ماجرای حمله راهزنان به کاروان لقمان حکیم

آخرین خبر/روزی کاروانی بازرگانی از سرزمین یونان میگذشت و همراه خود اموال قیمتی زیادی داشت. ناگهان، گروهی راهزن خشن به کاروان حمله کردند و همه چیز را به زور از آنها گرفتند. تاجران شروع کردند به گریه و التماس که شاید دل راهزنان به رحم بیاید، اما راهزنان اصلاً توجهی به گریه و زاری آنها نکردند.
در میان این کاروان، لقمان حکیم هم حضور داشت. یکی از تاجران به لقمان رو کرد و گفت: «ای حکیم! این راهزنان را نصیحت کن، شاید کمی از جنسهایمان را به ما پس بدهند».
لقمان پاسخ داد: «نصیحت و سخن گفتن با این گونه آدمها هیچ فایدهای ندارد.»
آهنی را که موریانه بخورد
نتوان برد از او به صیقل زنگ
به سیه دل چه سود خواندن وعظ
نرود میخ آهنین بر سنگ
بعد لقمان گفت: «در واقع، خودمان مقصریم! اگر این تاجران پولدار در زمان راحتی و بینیازیشان به فقرا کمک میکردند، حالا دچار این بلا نمیشدند و گرفتار این مشکل نمیگشتند.»
از آن زمان این مصراع حکایتی که خواندید و از گلستان سعدی بود تبدیل به ضربالمثلی شد که درباره انجام کار بیفایده ذکر میشود.

















