آخرين خبر/
با يک قصه جذاب و خواندني از دوران قديم ايران باز هم در کنار شما هستيم، براي شما دوستداران داستان هاي ايراني يک داستان قديمي و زيبا و عاشقانه انتخاب کرده ايم تا در اين شب ها با کتاب دل تان گرم شود.با ما همراه و کتابخوان باشيد.
لينک قسمت قبل
ميمنت زير بغل مرا گرفته بود، پاکشان مرا به دنبال خود مي کشيد. با هربدبختي بود مرا رساند سر خيابان. هنوز هم باران مي باريد و زير نور لاميهاي آويزان بر تير هاي چوبي بالاي سرمان حبابهاي کوچک آب روي سنگفرش خيابان ديده مي شد. ميمنت دست زير بغل من انداخته بود و با دلواپسي نگاهم مي کرد. زير لب قرقر مي کرد: « توي اين باران مگر درشکه گير مي آيد.«
درشکه اي ازکنارمان گذشت که کروک آن را پايين کشيده بودند. ميمنت همان طور که دست زير بغل من انداخته بود با دست ديگرش به او اشاره کرد بايستد، اما انگار درشکه چي ما را نديد و رفت. ميمنت لحظه اي مرا زير باران رها کرد وبه دنبال درشکه دويد. درشکه چي را با سه تومان پول و کلي التماس راضي کرد ما را برساند.. بعد زير بازويم را گرفت وکمک کرد سوارشوم. درشکه چي از او پرسيد کجا؟
روي تشک صندلي درشکه افتادم و ديگر چيزي نفهميدم.
وقتي چشمم گشودم در خانه خودم بود. آن شب ميمنت پيشم ماند. برايم چاي درست کرد و براي آنکه مرا آرام کند از خودش برايم گفت. از يتيمخانه اي که در آن بزرگ شده بود و خيلي چيرهاي ديگر. اين دلداريها کافي نبود. روزهاي بعد چه سخت وکشنده بود. با آنکه رضا با من زندگي نمي کرد، اما حالا مي فهميدم تا چه اندازه در لحظه لحظه زندگيم حضور داشت است.
با اين احوال خراب سه هفته گذشت. انگار تمام روزهاي آن سه هفته را در خواب بودم. روي تخت خوابيده بودم و به سقف نگاه مي کردم و لحظه لحظه روزهاي زندگي ام را مرور مي کردم.گوشه هاي دردناک خاطره هايم را که سالها بود گمان مي کردم فراموش کرده ام جلوي نظرم ظاهر مي شد. ديگرکسي را در اين دنيا نداشتم. حتي پاره تن خودم با آنکه مي دانست من کيستم مرا رها کرده و رفته بود. در آن مدت ميمنت، صميمي ترين دوستم که خيلي روي دوستيش حساب مي کردم دوبار به ديدنم آمد. يک بار براي احوالپرسي و يک بار براي رساندن پيغام آقاي مديرکه گفته بود اگر خانم نمي نحواهد بيايد بگويد تا من يک فکري بکنم. اين خود ضربه اي کمتر از آن نبود که بر سرم آمده بود. متحير بودم که اين مردم تا چه حد قدرناشناسند و يا شايد من آدم زودباوري هستم که آنها را نشناخته ام. چرا هيچ کس نمي توانست حال مرا درک کند. بفهمد که اين روح هنرمند است که هنر را خلق مي کند نه جسم او. من با رفتن رضا نه تنها روح بلکه تمام اميدها و افکاري را که شالوده هستي خود را بر آن بنا نهاده بودم از دست داده بود. احساس مي کردم تنها ترين تنها هستم. ديگر نمي توانستم بخوانم، نمي خواستم. با آنکه مي دانستم پشت اين ديوارها دنيايي ديگر منتظر من است، دنياي بيداري، دنياي کافه، دنياي آدمهايي که در قالب کلمه هاي پراحساس و عاشقانه وعده هاي رنگين مي دادند، اما تنهايي را ترجيح مي دادم. حالا که در اوج قله شکوه شغل خود ايستاده بودم و به خيال خود تمام تعلقات را بوسيده وکنارگذاشته بودم تازه مي فهميدم پشتوانه ام در اين راه تنها دلگرمي به رضا بوده. آري عشق به رضا،کانون عطوفت بود که در اين سالها مرا سر پا نگهداشته بود. عشق اوکه همه دنيا را براي او مي خواستم و او مرا به حال خود رها کرد و رفت، آن هم پس از پانزده سال تمام که مثل شمع آب شدم و هرلحظه و هر ثانيه چشم به راه و منتظرش بودم.
