ایرنا/ بیرجند - ایرنا - محمدرضا حسینی، افسر جوان ارتش و فرزند روستای محمدآباد از توابع شهرستان زیرکوه، میان دلبستگیهای خانوادگی و عهدی که برای دفاع بسته بود، راه جبهه را انتخاب کرد؛ انتخابی که سرانجام او را در دیماه ۱۳۶۴ به آرزوی شهادت رساند.
به گزارش ایرنا، نخستین فرزند خانواده بود؛ کودکی پرجنبوجوش و فعال که در کنار تحصیل، پا به پای خانواده در کارهای کشاورزی و دامداری کمک میکرد و از همان سالهای کودکی با قرآن و آموزههای دینی آشنا شد. زیر نظر پدر و مادر بزرگ شد و هرچه بزرگتر میشد، علاقهاش به مطالعه و یادگیری نیز بیشتر شد.
تحصیلات ابتدایی را در روستاهای اردکول و شاهرخت گذراند و برای ادامه تحصیل راهی بیرجند شد. دوره راهنمایی را در مدرسه شهید مطهری پشت سر گذاشت و سپس برای گرفتن دیپلم اقتصاد به مشهد رفت. کتاب خواندن نیز بخشی از زندگیاش بود و در کنار درس، مطالعه در زمینههای مختلف را دنبال میکرد.
علاقه به لباس نظامی و خدمت در ارتش، سرانجام مسیر زندگی او را به سمت دانشکده افسری کشاند. سال ۱۳۶۱ وارد دانشکده افسری شد، هشت ماه در تهران آموزش دید و پس از آن دوره تخصصی را در شیراز به پایان رساند. محمدرضا در ۲۲ سالگی ازدواج کرد و زندگی مشترکش با زهرا، خیلی زود با تولد علی و سپس سعید رنگ دیگری گرفت.
با این حال، زندگی مشترک آنها فرصت چندانی برای با هم بودن نداشت؛ جبهه بخش زیادی از سالهای زندگی رضا را به خود اختصاص داده بود و سهم خانواده از حضورش، مرخصیهای کوتاه، تماسهای گاهوبیگاه و نامههایی بود که از مناطق عملیاتی میرسید. نامههایی که بعدها برای زهرا به مهمترین یادگارهای همسرش تبدیل شدند و هر کدام بخشی از زندگی مردی را روایت میکردند که میان دلبستگی به خانه و احساس مسئولیت در جبهه، روزگار میگذراند.
زهرا بعدها از روزهایی گفت که دلشوره رفتن رضا، همزمان با شیرینی انتظار تولد فرزند دوم، به سراغش آمده بود. رضا از رفتن حرف میزد و او از ماندن میگفت؛ در خیال، بارها با هم گفتوگو میکردند، زهرا از نگرانی بزرگ کردن دو کودک میگفت و رضا تلاش میکرد آرامش کند و از روزهای سختی میگفت که پیش از آن پشت سر گذاشته بودند.
اولین اعزامهای رضا به جبهه، او را از فضای نسبتاً شناختهشده جنوب به منطقهای متفاوت کشاند؛ کردستان، سرزمینی با برف و سرمای شدید، راههای بسته و پایگاههای دورافتاده که جنگ در آن شکل و دشواری دیگری داشت.
رضا در یکی از نامههایش برای زهرا از مسیر رسیدن به سردشت نوشته بود؛ از ماندن در پادگان پیرانشهر، بسته بودن راهها بر اثر برف و سقوط بهمن و سفری که سرانجام پس از تحمل سختیهای فراوان به سردشت رسیدند. در برخی پایگاهها ارتباط برای روزها قطع میشد و حتی از نیروهایی که در مناطق برفگیر مستقر بودند، خبری در دست نبود.
