یک سال بعد از جنگ؛ میان آوار و انتظار

شرق/متن پیش رو در شرق منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
بازماندگان جنگ ۱۲روزه از خانههای ازدسترفته، بدهیهای سنگین و بلاتکلیفی یکساله میگویند
ریحانه جولایی| بامداد ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، وقتی صدای نخستین انفجارها سکوت شهرها را شکست، کمتر کسی تصور میکرد فقط در ۱۲ روز، هزاران خانواده ایرانی با ویرانهای به نام خانه، خاطره و آینده روبهرو شوند. جنگی که با حملات اسرائیل آغاز شد و ۱۲ روز بعد با آتشبس پایان گرفت، دستکم هزارو ۶۴ کشته برجا گذاشت؛ ازجمله ۱۲۶ زن و ۴۷ کودک و نوجوان. بیش از هشتهزارو ۲۰۰ واحد مسکونی نیز آسیب دید یا بهطور کامل تخریب شد. اما آمارها فقط بخشی از واقعیت را روایت میکنند؛ واقعیتی که در اتاقهای خالی، آلبومهای سوخته، جهیزیههای مدفون زیر آوار و خانههایی جا مانده است که بعضی حاصل چند ماه زندگی مشترک و بعضی دیگر ثمره ۳۰ یا ۵۰ سال کار و پسانداز بودند. اکنون یک سال از پایان آن ۱۲ روز گذشته است؛ یک سال از وعدههای جبران خسارت و بازسازی زندگیها. با وجود تلاش دولت برای حفظ وضعیت پایدار و تلاشهایی که نباید نادیده گرفت تا هم افراد جنگزده رنج کمتری متحمل شوند و هم اقلام خوراکی در بازار وجود داشته باشد، اما برای بسیاری از آسیبدیدگان، جنگ هنوز تمام نشده است. بار این جنگ بسیار سنگین است و دولت بهتنهایی از پس آن برنمیآید و خانوادهها بهشدت تحت فشار هستند. هزینه ساختن دوباره یک خانه و یک زندگی، بسیار بیشتر از کمکهای اندکی بود که به دستشان رسید و بسیاری همچنان میان خانههای اجارهای، بدهیها و بلاتکلیفی سرگردان هستند.
3 شب پشت درِ خانه
وقتی موشکها به اطراف زندان اوین اصابت کردند، زندگی روی دیگر خود را به ساکنان ساختمانهای اطراف آن منطقه نشان داد. یکی از این ساکنان، زنی است که در پلاک چهار، کنار درِ ملاقات زندان اوین زندگی میکرد؛ ساختمانی که به گفته او، یکی از شدیدترین حملات را در جریان جنگ ۱۲روزه تجربه کرد. حدود دو تا سه هفته بعد، ستاد بحران برای اسکان موقت آسیبدیدگان، هتل در نظر گرفت. او و خانوادهاش سه ماه در هتل زندگی کردند؛ اقامتی که قرار بود موقت باشد، اما بازسازی خانهها را به فرایندی طولانی تبدیل کرد: «بازسازی واحدها حدود شش ماه طول کشید. در تمام این مدت مدام وعده میشنیدیم، اما بخش عمده هزینهها را خودمان پرداخت کردیم. بسیاری از خانوادهها مجبور شدند وام بگیرند، قرض کنند یا زیر بار بدهی بروند تا بتوانند خانههایشان را دوباره قابل سکونت کنند». به گفته او، کمکهای ارائهشده با آنچه خانوادهها از دست داده بودند، فاصله زیادی داشت. در پایان پیگیریها بنهای خریدی میان آسیبدیدگان توزیع شد؛ بنهایی که فقط در فروشگاههای مشخص قابل استفاده بود: «برای بعضی خانوادهها ۵۰ میلیون تومان، برای برخی ۱۰۰ یا ۲۰۰ میلیون تومان و برای من حدود ۲۵۰ میلیون تومان در نظر گرفته شد. بااینحال، واقعیت این بود که ارزش این کمکها خیلی کمتر از مبلغ اسمیشان بود. مجبور بودیم از فروشگاههای مشخص خرید کنیم و در بسیاری موارد قیمت کالاها از بازار بالاتر بود». او میگوید مسئله فقط تعمیر دیوارها و پنجرهها نیست؛ آنچه از دست رفته، حاصل دههها زندگی بسیاری از خانوادههاست: «با این پولها نمیشود ۳۰ یا ۴۰ سال زندگی را جبران کرد. خانه فقط چند متر ساختمان نیست؛ خاطره است، سرمایه است، حاصل سالها کار و پسانداز است».