تنها کسي که اين درد را مي فهميد و سعي داشت مرا ازکابوس تنهايي نجات بخشد و در مسير عادي زندگي قرار دهد آنيک بود. تنها او بود که مرتب با دسته اي گل و يا جعبه اي شيريني به ديدنم مي آمد. والا مردم چه زود مرا فراموش کردند. اين انصاف نبود. نبايد به اين سرعت درگذر زمان گم مي شدم. نبايد به اين زودي به فراموشي سپرده مي شدم. حالا مي فهميدم گذشت زمان و تغيير موقعيت چه زود همه چيز را تحت تاثير قرار مي دهد. و چقدر دير اينها را فهميدم.
حال ديگر به مرحله اي رسيده ام که توان کارکردن ندارم. به مرحله اي مملو از لحظه هاي لبريز از سکوت و شکست و از همه بدتر وحشت تنهايي؛ انگارکه در بياباني تاريک راهم را گم کرده ام. از زماني که بيمار شده ام مجبورم اکثر اوقات را در خانه محبوس بمانم. همه چيز مرا مي ترساند. ترس مثل شبحي نامرئي در همه حال با من است، همين طور هم تنهايي. گاهي از تنهايي خيلي احساس دلتنگي مي کنم. نمي دانم با اين روزهاي سراسر تنهايي و با اين ساعتهاي دوري از رضا و حسهاي سر راه گذاشته شده چه کنم. هر وقت تنها هستم درسکوت مي نشينم وبه روزهاي خوشبختي و سرمستي و جواني برباد رفته ام فکر مي کنم که مثل هزاران تصوير پراکنده دور وبرم مي چرخد. فقط وقتي غرق اين خاطرات هستم خودم را در زمان ومکان ديگر حس کرده وکمتر احساس درد مي کنم. اکثر اوقات پنجره اتاقم را مي بندم و پرده را کيپ تا کيپ مي کشم.
در و ديوار اتاقم پوشيده از برگهاي و پيچکهاي رونده است که عکسهايم را لابه لاي آنها به ديوار کوبيده ام. همان عکسهايي که کار عکاسخانه مادام ليليان است. عکسهايي با ژستهاي مارلين ديتريش بعضي اوقات از درد تنهايي با اين عکسها درد دل مي کنم. تنها سرگرمي ام سه گلدان شمعداني جلوي پنجره است.گاهي که با گلهاي گلدانها ورمي روم به رضا فکر مي کنم، به اوکه مرا نخواست و من هنوز به اندازه دنيا مي خواهمش.گاهي او را در ذهنم مجسم مي کنم که مبهوت و خجل پيش رويم ايستاده و با آن قيافه ماه و دوست داشتني اش نگاهم مي کند.گاهي براي وقت گذراني و فرار از افکار مغشوشي که در سرم است لباسهاي گنجه ام را که در اوج شهرتم مي پوشيدم و مثل الهه اي مي درخشيدم بيرون مي آورم. يکي يکي آنها مرا به ياد روزهايي مي اندازد که بر تنم جلوه مي کردند. با حسرت بر آنها دست مي کشم.
گاهي که حالم بهتر است به پارک مي روم و ساعتها روي نيمکت تنها مي نشينم و به مردمي که دررفت و آمد هستند خيره مي شوم. وقتي به خود مي آيم که به ياد نمي آورم ازکي آنجا نشسته ام.
حال اي شما که اين سرگذشت را مي خوانيد. شما را قسم مي دهم به عشقي که از عزيزانتان در سينه داريد لحظه اي دنيا را از چشم من بينيد. اگر چه تمناي نامعقولي دارم و آرزو مي کنم که خداوند نخواهد از اين عمر برباد رفته من ثانيه اي بر شما بگذرد، اما دلم مي خواهد اگر ممکن است زخمي را که از بي وفايي زمانه بر دل من نشسته است حس کنيد و بدانيد اين دنيا به کسي وفا نمي کند و هيچ حُسني آبدي نمي ماند. اگرچه ممکن است بتوانيد از قصه زندگي سراسر بدبختي من فيلمي بسازيد و ديگران آن را ببينند و به سيه بختي من تأسف بخورند، اما حس ششمم به من مي گويد هيچ کس دست ياري به طرف من دراز نخواهد کرد. شايد به اين دليل که اين رسم زمانه است. هرکس که زمين خورد زير پا خرد مي شود. شما هر قدر بالاتر رفته باشيد خسته تر و شکسته تر مي شويد... و چه تجربه تلخي!
