیاد شنیده بشه و کنار چهرههای نسل جدید جریان راست وایسه، دنیای فکریش آرومآروم تو سکوت شکل میگرفت؛ تو خوندن، کلکل با خودش و همون گوشههای تاریک آپالاچیا که هنوز تو ذهنش زندهن. کمکم رسید به ترکیبی از چند جریان: ملیمحافظهکاری، پوپولیسم راست و چیزی که بهش میگفتن «راستِ پسالیبرال». اینا محصول دورهای بودن که اعتماد تو جامعه ترک برداشته بود؛ راستِ خسته از وعدههای بازار آزاد و تخیلات نخبگانی و دانشگاهی که چیزیو تو زندگی مردم عادی تغییر نمیداد. ونس هم وسط همین موج راهشو پیدا میکرد. یه سایه قدیمیتر هم رو شونهش بود: «پالئوکانسرواتیسم»؛ همون جریان محافظهکار ملیگرا که یه دوره «پت بیکنن» - روزنامهنگار و سیاستمدار آمریکایی - یکی از چهرههای شاخصش بود و روی ملیگرایی، بدبینی به جهانیشدن و اولویت دادن به منافع داخلی آمریکا تأکید میکرد. اما ریشه اخلاقی ونس از یه جای آرومتر میاومد: آموزههای اجتماعی کلیسای کاتولیک؛ جایی که خانواده قداست داره و بینظمی اخلاقی فقط مشکل اقتصادی نیست، بلکه بیشتر مشکل روحیه. همین نگاه بهش یه حس وظیفه میداد؛ نه فقط تو سیاست، تو کل زندگی. تو شکلگیری فکرش، دو نفر خیلی پررنگ بودن: «کوین رابرتز»، رئیس «بنیاد هریتیج»، با نگاه منظم و تئوریکش؛ و «جک پوسوبیک»، فعال رسانهای راست که روایتهای تندتر و ضدنخبگانی رو پیش میبرد. ترکیب این دوتا مثل قاطی شدن آب سرد و آب جوش بود؛ یکی اتوکشیده و ایدئولوژیک، یکی عصبی و خیابونی. ونس یهجورایی از هر دو طرف ایده گرفت و نگاه خودش رو ساخت. تو مسائل اجتماعی، تکلیفش روشنه: تا ته محافظهکاره. با سقط جنین مشکل جدی داره، با ازدواج همجنسگراها مخالفه و از حق مالکیت سلاح دفاع میکنه. ونس طرفدار سرسخت فرزندآوریه و خب این نگاه هم بحثبرانگیز بوده.
روایت یک صعود سیاسی
روزهای اول، خیلیها باور نمیکردن جیدی ونس - همون نویسندهای که با «مرثیه هیلبیلی» یهشبه معروف شد - قراره پا بذاره تو همون دنیایی که کتابش عملاً علیهش نوشته شده بود: علیه سیاست و سیاسیون. ماجرا از حوالی ۲۰۱۸ شروع شد؛ زمزمههایی میاومد که شاید بخواد برای سنا و علیه «شراد براون» نامزد بشه. اما عقب نشست. انگار هنوز وقتش نرسیده بود. پشت صحنه اما بازی داشت چیده میشد. چند آدم کمحرف ولی فوقالعاده پولدار آرام آرام راه رو براش صاف میکردن. پیتر تیل، سرمایهگذار بزرگ سیلیکونولی و از حامیان فکری و مالی ونس، سال ۲۰۲۱ ده میلیون دلار به یه «سوپرپک» مخصوص حمایت از اون داد. «رابرت مرسر» هم بیسروصدا پول ریخت. همین پولها مثل یه طبل نامرئی میگفتن: وقتشه. در انتخابات نهایی هم تیم رایان، نامزد دموکراتها، روبهروش ایستاد. اما ونس با ۵۳ درصد برد. نه یه پیروزی خیرهکننده، ولی برای ورود به واشینگتن کافی بود. ۳ ژانویه ۲۰۲۳ سوگند خورد و سناتور شد. سناتور جوان اوهایو؛ با حرفهایی که بوی آپالاچیا میداد و پشتش خشم قدیمی طبقه کارگر دیده میشد. تا میانه ۲۰۲۴ حدود ۴۵ بار تو صحن سنا سخنرانی کرد و ۵۷ طرح داد؛ هیچکدوم قانون نشدن. اما پای ۲۸۸ طرح هم بهعنوان حامی امضا گذاشت.