آخرین خبر/ساعت دقیقاً هشت شب بود که اتفاق عجیبی افتاد: یک صدای عجیب از مودِم بلند شد، چراغهای سبز خاموش شدند و تصویر صفحه تلویزیون برفک زد!
بازیهای آنلاین درست وسط مرحلهی آخر قطع شد و صفحهی گوشیها سیاه شد. انگار یک جاروبرقی غول پیکر تمام امواج اینترنت را با جاروبرقی کشیده بود توی کیسهاش!
برای پنج دقیقه همه جا سکوت عجیبی حاکم شد. بابا به گوشیاش زل زده بود، مامان به کنترل تلویزیون هوشمند نگاه میکرد و ما هم گیجِ گیج وسط پذیرایی نشسته بودیم.
دیگر نه ویدیویی برای دیدن بود و نه پیامی برای فرستادن. ناگهان بابا یه منچ و مارپله گذاشت روی میز غذاخوری و ما متوجه شدیم مدتها بود اینطوری دور یک میز، چشم در چشم هم ننشسته بودیم.
سکوت خانه شکست؛ اما نه با صدای آلارم گوشی، بلکه با چند جرقه فکری که حتی بهتر منچ بابا بودند.
حالا نوبت توست! ما سه خط آخر این ماجرا را گذاشتیم تا تو پایانش را بسازی:
۱. به نظرت این خانواده برای نجات از تاریکی و حوصلهسررفتگی چه بازی یا نقشهای اختراع کردند؟
۲. اگر تو قهرمان آن شب بودی چه میکردی؟
پایان داستان را تو بنویس!
