اين روزها تمام کساني که مرا مي شناختند، تمام دوستان و مردم مرا فراموشي کرده اند. بهترين دوستم ميمنت هم که گه گداري به ديدنم مي آمد بعد از آنکه بيماري مرا از پاي انداخت ديگر به ديدنم نيامد. وقتي مي آمد مثل قديمها از خودش مي گفت، از آقا رحمان مي گفت ، از آقاي مدير و ازکساني که مي شناختم...از خوابهايي که ديده بود و از دردهايي که داشت و ...
يک بارکه تصادفي مرا در خيابان ديد ازگوشه چشم نگاهي به من کرد و رويش را چرخاند و وانمود کرد مرا نديده است. حال من چه هستم. برگ زردي در تندباد. خاطره اي که به دست فراموشي سپرده شده، شايد هم نقش سنگ يک گور قديمي که رهگذران بدون نگاهي به آن ازکنارش مي گذرند. آن قدر بي تفاوتي مي بينم که گاهي به وجود خويش شک مي کنم. ازکنار من مي گذرند که روزگاري خودم را در بلندي مي ديدم و نگاههاي سرشار از محبت وجودم را نوازش مي کرد، ازکنار من که آه هاي بلندي با آرزومندي سر راهم کشيده مي شد و هرآنچه مي خواست به پايم نثار مي شد. بر خود مي باليدم. حالا به چنين روزي افتاده ام که در يک اتاق محقر زير شيرواني که سقف آن چکه مي کند واز پس کرايه اش برنمي آيم با فقر و تنگدستي زندگي مي کنم ودم به دم با صاحبخانه ژوليده و شکم گنده درگيرم که مرتب در اتاقم را مي زند و طلب کرايه هاي معوقه خود را مي کند. تا به حال چند بار تهديدم کرده که اسباب و اثاثيه ام را توي خيابان مي ريزد و من با خواهش و تمنا امروز و فردا کرده ام تا ببينم مرگ کي مي آيد. امروز؟ امشب؟کي؟ شايد همين ترس از مرگ است که مرا به سرفه مي اندازد. حال به نقطه اي رسيده ام که احساس مي کنم همه درها به رويم بسته شده است. تصور من از آينده به انتهاي روز هم نمي رسد. با آنکه سعي مي کنم مخارج خورد و خوراکم کمتر از يک مرغ خانگي باشد، اما به خاطر هزينه دوا و درمانم ناچارم هرازچند گاهي يک تکه از وسايل محدودم را بفروشم.
چيزهايي ازگذشته برايم مانده و يادگار روزگار جواني و سلامتي ام است با آن پير شده ام و به آنها الفت ديرينه دارم. با اين حال مخارج داروهايي که برايم تجويز مي کنند به قدري بالا است که از پس خريد همه آنها برنمي آيم و اين باعث شده نه تنها بهبودي در حالم حاصل نشود بلکه هر روز که مي گذرد، بدتر شوم. هيچ کس نمي داند کار من به کجا کشيده است. هر روز به خاطر احوال ناخوشي که دارم کارهاي غير عادي انجام مي دهم. مثلأ پولي را گم مي کنم، دسته کليدم را جا مي گذارم. گاهي که حالم خيلي بد است وقتي در خيابان راه مي روم به در و ديوار مي خورم. خيلي وقتها در تنهايي با صداي بلند با خودم حرف مي زنم. خودم هم در سلامت عقلم ترديد مي کنم و همه اش مي ترسم اين تنهايي و بيماري ته مانده شعورم را از من بکيرد.