از تابستان سال گذشته او به همراه گروهی از نمایندگان آسیبدیدهها پیگیر وعدههای دولت برای جبران خسارتها بوده است. به گفته او، نمایندگان حدود ۵۰۰ خانوار آسیبدیده در تهران بارها به نهادهای مختلف مراجعه کردهاند: «به ما گفتند بودجهای برای جبران خسارتها در نظر گرفته شده و مشکل بهزودی حل میشود، اما در این یک سال تنها چیزی که بارها شنیدهایم، هفته آینده، 10 روز دیگر یا بهزودی بود. ما شاید صدها بار به سازمانهای مختلف مراجعه کردهایم، اما هنوز پرداخت مؤثری برای جبران خسارتهای اصلی انجام نشده است». او تأکید میکند آسیبهای جنگ فقط مالی نبوده است: «بسیاری از خانوادهها هنوز با مشکلات روحی و روانی دستوپنجه نرم میکنند. خانهها در چند دقیقه ویران شد، اما هیچکس درباره بازسازی روان آدمها حرف نمیزند. زندگی خیلی از مردم از آن روز به بعد دیگر مثل قبل نشده است». با گذشت یک سال از آن روزها، پرونده جبران خسارتها همچنان برای بسیاری از آسیبدیدگان باز مانده است. این زن میگوید: «خواسته ما چیز عجیبی نیست. مطالبه سیاسی هم نداریم. فقط میخواهیم خسارتهایی که به خانه و زندگی مردم وارد شده، عادلانه جبران شود. همانطور که دولت پیگیر خسارتهای ملی است، ما هم انتظار داریم حقمان فراموش نشود».
بعد از موشک همه چیز از بین رفت
برای آقای «م»، خسارت جنگ فقط چند دیوار فروریخته یا چند وسیله ازبینرفته نیست؛ او میگوید جنگ، زنجیرهای از اتفاقات را رقم زد که زندگیاش را از چند جهت دگرگون کرد؛ از خانهای که ویران شد تا مادری که از دست رفت و زندگی مشترکی که پس از ۳۵ سال به پایان رسید. خانه او در جریان حملات موشکی آسیب جدی دید و پس از آن، بیش از سه ماه در هتل ماند. حالا که نزدیک به یک سال از آن روزها گذشته، هنوز با جزئیات از خانهای حرف میزند که بخش بزرگی از عمرش را در آن سپری کرده بود. او میگوید: «خانهای که آسیب دید، فقط یک ساختمان نبود؛ من ۷۰ سال زندگیام را آنجا گذاشته بودم. فقط چینی و کریستالها و وسایلی که داخل ویترین داشتم، بیشتر از ۲۰۰ میلیون تومان ارزش داشت. هرکدامشان خاطرهای بود؛ چیزی بود که طی سالها جمع شده بود». پس از حمله، شهرداری برای مدتی محل اسکان موقت در اختیار خانواده قرار داد، اما او معتقد است این حمایتها هیچ تناسبی با خسارتهای واردشده نداشت: «سه ماه و نیم در هتل بودیم. بعد به ما گفتند هزینه اقامت شما بیش از یک میلیارد تومان شده است. من همان موقع به مسئولان گفتم اگر قرار بود این همه هزینه شود، همان روزهای اول بخشی از این پول را به خودمان میدادید تا بتوانیم برای زندگیمان تصمیم بگیریم. ما که دوست نداشتیم ماهها در هتل زندگی کنیم». این مرد در نهایت حدود ۲۵۰ میلیون تومان کمک دریافت کرده است؛ مبلغی که به گفته خودش صرف خرید چند وسیله ضروری شده و فاصله زیادی با خسارت واقعی دارد: «با آن پول یک یخچال و چند وسیله اولیه خریدیم. اما مگر زندگی فقط یخچال است؟ فرش، لباس، کفش، لوازم خانه، وسایل شخصی؛ همه چیز از بین رفته بود. حتی یک فرش نداشتم که زیر پایم بیندازم. بخشی از وسایل را دوستان و آشنایان برایمان تهیه کردند». مشکلات اما به همانجا ختم نشد؛ او میگوید بعد از تخلیه ساختمان و آشفتگی روزهای پس از حمله، سرقتهای متعددی در محل رخ داد: «وقتی برگشتیم دیدیم بسیاری از تجهیزات ساختمان را بردهاند؛ از شیرآلات گرفته تا موتورخانه، پمپها و تجهیزات دیگر. برای همه این موارد گزارش کلانتری و پلیس وجود دارد، اما هنوز کسی پاسخ روشنی به ما نداده است».