وقتی کارزار معاوناولی ریاستجمهوری شروع شد، عملاً دیگه به رأیگیریهای سنا برنگشت. نیمه شب ده ژانویه 2025 هم استعفا داد تا ده روز بعد، بیستم ژانویه، معاون رئیسجمهور آمریکا بشه. صندلیش در سنا رو «جان هاستد» گرفت. اما همه اینها فقط مقدمهست. در تحلیلهای سیاسی آمریکا، خیلیها ونس رو «انزواگرا» صدا میکنن، ولی خودش از این برچسب خوشش نمیاد. میگه منزوی نیست؛ واقعگراست. به زبان خودش: آمریکا باید بدونه کجا میتونه بجنگه و کجا نمیتونه. اون وقتی به دنیا نگاه میکنه، بزرگترین خطر رو چین میبینه، نه روسیه، نه ایران و نه تروریسم، بلکه چین. تو این نگاه خیلی به نظریههای «اِلبریج کُلبی» نزدیکه؛ همون استراتژیستی که میگه سیاست امنیتی آمریکا باید حول رقابت با چین بچرخه. در کنفرانس امنیتی مونیخ ۲۰۲۴، وسط ژنرالها و رهبران اروپایی، ونس گفت آمریکا قصد خروج از ناتو نداره، اما اروپا باید خودش هزینه امنیت خودش رو بده. گفت تمرکز آمریکا باید بره سمت شرق آسیا. به اروپاییها هم طعنه زد که «به اندازه کافی خرج دفاع نمیکنن». یک سال بعد حتی تندتر حرف زد و گفت اروپا عملاً «رعیت امنیتی دائمی آمریکا» است. بعد هم اضافه کرد اگر اروپا مستقلتر بود شاید دنیا از فاجعه حمله آمریکا به عراق نجات پیدا میکرد، درواقع یه جور فرافکنی عجیب که جنگ آمریکا علیه عراق رو تقصیر بقیه انداخت.در کل نتیجه این نگاه روشنه: آمریکا باید منابعش رو از جنگهای بیپایان خاورمیانه جمع کنه و برای رقابت با چین آماده بشه. البته این به معنی بیتفاوتی نسبت به خاورمیانه نیست. ونس خیلی صریح حامی اسرائیله. در جنگ غزه هم کنار تلآویو ایستاد. نه از زاویه نئومحافظهکارها، بلکه از نگاه امنیت ملی و حفظ ثبات متحدان. از دید او، اسرائیل یکی از معدود جاهاییه که آمریکا میتونه با هزینه کم یه تکیهگاه منطقهای قابلاعتماد داشته باشه. در دکترین ذهنی ونس، ایران تهدید مرکزی نیست؛ بیشتر یه دردسر مزمنه. تمرکز اصلی همچنان روی مهار چینه. خاورمیانه فقط وقتی مهم میشه که امنیت اسرائیل یا جریان انرژی به خطر بیفته. ونس از حمله دوباره آمریکا به ایران حمایت نمیکرد؛ گزارشهای زیادی هم تصریح میکردن که مخالف آغاز جنگ آمریکا علیه ایران در فوریه 2026 بود، اما اون از فشار حداکثری و تقویت متحدان منطقهای دفاع میکنه. عملاً طرفدار بازدارندگی سخته، نه مداخله مستقیم. به باور او، آمریکا دو دهه تو این منطقه خون و پول خرج کرده بدون اینکه دستاورد ژئوپلیتیکی جدی داشته باشه. میگه باید از جنگهای بیپایان بیرون اومد، اما متحدین مستقل رو نباید رها کرد. نسخهای که پیشنهاد میکنه سادهست: کمتر مداخله کن؛ اما اگر وارد شدی، پشت متحدت مثل یه صخره بایست.