برای رضا، سختی فقط سرما و برف نبود؛ آنچه بیش از همه ذهنش را درگیر کرده بود، نامشخص بودن دشمن بود. در نامهاش برای همسر نوشته بود که در جنوب، دشمن مشخص بود، اما در کردستان شرایط متفاوت است و کسی که روز دوست به نظر میرسد، ممکن است شب برای دشمن خبر ببرد. با این حال، مردم منطقه را خونگرم و مهربان توصیف کرده بود و در میان تمام نگرانیهایش تلاش میکرد زهرا را آرام کند و به او بفهماند که ترس از مرگ مانع انجام وظیفهاش نشده است.
رضا در یکی از همان نامهها، زندگی و مرگ را از زاویه اعتقاداتش نگاه کرده بود و از اینکه مأموریتش را وظیفهای دینی میدانست نوشته بود. برای او تحمل سختی بخشی از همان عهدی بود که با خود بسته بود و همین نگاه اعتقادی، در کنار علاقه عمیقش به خانواده، بخش مهمی از زندگی او را شکل میداد.
در نامههایش بارها از زهرا خواسته بود مراقب علی باشد و فرزند دومشان را که در راه بود، با محبت و ایمان تربیت کند. حتی در یکی از نامهها از همسرش خواسته بود اگر روزی بازنگشت، برای فرزندانشان هم مادر باشد و هم پدر؛ جملهای که بعدها معنای دیگری برای او پیدا کرد.
همان نامه برای زهرا حال و هوای دیگری داشت. رضا خودش نوشته بود که نامه، وصیتنامه است و وقتی زهرا آن را خواند، بغض سنگینی گلویش را گرفت. فرزندش را در آغوش کشید و همراه او گریست.
رضا در نامه از بدهیها و طلبهایش هم نوشته بود؛ از پولهایی که از دوستانش طلب داشت، مبلغی که برای تعاونی مسکن پرداخته بود و حقوقی که مدتی دریافت نکرده بود، گویی میخواست اگر اتفاقی افتاد، موضوعی برای خانواده ناتمام نماند.
اما زندگی هنوز ادامه داشت. سعید به دنیا آمد؛ پسری که برخلاف تصور رضا دختر نبود و او از تولدش خوشحال شد و نام «سعید» را برایش انتخاب کرد. چند روز بعد نیز برای خانواده پلاک طلایی «مریمی» آورد؛ هدیهای کوچک که بعدها برای زهرا معنایی بسیار بزرگ پیدا کرد.
مرخصیهای رضا برای خانواده کوتاه، اما پر از خاطره بود. یک بار همراه همسرش و بچهها به همدان رفتند و غار علیصدر، گنجنامه، بازار و خرید سوغات، بخشی از روزهایی شد که خانواده تلاش میکردند در فرصت اندکی که داشتند، بیشتر کنار هم بمانند.
رضا برای علی و سعید کم نمیگذاشت؛ لباس و اسباببازی برای بچهها میخرید و هر وقت زهرا از چیزی خوشش میآمد، بیمعطلی پولش را حساب میکرد. شاید خودش هم میدانست فرصت این با هم بودنها کوتاه است و باید از همان چند روز، سهمی برای خاطرههای آینده کنار بگذارد.
اما دوباره موعد رفتن میرسید و خانه، خیلی زود جای خود را به جبهه میداد. در یکی از نامهها، رضا از عملیاتهای دشواری نوشته بود که در آنها حضور داشت؛ از روزهایی که در عمق خاک عراق و در شرایط سخت، بدون امکان تدارک مناسب، درگیر عملیات بودند. از یازده روز حضور در عمق بیست کیلومتری خاک عراق گفته بود و اینکه گاهی تنها از کنسروهایی که با بالگرد برای نیروها میفرستادند استفاده میکردند.
در همان روزهای سخت، از عملکرد خود نیز نوشته بود و اینکه توانستهاند مواضعشان را در شرایط دشوار حفظ کنند. او این جزئیات را برای زهرا مینوشت و از وضعیت مأموریتها و روزهایی که در جبهه میگذشت برایش میگفت.
همرزمانش نیز از همین روزهای سخت روایتهایی دارند. حسن چهکندی، همرزم رضا، میگوید به دلیل توانایی و تجربهای که داشت، مأموریتها و شناساییهای دشوار بیشتر به او واگذار میشد.