از سوی دیگر، هزینههای درمانی ناشی از همان روزها نیز بر دوش او مانده است: «خودم آسیب دیده بودم و مدتی بعد مادرم را هم از دست دادم. هزینههای بیمارستان را خودم پرداخت کردم. وقتی برای دریافت خسارت مراجعه کردم، گفتند چون آمبولانس شما را منتقل نکرده، شامل حمایت نمیشوید. در حالی که آن روز مردم من را در وضعیت نامناسب به بیمارستان رساندند». او حالا در خانهای کوچکتر از خانه قبلیاش زندگی میکند؛ خانهای حدود ۵۰ متر که برای اجاره آن ناچار شده مبلغ رهن بسیار بیشتری بپردازد. کمکاجارهای که دریافت میکند نیز به گفته او تناسبی با واقعیت بازار مسکن ندارد: «خانه قبلی بزرگتر بود و شرایط دیگری داشت. الان در واحدی کوچکتر زندگی میکنم و هزینههایم چند برابر شده است. هر بار هم که مراجعه میکنیم، میگویند صبر کنید، هفته بعد، 10 روز دیگر یا بهزودی مشکل حل میشود». اما شاید تلخترین بخش روایت او به خسارتهای غیرمالی برمیگردد؛ آسیبهایی که در هیچ پروندهای ثبت نمیشوند: «بعد از این اتفاقات، زندگیام کاملا به هم ریخت. بعد از ۳۵ سال زندگی مشترک، از همسرم جدا شدم. وقتی خانه و ثبات زندگی از بین میرود، فقط دیوارها نیستند که فرو میریزند». آقای «م» حالا یکی از صدها آسیبدیدهای است که هنوز چشمانتظار تحقق وعدههای جبران خسارت هستند: «یک سال است که وعده میشنویم، اما هنوز اتفاقی نیفتاده است. برای خیلی از ما، جنگ روزی که آتشبس اعلام شد، تمام نشد و فکر نمیکنم دیگر تمام شود».
هنوز بیکارم
دومین روز جنگ 12روزه بود که موشک به محدوده میدان ششم دردشت اصابت کرد. در میان ساختمانها و واحدهای آسیبدیده، یک تعمیرگاه لوازم خانگی هم وجود داشت؛ مغازهای که صاحبش میگوید حاصل بیش از 30 سال کار و زندگی بود، فقط در چند دقیقه زیر آوار رفت. آقای «ج» که سالها در محله شیخهادی فعالیت کرده است، از روزی میگوید که همه چیز برایش تغییر کرد: «موشک مغازه ما را بهطور کامل تخریب کرد. هرچه داخلش بود از بین رفت؛ قطعات، ابزار کار، یخچال، لباسشویی، ظرفشویی، جاروبرقی، آبسردکن و وسایل مشتریها. چیزی باقی نماند». پس از موشکباران، برای برآورد خسارت به سراغ کارشناسی رسمی دادگستری رفتند. نتیجه کارشناسی رقمی بود که به گفته او حتی با استانداردهای سال گذشته هم سنگین به شمار میرفت: «کارشناس دادگستری خسارت ما را حدود دو میلیاردو ۴۰۰ میلیون تومان برآورد کرد. اگر بخواهیم همان عدد را با قیمتهای امروز حساب کنیم، چیزی حدود ۹ تا ۱۰ میلیارد تومان میشود». اما آنچه روی کاغذ ثبت شده، هنوز به جبران خسارت منجر نشده است. او ادامه حرفهایش را میگیرد و میگوید بخش عمده وسایل باقیمانده از مغازه همراه با نخالههای ساختمانی جمعآوری و از محل خارج شد: «همه چیز را با کمپرسی بردند. وسایل، تجهیزات، قطعات و سرمایهای که طی سالها جمع کرده بودیم، عملا با آوارها رفت». مشکل فقط از بین رفتن داراییهای شخصی نبود، بلکه بخشی از وسایل موجود در تعمیرگاه متعلق به مشتریان بوده است؛ مردمی که لوازم خود را برای تعمیر سپرده بودند و حالا انتظار تحویل آنها را داشتند: «بعضی از مشتریها شرایط را درک کردند و گفتند اتفاقی افتاده که از اختیار شما خارج بوده است، اما بعضی دیگر قبول نمیکردند. برای تعدادی از آنها مجبور شدیم از جیب خودمان وسیله تهیه کنیم تا خسارتشان جبران شود». با وجود این خسارتها، تنها حمایتی که تاکنون دریافت کرده، پرداخت ماهانه ۳۱میلیونو ۵۰۰ هزار تومان برای اجاره یک محل موقت کار است: «به ما گفتند بابت تجهیزات، ابزارها و سرمایهای که از بین رفته هیچ پرداختی انجام نمیشود. تنها چیزی که شامل حال ما شد، همین مبلغ اجاره بود». بااینحال، حتی بازگشت به محل سابق هم برای او ممکن نیست. ساختمان در حال بازسازی است، اما شکل جدید آن دیگر با نیازهای شغلی او سازگار نیست. مغازهای که پیش از جنگ همسطح خیابان بود، حالا چند پله بالاتر از سطح معبر ساخته شده و فضای آن نیز تغییر کرده است: «شغل من تعمیرات است. قبلا مغازه همسطح خیابان بود و مشتری میتوانست بهراحتی وسایل سنگین مثل یخچال یا لباسشویی را جابهجا کند، اما حالا مغازه را حدود یکونیم متر بالاتر بردهاند و پنج پله میخورد. برای یک تعمیرگاه چنین فضایی عملا قابل استفاده نیست». به گفته او، بارها این موضوع را با شهرداری مطرح کرده و حتی درخواست ملاقات با شهردار را داده و شرح کامل وضعیت خود را ارائه کرده است، اما پاسخی که دریافت کرده ناامیدکننده بوده و عملا کسی مسئولیت این وضعیت را قبول نمیکند: «مسئله فقط ساختمان نیست؛ تمام زندگی کاری من آنجا بود. امروز نه خسارت واقعی جبران شده و نه معلوم است بتوانم به همان شغلی که سالها انجام میدادم برگردم. در این مدت فقط همان مبلغ اجاره را دادهاند و بقیه چیزها همچنان بلاتکلیف مانده است».
بازگشت به خانه پدری
۱۷ اسفند، چند ساعت پس از حمله به منطقهای در شهرری، خانه او دیگر قابل سکونت نبود. مانند بسیاری از ساکنان ساختمانهای آسیبدیده، نخستین شبها را در خانه اقوام گذراند و منتظر ماند وضعیت اسکان موقت مشخص شود. خانم «الف» میگوید: «تقریبا همان ساعات اول آمدند و خسارتها را بررسی کردند. سه روز منزل مادرم بودیم تا اینکه تماس گرفتند و گفتند با مدارک شناسایی مراجعه کنیم. چون خانه غیرقابل سکونت تشخیص داده شده بود، شهرداری برای اسکان موقت ما هتل در نظر گرفته بود». اما تجربه اسکان برای همه یکسان نبود. به گفته او، محل اقامت افراد تا حد زیادی به زمان مراجعه و ظرفیت هتلها بستگی داشت. بعضی خانوادهها در هتلهای چندستاره مستقر شدند و برخی دیگر در مکانهایی که به گفته او بیشتر به مسافرخانه شباهت داشت: «ما خوششانس بودیم و هتل خوبی نصیبمان شد. اما خیلی از همسایهها در هتلهایی بودند که امکانات بسیار محدودتری داشتند. وقتی با آنها صحبت میکردیم، متوجه میشدیم شرایطشان خیلی سختتر از ماست». او از روزهای اقامت در هتل به عنوان دورهای یاد میکند که میان آرامش نسبی و اضطراب دائمی در نوسان بود. در هتل آنها تیمهای پزشکی و روانشناسی مستقر بودند، برای کودکان فضای بازی در نظر گرفته شده بود و وعدههای غذایی نیز تأمین میشد. اما زندگی در یک اتاق هتل، آن هم برای هفتهها و ماهها، دشواریهای خودش را داشت: «به ما یک اتاق دوتخته داده بودند. همسرم ماهها روی یک تشک ساده روی زمین میخوابید. خانوادههای پرجمعیتتر شرایط سختتری داشتند. بالاخره زندگی در هتل هرچقدر هم امکانات داشته باشد، جای خانه آدم را نمیگیرد». در ابتدا به ساکنان گفته شده بود تا زمان آمادهشدن واحدهای مسکونی میتوانند در هتل بمانند. اما چند ماه بعد شرایط تغییر کرد: «قرار بود حدود چهار یا پنج ماه زمان ببرد تا خانه ما آماده شود؛ چون واحد ما نسبت به بعضی طبقات دیگر آسیب کمتری دیده بود. اما ناگهان اعلام کردند ادامه اسکان در هتل ممکن نیست و باید محل را ترک کنیم».