حالا ونس معاون اوله
آخرای ژانویه ۲۰۲۳، وقتی جیدی ونس تازه پشت میز سنا جاگیر شده بود، یههو وایساد جلوی دوربینها و گفت: «من پشت ترامپم برای ۲۰۲۴.» کسی باورش نمیکرد. دو سال قبلتر خودش گفته بود ترامپ «نفرتانگیزه». ولی اینبار با صدای یه آدمی حرف میزد که تکلیفش با خودش روشن شده. از همونجا زمزمهها شروع شد: «این یارو میخواد بره بالا... خیلی بالا.» چند ماه گذشت تا رسیدیم به ۱۵ ژوئیه ۲۰۲۴؛ روز اول کنوانسیون جمهوریخواها. ترامپ تو تروثسوشال فقط یه جمله نوشت: «جیدی ونس همراه منه.» همین جمله فضای سیاسی آمریکا رو ترکوند. دو روز بعد ونس تو صحنه کنوانسیون ظاهر شد، نور خورد تو صورتش و رسماً نامزدی رو قبول کرد. ونس شد ستون محوری کارزار. ولی هرچی بیشتر بالا رفت، دردسر هم بیشتر شد. یه دوست قدیمیش از دوران ییل کلی پیام قدیمی ونس رو داد دست رسانهها؛ پیامهایی که نشون میداد ونس کلی از حرفاش عوض شده. اون دوست گفت: «ونس واسه قدرت هر عقیدهای رو عوض میکنه.» این شد اولین خار تو پای کمپین. ضربه بعدی، کنارهگیری بایدن و نامزدی کامالا هریس بود. ونس پشت درهای بسته گفته بود:«واضحه هریس مشکلات بایدن رو نداره.» جمله لو رفت؛ مجبور شد جلو دوربینها بگه هیچچی تو محاسبات کارزار عوض نشده. بعد هم ماجرای «بیفرزندی». مصاحبهای قدیمی ازش دراومد که گفته بود:«کشور داره توسط یه مشت زن بیفرزند اداره میشه.» رسانهها ازین توهین جنسیتی منفجر شدن. اون بلافاصله گفت منظورش مردم نبوده، دموکراتها بوده. اما ویدئوهای قدیمی یکییکی بیرون میاومدن؛ از «بیفرزندا جامعهستیزترن» تا «باید مالیات بیشتر بدن». وسط همین شلوغی، بحران مهاجرای هائیتی تو اوهایو پیش اومد. ونس گفت «اونا گربهها رو میخورن». پلیس گفت مدرکی نیست. ونس گفت «شاید درست نباشه، ولی میمها رو ادامه بدید.» بعدش چند تهدید بمبگذاری ثبت شد. ونس خشونت رو محکوم کرد، ولی حرفای خودش رو هم پس نگرفت. همین دوگانگی تبدیل شد به امضای کارزارش. با همه بالا و پایینها در کمپین ترامپ، اون جلو افتاد و ظهر ۲۰ ژانویه ۲۰۲۵، با ادای سوگند، بهدست قاضی «برت کاوانا»، جیدی ونس شد پنجاهمین معاون رئیسجمهور آمریکا؛ و اولین معاونی که سابقه تفنگدار دریایی داشت. چند روز قبلش هم با «هانژنگ»، معاون رئیسجمهور چین، دیدار کرده بود؛ نشونه اینکه قرار بود تو سیاست خارجی نقش پررنگی داشته باشه. خیلی زود نقشش مشخص شد. ۲۱ ژانویه ونس، مارکو روبیو - وزیر خارجه جدید - رو سوگند داد. سه روز بعد رأی سنا برای وزارت دفاع، برابر شد و ونس رأی طلایی داد؛ پیت هگزث وزیر دفاع آمریکا شد. یکی از سریعترین استفادههای یک معاون از قدرتش. اما از اون طرف دعوا با دادگاهها هم شروع شد. چند قاضی فدرال جلوی تصمیمهای دولت ترامپ رو گرفتن. ونس تو شبکهها نوشت: «قاضیها حق ندارن قدرت قانونی قوه مجریه رو کنترل کنن.» این جمله تیتر همه خبرگزاریها شد. مارس ۲۰۲۵ یه حرکت عجیب زد: سفر به گرینلند. گفت آمریکا نمیتونه «میل رئیسجمهور برای تملک