در یکی از مأموریتها در کردستان، دو ماه در یک پایگاه مستقر بودند؛ بدون آب برای استحمام و با امکانات محدود، بهگونهای که بسیاری از نیروها دچار شپش شده بودند. رضا با مسئولیت خودش گروههای کوچک نیروها را برای استحمام به بیرون میبرد و تا پایان کار، مسلح در راهرو میایستاد تا مراقب آنها باشد.
یک بار نیز دشمن قصد داشت پایگاه محل استقرار آنها را هدف قرار دهد، اما حمله به اشتباه بازار و شهر را نشانه رفت و شماری از مردم کشته شدند. رزمندگان پایگاه به کمک مردم شتافتند و همان پایگاهی که قرار بود هدف حمله باشد، به محل پناه گرفتن مردم تبدیل شد.
رضا در کنار مأموریتهای نظامی، به نیروهای تحت مسئولیتش نیز توجه داشت. حسن چهکندی میگوید رضا به پدرش قول داده بود هوای پسرش را داشته باشد و به همین دلیل حتی در زمان عملیات قادر در منطقه شمالغرب و داخل خاک عراق، او را برای مدتی به بیرجند فرستاد. این همراهی و مسئولیتپذیری در قبال نیروها، در روایت همرزمانش نیز دیده میشود.
نامههای رضا در آن روزها همچنان میرسید؛ گاهی کوتاه و چند خطی و گاهی مفصلتر، از عملیات، از بچهها و از دلتنگیاش برای خانه مینوشت. در یکی از نامهها اعتراف کرده بود که خودش نیز دیگر مانند گذشته نیست؛ حالا از همان لحظهای که به منطقه میرسید، چشمانتظار پایان مأموریت و بازگشت به خانه بود و این تغییر را نتیجه محبت فرزندانش میدانست. با این حال، دلبستگی به خانواده مانع انجام وظیفهاش نمیشد و هر بار که مأموریت تازهای پیش میآمد، دوباره راه جبهه را در پیش میگرفت.
چهلوپنج روز از رفتن رضا به جبهه گذشته بود که یک شب دیرهنگام، بیخبر به خانه آمد؛ سابقه نداشت اینقدر زود و بدون اطلاع قبلی برگردد. در خانه کسی صدای در زدنش را نشنیده بود و رضا که ابتدا گمان میکرد خانواده در خانه ننه، مادر زهرا، هستند، به آنجا رفت، اما وقتی فهمید زهرا و بچهها در خانه خودشان هستند، برگشت و شیشه کوچک در حیاط را شکست و وارد خانه شد.
خستگی راه و پیادهروی طولانی به کنار، نگرانی از اینکه در نبود او کسی مراقب زهرا و بچهها نباشد، بیشتر از هر چیز دیگری آشفتهاش کرده بود؛ تا جایی که وقتی دید کسی که مسئول مراقبت از خانواده بود، عمیق خوابیده است، با ناراحتی به او اعتراض کرد و گفت: «اینجوری از زهرا و بچهها مراقبت میکنی؟»
کمی که آرام شد، گفت فقط چند روزی آمده و زود برمیگردد. زهرا از او خواست این بار استثنائاً بیشتر بماند؛ خانه خودشان تازه آماده شده بود و دلش نمیخواست دوباره تنها شود. رضا اما گفت: «من افسر تربیتشده جمهوری اسلامی هستم و باید تفاوتی با نیروهای قبل از انقلاب داشته باشم.» بعد لبخند زد، خداحافظی کرد و رفت؛ رفتنی که زهرا آن روز نمیدانست آخرین دیدارشان خواهد بود.
یکی دو هفته بعد، نامه دیگری از رضا رسید. در آن از زهرا خواسته بود صبور باشد، مراقب بچهها باشد و تا جایی که میتواند در خانه پدرش بماند. نوشته بود خودش نیز دلتنگ آنهاست و اگر زنده باشد، پس از پایان مأموریت برمیگردد. از او خواسته بود بچهها را از طرفش ببوسد و مواظبشان باشد؛ نامهای که برای زهرا پس از شهادت رضا معنای دیگری پیدا کرد.