حال که به آخر زندگي به سختي جاري ام رسيده ام، حتي نمي دانم با چه کلمه و چه جمله اي به حرفها و درد دلهاي تمام نشدني ام خاتمه دهم. قلم در دستم مي لرزد و اشک گونه هايم را نوازش مي کند. حاصل تجربه ام از اين عمر برباد رفته را مي توانم در چند جمله بنويسم. چند جمله اي که حاصل تجربه اي تلخ است. اگرچه زندگي ام سراسر رنج و بدبختي بود و فقط گاهي خوشبخت زندگي کردم، ولي سرنوشت فرصتهايي براي يک زندگي خوب و آبرومند نصيب من کرده بود که اگر درست از آنها استفاده مي کردم به طور حتم مسير زندگي ام فرق مي کرد. اشتباه بزرگ و جبران ناپذير من همين بود که قدر اين فرصتهايي را که آسان نصيبم شده بود ندانستم و خوشبختي را مثل غباري از دور خود پراکندم و آخر و عاقبتم اين شد.
يکي دو قطره باران که از دل دريا آمده بود از اوج آسمان بر روي آخرين برگ کتابچه اي که دست پريوش بود چکيد. شايد هم باران نبود، اشکي بود که از عمق دلش آمده بود و پس از سرازير شدن ازگونه هايش روي کاغذ چکيده و جوهر آن را پخش کرده بود. پريوش درحالي که به آسمان نگاه مي کرد کتابچه اش را بست. پيش از آنکه آن را درکيفش بگذارد بي اختيار لاي آن را جست و جو کرد. چند عکس رضا را درآورد که همراه دستخط او به هم سنجاق شده بود. هميشه آنها را مثل بار شيرين سرنوشت با خود به اينجا و آنجا مي کشيد. با هراسي عاشقانه، همچون دعايي مقدس به آنها نگاه کرد. دستنوشت هاي او را به همان ترتيبي که به دستش رسيده بود ورق زد و به سطور نقش بسته برروي کاغذ خيره شد. هنوزهم هر خط خوردگي و خر دندانه اضافي آن برايش جذاب بود. باز هم چند قطره درشت باران مثل اشکهاي فراواني که در اين سالها بر روي آن کاغذها ريخته بود از آسمان چکيد و روي جوهر رنگ باخته آن دويد.
پريوش با عجله کاغذها را تا کرد و لاي کتابچه دستنوشته هايش گذاشت. دلش نمي آمد به اين زودي عکسها را درکيف بگذارد. عکسهايي که در مسير آن زيبايي رضا با آن نکاههاي معصوم کودکانه اش چون غنچه اي شکفته مي شد و به گل جواني تبديل مي شد. پريوش عکسهاي رضا و جاي ماتيک سرخ رنگ لبهاي خودش را که درگوشه وکنار عکسها به چشم مي خورد را عاشقانه نگاه کرد. بي اختيار آنها را به سينه اش چسباند و در همان حال نگاهش با در بسته کافه تلاقي کرد. دري که با تمام درهاي ديگر فرق داشت. به عشق خاطره اي که از آن در داشت در آنجا نشسته بود. پريوش به در بسته کافه خيره شده بود.کم کم چشمها را بست و باز برگشت به همان لحظه اي که در آن ساعت خوشبختي اش ازکار افتاده بود، به همان لحظه اي که براي آخرين بار رضا را ميان چهارچوب در ديد. رضا را که بي خبر آمده بود تا براي آخرين بار او را ببيند. پس از آن ديگر نيامد، شايد به اين خاطر که به فکرش خطور نمي کرد پشت آن در بسته هنوز جاي او باشد. شايدد هم از مدتها پيش از او و اين در دل بريده بود.
به نظرش آمد رضا را مي بيند. مثل طرحي افتاده بر روي آب موج مي زد و محو مي شد. پريوش مثل کودکي که براي اولين بار است رنگين کمان را در افق مي بيند، ذوق زده به دنبال شاهدي مي گشت تا رضا را به او نشان بدهد.
سر و صداي ناگهاني بلندگوي کافه که صداي خواننده جواني را در فضاي پيرامون پخش مي کرد باعث شد پريوش براي لحظه اي دنباله تخيلش را رها کند و به دنياي واقعي برگردد. قفل زنک زده اي که به در کافه بسته شده بود نشانگر آن بود که واقعيت جز خيال است. چه خيال خوشي... اما خيال رضا واقعي تر از آن بود که بتواند لحظه اي فراموشش کند. شايد آمده بود، شايد پشت در بود... به طور حتم بود. پريوش تا به چشم خود نمي ديد باور نمي کرد آنچه ديده خيالي بيش نبوده. براي همين دستش را به لبه ميز گرفت و ايستاد. حس کرد سرگيجه دارد. چند قدم برداشت و از درز غبار گرفته آن در نگاهي به کوچه پشتي انداخت.