گرینلند» رو نادیده بگیره. دانمارک رو نقد کرد، گفت چین و روسیه دارن تو منطقه جا خوش میکنن. این سفر، هم دنیا رو شوکه کرد، هم دانمارک و اتحادیه اروپا رو خشمگین. ماه بعد تو یه سخنرانی اقتصادی گفت: «جهانیسازی کاری کرده که از دهقانای چینی پول قرض بگیریم تا از همونا جنس بخریم.» این جمله تو بازارهای جهانی ترکید. بهار ۲۰۲۵ نیز، همراه روبیو واسطه شد بین هند و پاکستان برای آتشبس. خیلیها گفتن این اولین موفقیت بزرگ سیاست خارجی دولت بود. اما هیچچی اندازه تنش با ایران سروصدا نکرد. گزارشها گفتن بین ترامپ و ونس درباره حملات علیه ایران اختلاف هست. ونس تو ظاهر حمایت میکرد، ولی پشت درها گفته بود باید احتیاط کرد. اولین نشونه ترَک کوچیک تو اتحادش با ترامپ همینجا بود. در همون گیرودار تنشی تو اروپا درست کرد. ونس تو کنفرانس مونیخ ۲۰۲۵ گفت: «تهدید اصلی اروپا از درونشه؛ نه روسیه، نه چین.» رسانههای اروپایی گفتن این حرف یعنی «جنگ ایدئولوژیک.»
بزرگترین آزمون سیاسی ونس: اسلام آباد
جنگ ۲۰۲۶ آمریکا با ایران که خلیج فارس رو زیرورو کرد، واسه خیلیا فقط یه بحران بود، ولی واسه جیدی ونس یه جور امتحان سرنوشتساز شد. اون، دیگه نویسنده «مرثیه هیلبیلی» یا سناتور بحثبرانگیز اوهایو نبود؛ حالا تو نقش معاون رئیسجمهور، وسط جنگی گیر کرده بود که بخاطرش هم بازار انرژی دنیا قفل شده بود، هم آبروی آمریکا، هم امنیت اسرائیل. ترامپ هی از پشت میکروفون و شبکهها داد میزد «تسلیم بیقیدوشرط»، ولی بالاخره یکی باید میرفت تو یه اتاق دربسته، روبهروی ایرانیها و این شعارا رو تبدیل میکرد به یه چیزی که حداقل روی کاغذ بشه امضا کرد. اون «یکی» شد ونس؛ انتخابی که هم نشون میداد چقدر تو حلقه ترامپ جا باز کرده، هم اینکه چه ریسکی روی اسمش گذاشته شده. وقتی آتشبس دو هفتهای با واسطهگری پاکستان جور شد، این فقط یه مکث بین موشکپرونیها نبود؛ یه فرصت سیاسی هم بود. ترامپ لازم داشت نشون بده اونهمه تهدید و تحریم و حمله، آخرش به یه چیزی میرسه، نه یه بنبست خونین. از اونور تو واشنگتن خیلیا شک داشتن: «این آدم که پوپولیسته، ملیمحافظهکاره و ضد جنگای بیپایان... اصلاً مذاکرهگر قابل اعتمادی هست؟» برای همین سپردن ریاست هیئت مذاکره به ونس، یعنی کل آبروی سیاسیشو دوخته بودن به نتیجه اسلامآباد. یا میدرخشید و میشد «مردی که جنگ خلیج فارس رو متوقف کرد»، یا میسوخت و همه چیز - از دکترینش تا قضاوتش درباره قدرت آمریکا - فرو میریخت. ونس به خوبی میدونست آینده سیاسیش بخاطر جنگ با ایران در معرض سوختن کامله. تو اسلامآباد، نقش ونس فقط «پیغامبَر» نبود. باید بین سه جور فشار راه میرفت: از یه طرف خطوط قرمز ترامپ، لابیهای طرفدار اسرائیل و راست تند آمریکا که هر نرمشی رو «خیانت» میدیدن. از یه طرف باید میفهمید با ایران کجا واقعاً خط قرمزه و کجا میشه معامله کرد. از یه طرف دیگه هم داشت دکترین خودش رو تست میکرد: تمرکز روی چین، کمتر هرزگشتن تو خاورمیانه و تثبیت یه تعادل نسبی بدون افتادن تو جنگ کامل. اسلامآباد واسه ونس یه جلسه نبود؛ یه امتحان میدانی دیدگاهش درباره قدرت و محدودیت آمریکا بود. وقتی بعد از ۲۱ ساعت مذاکره، بدون توافق از اتاق زد بیرون و گفت: «به توافق نرسیدیم»، این فقط گزارش شکست نبود؛ یه برچسب خورد روی آیندهش. طرفداراش میتونستن بگن: «حداقل سعی کرد با دیپلماسی جلوی جنگو بگیره.» مخالفاش هم میتونستن بگن: «دیدید؟ ضعف همینه. این نگاه محتاط، دست ایران رو باز گذاشته.» از اون به بعد اسلامآباد شد نقطه اجباری هر تحلیلی درباره ونس. هرکی بخواد بگه این آدم صلاحیت راه بعدی رو داره یا نه - چه ادامه معاونت، چه بلندپروازیهای بالاتر - آخرش میرسه به همین سؤال: «وقتی بحران دنیا رو لرزوند، ونس چی کار کرد؟ چی آورد؟» و همین نقطهست که اسلامآبادو واسه آینده ونس هم خطرناک میکنه هم جذاب. اگه جنگ دوباره شعله بکشه، یا تنگه هرمز ماهها بسته بمونه، یا ایران قویتر از بحران بیرون بیاد، منتقدا میگن: «ونس نتونست امتیاز بگیره، و لحظه حساسو خراب کرد.» به زبون ساده: سرنوشت سیاسی ونس، بستگی داره به سرنوشت جنگ و آینده اسلامآباد.
آینده ونس
ونس همیشه میگفت آمریکا باید کمتر تو خاورمیانه خرج کنه و بیشتر حواسش به چین باشه. ولی وقتی معاون رئیسجمهور شد، دیگه بحث نظری تموم شد؛ پای تصمیم واقعی وسط بود. جنگ ۲۰۲۶ و مأموریت اسلامآباد همون نقطهای بود که کل مسیر زندگیش - از میدلتاون تا کاخ سفید - رسید به امتحان اصلی. باید نشون میداد فقط یه چهره فکری نیست و میتونه بحران واقعی رو هم جمع کنه.مذاکرات بینتیجه موند؛ یه گره باز تو کارنامهش موند، آمارها و نظرسنجیهای آمریکایی وضعیت ونس و بدتر از اون ترامپ رو خیلی بد نشون میده، دلیل هم عمدتا جنگ با ایران عنوان میشه، جنگی به شدت نامحبوب که محدودیتهای قدرت آمریکا را نمایان کرده و باید هرچه زودتر به نحو آبرومندانهای جمع شه. جنگی که تا اینجا نه برد حساب میشه، نه باخت کامل. از اینجا به بعد چند مسیر جلوشه. اگه دولت ترامپ بتونه تنش رو جمع کنه و تمرکز آمریکا بره سمت چین، ونس میتونه تبدیل بشه به یکی از چهرههای مهم نسل بعدی راست آمریکا، حتی اگر ترامپم ببازه و نتونه تصویر پیروزیشو بفروشه، ونس میتونه به نحوی جون سالم بدر ببره؛ شاید حتی یه روز اسمش بیاد برای ریاستجمهوری. ولی اگه بحران خاورمیانه کش پیدا کنه و تبدیل به یه باتلاق ویتنامی بشه، معاون اولی یک دولت منفور، سقف دستاوردای زندگی ونسه. یه حالت وسط هم هست: اینکه جدا بشه و بمونه یه چهره فکری مؤثر در جناح راست، حتی بدون رسیدن به بالاترین صندلیا. در کل داستان ونس فقط داستان یه سیاستمدار نیست؛ داستان بالا رفتن از سدهای طبقاتیه، چیزی که هر روز در ایالات متحده سختتر میشه. پسری از یه گوشه فراموششده که حالا وسط مناقشات جهانی وایساده. همونطور که همه زندگی ونس، از مسیرهایی گذشته هیچگاه که فکرشو نمیکرده، آیندشم از جایی میگذره که احتمالا هیچگاه به مخیلهش خطور نمیکرد؛ از ایران.