به گفته او، شهرداری برای اجاره مسکن مبلغی براساس متراژ واحدها در نظر گرفت. سهم خانواده او حدود ۴۵ میلیون تومان بود؛ عددی که به اعتقادش با واقعیت بازار اجاره تهران فاصله زیادی داشت: «واقعا با این مبلغ نمیشد خانهای اجاره کرد. مخصوصا برای دو یا سه ماه تا خانه آماده شود. از فروردین تا اردیبهشت مدام بین ما و مسئولان رفتوآمد و بحث بود. یک طرف میگفتند باید هتل را تخلیه کنید و از طرف دیگر هنوز خانهها آماده نبود».
در نهایت او و خانوادهاش تصمیم گرفتند به خانه پدری بازگردند. مشکل اما فقط اسکان موقت نبود. او میگوید روند بازسازی ساختمان نیز نگرانیهای تازهای ایجاد کرده است. خانم «الف» ادامه میدهد؛ وضعیت همسایههایی که خانههایشان بهطورکامل تخریب شده، حتی دشوارتر است. برای برخی از آنها وام یا ودیعه مسکن در نظر گرفته شده، اما دریافت همین حمایتها نیز با موانع اداری همراه است: «بعضی خانوادهها باید برای دریافت ودیعه ضامن معرفی کنند. در شرایطی که تازه خانه و زندگیشان را از دست دادهاند، پیداکردن ضامن خودش به یک بحران تبدیل شده است». موضوع دیگر، کمکهایی است که قرار بود برای تأمین لوازم خانگی پرداخت شود؛ کمکهایی که به گفته او یا هنوز به دست بسیاری از خانوادهها نرسیده یا با هزینههای واقعی زندگی فاصله زیادی دارد: «رقمهایی که درباره آنها صحبت میشود، در برابر هزینه تجهیز یک خانه تقریبا هیچ است. وقتی تمام وسایل زندگی از بین رفته، با این مبالغ نمیشود دوباره از صفر شروع کرد».
آتشبس برای شهر، نه برای مردم
جنگها در تقویم آغاز و پایان دارند؛ با یک حمله شروع و با یک آتشبس یا توافق، متوقف میشوند. اما برای کسانی که خانهشان زیر آوار مانده، سرمایه یک عمرشان از بین رفته، عزیزی را از دست دادهاند یا هنوز میان وامها، اجارهخانهها و وعدههای محققنشده سرگرداناند. جنگ، تاریخ پایان مشخصی ندارد. یک سال از جنگ ۱۲روزه و هفتهها از توقف جنگ رمضان گذشته است. ساختمانها آرامآرام بازسازی میشوند، شیشههای شکسته جای خود را به پنجرههای نو میدهند و آثار ظاهری ویرانی کمکم از چهره شهر پاک میشود، اما آنچه در زندگی آسیبدیدگان باقی مانده، فقط خسارت مالی نیست؛ خاطرات ازدسترفته و آیندهای است که ناگهان متوقف شده و با سیمان و آجر بازسازی نمیشود. روایتهای این گزارش، روایت مردمی است که جنگ برایشان هنوز تمام نشده است؛ مردمی که در چند دقیقه حاصل سالها و گاه دههها تلاش خود را از دست دادهاند و حالا، میان آوارهای جمعشده و وعدههای نیمهتمام، همچنان در حال جنگیدن هستند؛ نه با موشک و پهپاد، که با هزینههای زندگی، بدهیها و فراموششدن.