آرزو کرد يک نشانه کوچک، رنگي، بويي و يا سايه اي از او در آن کوچه باش، ولي نبود. پريوش نااميدانه به در کوچه پشتي چشم دوخته بود. احساس کرد پاهايش سست شده و قلبش تند و ناآرام مي زند. در آن لحظي انگار که زير پايش خالي شده باشد به دنبال جايي براي نشستن مي گشت. به در تکيه داشت و به زحمت ايستاده بود. حس کرد احتياج به کمک دارد. بايد يک نفر را صدا مي زد، اما هيچ کس آن دور و بر نبود. تازه مي فهميد که چقدر بي کس و تنها است. جمعيت حاضر با وجود باراني که نم نم شروع شده بود، هنوز هم دور وبر جايگاه بودند. از آن فاصله، زير نورافکنها ديد دختري در جايگاه، همان جايي که سالها قبل او ايستاده بود، ترانه از را مي خواند.
پريوش از دور به او چشم دوخت. دلش مي خواست خودش را به او برساند و بگويد خودش را معطل اين جمعيت تماشاچي سينه چاکي که امروز دور ؤ برش را گرفته اند نکند، اما نتوانست. براي همين هم اشک از چشمها و گونه هاي گود رفته اش سرازير شد و زير روسري کهنه اش غلتيد. هنوز هم صداي عمو پس از سالها درگوشش بود. مگر به تو نگفتم؟ مگر نگفتم اين مردم آدم را مثل يک گردنبند به گردنشان مي اندازند و بعد مي مي اندازند کنار.
سوز پاييزي مي آمد و برگهاي زرد و قرمز و نارنجي در فضاي باغ چون ارواح سرگردان بودند. پريوش آرزو کرد اي کاش مي توانست به آن زمان برگردد. به روزهايي که به اين کافه آمده بود و آنجا را خانه اش کرده بود. پانزده سال... پانزده بهار و تابستان و زمستان به گراند هتل آمده و رفته بود، حتي روزهاي تعطيل هم مي آمد. تک تک آدمهاي کافه را مي شناخت. به خيلي از آنان کمکهاي مادي کرده بود. دست خيليها را گرفته و توصيه خيليها را نزد آدمهاي مهم کرده بود؛ اما حالا آنها هم که او را مي شناختند او
را نمي ديدند. از آن روزگاران براي او چه مانده؟ هيچ، جز يک تن مريض، دردي کشنده ميان سينه اش پيچيد و با ناله اي درگلويش نشست. دردي که چون خنجر در قلبش فرومي رفت و قلبش را مي شکافت.
همه چيز درکافه گرد او مي چرخيد، انگار در مرکز دايره اي ايستاده باشد، دايره وار مي گشت. خنجري که در قلبش بود حرکت دوراني داشت خواست قدمي بردارد، اما انگار زمين زير پايش نبود. در ميان واقعيت و توهم مي گشت و نمي توانست نگاهش را ثابت نگه دارد. هرکجا که مي نگريست همه جا را پراز سايه هاي چرخان و دايره هاي دوار مي ديد. دلش مي خواست کسي را صدا بزند، اما لبهايش مثل بدنش کرخ و سرد شده بود. حس رخوتي دلپذير مثل گرماي پاييزي دور تنش پيله مي بست و او را در بر مي گرفت. فشاري هم چنان قلبش را منقبض مي کرد.کمي گذشت. درد هم بود وهم نبود. در آن لحظه ها خاطره هايش در حفره هاي روشن و خيره کننده زنجيروار جلوي چشمشي مي آمدند و مي رفتند. باز هم خودش را چون خوابي در بيداري مي ديد. خودش را در سنين مختلف و در فضاهاي گوناگون،پريوش کوچک، نوجوان، جوان... تصويرهايي که از دنياي ناشناخته مي آمد، از ديروز، از سالهاي گذشته و سوخته. پدرش را ديد که با شلاق به جانش افتاده... بعد پري سيما آمد و به او لبخند زد. صحنه رقت انگيز مرگ او را ديد، هنوزهم نمي توانست باورکند، اما ديد وباز درد و غصه در دلش نشست. بعد فرخ آمد با همان صورت شيرين و چشمهاي سياه وگيرا که شيفته او بود. با همان کلاه و همان لبخند بي دليل و هميشگي. خاطرات آن ايام شيرين در آن واحد به خاطراتي پراکنده تبديل شده بود. فرخ را مي ديد که سر همان کوچه بن بست ايستاده و از دور به او اشاره مي کند عجله کند... باز او را ديد. درحالي که زير بازوي يکديگر را گرفته بودند در لاله زار قدم مي زدند. اين صحنه محو شد و صحنه هاي
ديگري جاي آن نقش بست. باز هم صحنه هايي از زندگي گذشته در برابر چشمانش ظاهر شد مثل خوابي آشفته، بي قانون و پراکنده. صحنه هاي زيادي از آن روزها مثل پرده هاي رنگين و روشن دوروبرش مي چرخيد صحنه هايي از روزهاي عاشقانه اي که در دربند با سالار داشتند... صحنه ورودش به باغ شازده والامقام... نخستين بارکه رضا را در آغوش او نهادند...