یک پنجشنبه صبح، رضا به مدرسهای که زهرا در آن تدریس میکرد زنگ زد و با همسرش صحبت کرد. گفت هفته بعد در خانه پدرش باشد تا تماس بگیرد. از آن روز، کار زهرا، معلم جوان مدرسه، این بود که بعد از پایان کلاسها مستقیم به خانه ننه برود و منتظر تلفن رضا بماند.
شنبه، یکشنبه و دوشنبه گذشت، اما از رضا خبری نشد و دلشورهای که از همان روزهای نخست به جانش افتاده بود، هر لحظه بیشتر میشد. رضا گفته بود از داخل سنگر خودش میتواند تلفن بزند؛ پس چرا خبری از او نمیرسید؟
سهشنبه ظهر، وقتی زهرا از مدرسه به خانه ننه رسید، خواهرش نرگس خبر داد که صبح مردی برای گرفتن عکس رضا آمده است. همان لحظه دلش فرو ریخت. همراه آقا غلامعلی، یکی از نزدیکان خانواده، راهی پادگان ۰۴ شد، اما آنجا هم خبری از رضا نداشتند. عصر مرد دیگری برای گرفتن عکس آمد و غلامعلی عکس را برداشت و رفت.
آن روز، غلامعلی را برای شناسایی به سردخانه بیمارستان امام رضا(ع) بردند و پس از اطمینان از شهادت رضا، مسئولان راهی محمدآباد شدند تا خانوادهاش را باخبر کنند. صبح روز بعد، زهرا همراه اهالی محمدآباد به سردخانه رفت و برای آخرین بار همسرش را دید؛ رضا با لباس نظامی و محاسنی غرق خون، آرام خوابیده بود.
زهرا بعدها گفت کمتر از چهار سال با رضا زندگی کرده بود، اما یک دل سیر او را ندیده بود. بیشتر روزهای زندگی مشترکشان در فاصله میان خانه و جبهه گذشته بود و حالا دیگر نه خودش را داشت و نه نامههایی را که با رسیدنشان خانه از صدای او پر میشد. حسرت یک خلوت دو نفره و زندگیای که قرار بود برای علی و سعید بسازند، برای همیشه در دلش ماند.
پیکر رضا که در دل خاک سرد و بارانزده آرام گرفت، سعید نیز در آغوش مادر ساکت شد و فرمانده دل زهرا برای همیشه در کنار دوست قدیمیاش، اکبر، آرام گرفت.
مدتها بعد، حسن چهکندی، همرزم شهید، جزئیات آخرین لحظات زندگی رضا را روایت کرد. نیروهای عراقی شبانه پاتک زده بودند و دو گروهان برای بازپسگیری مواضع وارد عمل شدند. وقتی نیروها به سنگرها رسیدند، عراقیها عقبنشینی کرده بودند، اما از فاصلهای دور با قایق در حال دور زدن نیروها بودند.
رضا دوربین به دست، موقعیت دشمن را شناسایی میکرد تا گرای آنها را به نیروها بدهد که در میان تیرهای سرگردان دشمن، ترکش به صورتش اصابت کرد و به شهادتش انجامید. دوربین همچنان در دستش بود؛ تصویری که سالها بعد نیز در ذهن همرزمانش باقی ماند. چهکندی با یادآوری آن صحنه، به جملهای فکر کرد که رضا پیشتر گفته بود: «من با تیر مستقیم ترکش شهید میشوم.»
هفدهم دیماه ۱۳۶۴، دفتر زندگی این افسر جوان ارتش در منطقه عملیاتی جزیره مجنون بسته شد. پیکرش پس از تشییع در گلزار شهدای بیرجند به خاک سپرده شد، اما روایت زندگیاش در نامههایی که برای زهرا نوشت، خاطرات کوتاه مرخصیها و روایت همرزمانش باقی ماند؛ روایت مردی که دلش در خانه بود و مقصد راهش جبهه.
