نواختن روی آوارها
اگر جنگ ۱۲روزه هزاران خانواده را با خانههای ویران، بدهیهای انباشته و وعدههای محققنشده تنها گذاشت، جنگ رمضان ابعاد گستردهتری داشت؛ جنگی که از ۹ اسفند آغاز و در ۱۸ فروردین با آتشبس متوقف شد؛ آتشبسی که به معنای پایان جنگ برای بسیاری از آسیبدیدگان نبود. شمار کشتهها، حجم خسارتهای مالی و تعداد ساختمانهای آسیبدیده در این جنگ به مراتب بیشتر از جنگ ۱۲روزه بود و دامنه تخریبها از خانهها و واحدهای تجاری فراتر رفت و به مراکز فرهنگی، آموزشی و هنری هم رسید. در میان دهها روایت از ویرانی، نام «آموزشگاه موسیقی هونیاک» بیش از دیگران در حافظه عمومی ماند؛ نهفقط به دلیل تخریب کامل آن، بلکه به خاطر تصویری که چند روز بعد در شبکههای اجتماعی دستبهدست شد؛ تصویر مردی که میان آوار آموزشگاهی که حاصل سالها تلاشش بود، ساز به دست گرفت و نواخت؛ ویدئویی که خیلی زود فراتر از مرزهای ایران دیده و به یکی از نمادهای مقاومت فرهنگی در روزهای جنگ تبدیل شد.
آن مرد «حمید آفریده» است؛ نوازنده و مدیر آموزشگاهی که میگوید حاصل بیش از ۱۵ سال کار حرفهای خودش و همسرش، در چند ثانیه زیر آوار ماند. حمید آفریده و همسرش نزدیک به دو دهه از زندگی حرفهای خود را صرف تدریس موسیقی کرده بودند. پس از سالها کار در آموزشگاههای مختلف، تصمیم گرفتند آموزشگاه مستقلی راهاندازی کنند؛ مجموعهای که به گفته او نهفقط یک کسبوکار، بلکه نتیجه ۱۵ سال تجربه، ارتباط با هنرجویان و تلاش برای ایجاد فضایی فرهنگی در شرق تهران بود. او میگوید: «آموزشگاه هونیاک فقط دو سال فعالیت داشت اما در همین مدت به یکی از آموزشگاههای فعال منطقه تبدیل شده بود. حدود ۲۵۰ هنرجو و ۲۲ مدرس داشتیم. برای ما مهم بود که علاوه بر آموزش موسیقی، برای فارغالتحصیلان جوان موسیقی هم فرصت کار ایجاد کنیم. خودمان را صرفا صاحب یک آموزشگاه نمیدیدیم؛ احساس میکردیم مسئولیتی فرهنگی داریم». صبح سوم فروردین، ساعت پنج بامداد، صدای دزدگیر آموزشگاه او را از خواب بیدار کرد. تصور اولیهاش سرقت بود. اما وقتی به سمت ساختمان حرکت کرد، با صحنه دیگری روبهرو شد: «آنقدر دود غلیظ بود که تا چند متری خودم را نمیدیدم. وقتی رسیدم، دیدم ساختمان هدف قرار گرفته است. بعدا گفتند یک پهپاد و یک موشک به ساختمان اصابت کرده. واحد ما در طبقه چهارم بود و تقریبا چیزی از آن باقی نمانده بود. اگر وسط آوار یک ساز شکسته یا بخشی از یک وسیله موسیقی پیدا نمیشد، کسی باور نمیکرد اینجا زمانی آموزشگاه بوده است». او میگوید چندین میلیارد تومان خسارت به آنها وارد شده است. با این حال، آنچه بیش از خسارت مالی او را آزار میدهد، بیپاسخماندن مراجعاتش به نهادهای مختلف است: «از روز حادثه تا امروز تقریبا همه مسیرهای اداری ممکن را طی کردهام؛ از شهرداری و فرمانداری تا وزارت ارشاد و نهادهای صنفی را رفتم. تنها حمایتی که دریافت کردیم ۲۰۰ میلیون تومان بود؛ صد میلیون برای من و صد میلیون برای همسرم. درحالیکه بازسازی چنین مجموعهای به چندین میلیارد تومان سرمایه نیاز دارد. هرجا مراجعه میکنیم، ما را به نهاد دیگری ارجاع میدهند. انگار هیچکس مسئولیت این اتفاق را قبول نمیکند». آفریده از روزی حرف میزند که روی خرابههای آموزشگاه ساز زد؛ تصویری که هزاران نفر آن را دیدند و دربارهاش نوشتند: «آنچه از دست دادیم فقط یک ساختمان نبود؛ بخشی از زندگیمان بود؛ چیزی که هنوز هیچ نهادی حاضر نشده مسئولیت ازدسترفتنش را بپذیرد».

