همان طور که اين صحنه ها از جلوي چشمانش مي گذشت کم کم درد در قلبش فرونشست. احساس مي کرد به استقبال چيزي مي رود که خودش هم نمي داند چيست. همان طور که پشتش را به در تکيه داده بود سريد و پايين رفت. احساس مي کرد سوار موجي نا موزون پيچ و تاب مي خورد. انگار جاي ديگري بود، اما تنها نبود. بهجت الزمان خانم را ديد. مثل فرشته هاي مقرب در لباس سپيدي پيش رويش ايستاده بود. سرش را بلند کرد و گفت: آمدي پروين ملک. و با دستهايش به انتهاي جاده اي اشاره کرد. پريوش به آن سو نگاه کرد و خودش را ديد. در ابتداي جاده ايستاده بود. جوان بود، خيلي جوان. از دوردستها صدايي مي آمد. صداي درويش پيري که ازکوچه پشت کافه مي گذشت بسيار حزن آلود بود.
بازآ، بازآ ، هر آنچه هستي بازآ
گچه گير و بت پرستي بازآ
اين درگه ما درگه نوميدي نيست
صدبار اگر توبه شکستي بازآ.
چه صدايي بود. زنگي در اين صدا بود که مثل جاذبه دلنشين اذان در قلبش نفوذ کرد. درست مثل زماني که کودکي بيش نبود و به صداي اذان گوش مي سپرد که ازگلدسته هاي مسجد گذر وزير در فضا موج مي زد. يک حس معنوي در قلبش احساس مي کرد. انگار که دري از درهاي آسمان به رويش باز شده بود. با آنکه سالها بود خدا را فراموش کرده و حتي به خودش اجازه داده بود به وجود او شک کند، اما در آن لحظه عشق و محبت خداوند را در تک تک سلولهاي بدنش حس کرد. حسي که ماوراي ترس و مرگ بود، حسي بالاتر از اين حسهاي حقير. حسي که در اعماق قلبش پنهان شده بود بازفوران کرد و مثل تب در تنش پخش شد. در قلبش نفوذ کرد و پشت زاويه هاي تودرتوي روحش پيچيد و چون کلمه اي نامفهوم بر لبانش نشست. کلمه اي که دلش مي خواست آن را بر زبان بياورد، اما نمي توانست. با آنکه دهانش خشک شده بود تلاش کرد تا با آخرين ته مانده رمقي که دارد آن کلمه را بر زبان آورد. لحظه اي بعد سرمست از يک حس روحاني بي سابقه، فريادي کشيد و آن کلمه را بر زبان آورد. فريادي که از ته دل و از اعماق وجودش برآمد.
«خدا...«
انگار تمام اميدش در زندگي و تنها مونسش در دردها و بي خبريهايش را صدا زد. صدايش به قدري بلند بود که چند نفر، منجمله پاسباني که از ساعتي پيش نزديک او نشسته بود متوجه شدند. هنوز هم ضربه هاي خفيف قلبش را زير جناق سينه وکف دستهايش حس مي کرد.گوشش هنوز هم صداها را مي شنيد، همان طور که ذهنش هنوز ازکار نيفتاده بود. نم نم باران را که بر صورتش مي نشست حس مي کرد. لحظه اي بعد هم چنان که نگاهش به در بسته کافه خيره مانده بود همه جا و همه کس به خاموشي گراييد.
آنيک از ديدن جمعيتي که در آن نقطه ازکافه گرد هم ايستاده بودند تکان خورد. با عجله خود را به آنجا رساند و جمعيتي را که به تماشا وکفت وگو در آنجا تجمع کرده بودند شکافت و جلو رفت. از ديدن جسد بي روح پريوش که با نگاهي آرام و ثابت به در کافه خيره مانده بود نفسش بند آمد. کاغذها و عکسها هنوز لاي انگشتهاي سرد و يخ کرده اش بود. مردي که عينک ظريفي به چشم داشت جلو آمد وگفت: « آقايون يه کم عقب تر برين... به نظرم حالش به هم خورده... برين عقب تا دکتر بياد.«
پيش از آنکه کسي واکنش نشان دهد، مرد ميانسالي که کارکنان کافه اورا مي شناختند و مي دانستند پزشک عمومي است با لحن مطمئني گفت: « آمدن دکتر لزومي ندارد... مرده.«
با اين حرف حلقه محاصره بازتر شد و جمعيت عقب رفت. آنيک تا آن لحظه مثل ديگران ايستاده بود. آنچه را شنيد باور نداشت. دو زانو نشست و نبض پريوش را گرفت و با آه بلندي سرش را تکان داد. با رنگي سفيدتر از گچ ازکنار او بلند شد. زن جواني که جلوتر از بقيه،کنار آنيک ايستاده بود کيفي را که توي دستش بود جلوي صورتش گرفت تا چشمش به جنازه نيفتد و خيلي زود همراه مردي که دستش را دور شانه او حلقه کرده بود از آنجا رفتند. آنيک همان طور که مات و مبهوت با نگاهش آن دو را دنبال مي کرد از صدايي به خود آمد.«گمان کنم موسيو بشناسدش.«
همان مردي که عينک ظريفي به چشم داشت فوري پي حرف او راگرفت: « درست است... من هم ديدم...«
نگاهها به طرف آنيک برگشت. دستي محکم شانه اش را گرفت. آنيک برگشت. مدير کافه بود.
«بگو ببينم موسيو، او را مي شناختي؟ آشنايي... همسايه اي؟«
آنيک سرش را بلند کرد و به چشمهاي منتظر و کنجکاوي که به او زل زده بود نگاه کرد. به آقاي مدير و ديگران چه بايد مي گفت. مي گفت که مي شناسدش، مي گفت که آشناست... خيلي آشنا.
آنيک با سگوتش جمعيت را بيشتر متوجه خودش کرده بود. تصميم خودش را گرفت. به خاطر خودش هم که شده، بانوي ناشناس بايد هميشه ناشناس مي ماند. به عوض آنکه جواب آقاي مدير را بدهد با ناراحتي شانه اش را از ميان دستهاي او در آورد و خودش را کنارکشيد. با غيظ خطاب به جماعتي که به تماشا وگفت وگو ايستاده بودند گفت: «چرا جمع شديد؟ تماشا دارد؟!«
آقاي مديرکه به آنيک خيره مانده بود خطاب به پاسبان که بالاي سر جسد ايستاده بود و سيگار آشنوي خود را دود مي کرد گفت: «بهتر است تفصيل واقعه را به کلانتري راپرت بدهيد.« آقاي مدير سعي مي کرد بر رفتار خود مسلط باشد. براي آنکه جمعيت را متفرق کند، به همان پيشخدمت جوان و آنيک که بهت زده بالاي سر جنازه ايستاده بودند دستور داد جسد را کنار در بکشند و روي آن يکي از روميزيهاي بلند و سفيد را بگسترانند. با بلند شدن صداي رعد و برق جماعتي که رفته رفته در حال پراکنده شدن بودند يکباره باغ را خالي کردند و به ساختمان آجري کافه پناه بردند. در باغ تک و توکي از مشتريهاي کافه و پيشخدمتها ديده مي شدند که با عجله ميز و صندليها را برمي چيدند تا به انبار برسانند. يک ربع بعد در باغ خيس از باران کافه فقط آنيک نشسته بود. او بي آهميت به باراني که بر سر و رويش فرومي ريخت روي يک صندلي آرج نزديک جسد نشسته بود و به نخستين روز آشناييش با پريوش فکر مي کرد... آن زمان او را پري صدا مي زد. عشق از همان ديدارهاي اول اشاره هايش را کرده بود. عشقي که از جواني تا پيري تبديل به احساسي عميق شده بود. حال پس از سالها از زير خاکستر زمان شعله مي کشيد و قلبش را مي سوزاند. آنيک درحالي که سرش را به دستهايش تکيه داده و در خود فرو رفته بود چشمش به عکس رنگ پريده پريوش افتاد که کمي آن طرف ترکنار باغچه افتاده بود. دستنوشته هايش هم لابه لاي گلهاي لاله عباسي افتاده بود و زير باران شسته مي شد.
آنيک بدون آنکه متوجه دفتر پريوش شود عکس را برداشت. با آنکه پريده رنگ بود و زير باران شسته شده بود، اما هنوز هم مي توانست خيلي از خاطرات را زنده کند. تصويري از جواني پريوش بود. از همان سالهايي که هنوز هم در نگاهش شادي و طراوت موج مي زد. پريوش با پوست صاف وکشيده و موهايي خيال انگيز، با چشمها و لبهايي که فقط براي دلبري از او آفريده شده بود. پريوش که با زنهايي که او تا آن زمان ديده بود هيچ شباهتي نداشت. در حاشيه عکس با خط نستعليق سفيد چاپي شعري به چشم مي خورد. پيدا بود عکس کار عکاسخانه مادام ليليان آست.
اي عکس بمان که از جواني / جز تو دگرم نشان نماند.
آنيک از پشت پرده اي از اشک به کاغذ عکسي که در دست داشت خيره شد. از صداي مُراد به خود آمد. صداي کسي که با يک نگاه توانست آنچه را او عمري از ديدگان حتي پريوش هم پنهان کرده بود دريابد.
«چه شده موسيو؟ خيلي متأثريد.«
آنيک برگشت و به مراد خيره شد. مراد همان پيشخدمت جواني بود که سر شب سر فنجاني قهوه با پريوش بگو ومگو داشت. آنيک بي آنکه به او حرفي بزند نگاهش را از او برگرفت و به سوي جسد بي روح پريوش خيره شد. مراد با تعجب به او نگريست. با تعقيب رد نگاه آنيک گويا متوجه نکته اي شده باشد با کنجکاوي پرسيد: «او را مي شناختيد موسيو؟«
آنيک هم چنان که به آن نقطه مي نگريست، براي نخستين بار دلش خواست حرف اين عشق را که سالها در دلش مدفون ساخته بود به مراد، تنها کسي که به رازداري اش ايمان داشت ، بزند. بنابراين سر بلند کرد و به تلخي لبخند زد. با چشمان خيس از اشک به چشمان مراد نگريست و خيلي آهسته و با همان لهجه غليظ ارمني گفت: «او را مي شناختم؟ عاشقش بودم، آنقدرکه آرزو داشتم با او ازدواج کنم.«
مُراد از آنچه مي شنيد يکه خورد. با کنجکاوي پرسيد: « پس چرا با او ازدواج نکرديد موسيو؟ «
آنيک پس از لختي سکوت، آه بلندي کشيد وگفت: «براي آنکه خيلي بالاتر از من بود، خيلي. آن قدرکه حتي به خودم اجازه ندادم به او پيشنهاد کنم.« و چون ديد مراد با کنجکاوي و استفهام به او مي نگرد افزود: « روزگاري اين کافه سر يک انگشت او مي چرخيد.«
مراد از آنچه مي شنيد و با ذهنيتي که داشت حواسش جمع شد. به کاغذ عکس که هم چنان در دستان آنيک بود خيره نگريست. با تعجب پرسيد: «ببينم موسيو، نکند اين بانوي ناشناس که... نه محال است.«
آنيک مثل کسي که با خودش زمزمه کند با صداي بسيار آهسته اي سر تکان داد وگفت: «چرا... باورت بشود.« سپس با بغضي که درگلويش مي شکست و با همان لهجه شيرينش، با نواي غمناکي که هيچ شباهتي به آواز نداشت خواند:
« روزگار است آن که گه عزت دهد گه خوار دارد
چرخ بازيگر از اين بازيچه ها بسيار دارد.«
پايان
نويسنده: مهناز سيد جواد جواهري
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد