طلاق به خاطر اهمیت زیاد شوهر به مادرش!

اعتماد/زنی به خاطر اینکه شوهرش به مادرش زیاد اهمیت میدهد درخواست طلاق کرد.
شیوا میگوید از دست مادرشوهرش خسته شده و میخواهد زندگی خودش را داشته باشد. او درخواست طلاق کرده و بر خواستهاش پافشاری میکند. این زن از زندگیای که با مادرشوهرش دارد میگوید.
*چند سال است ازدواج کردهای؟
من و شوهرم هفت سال قبل ازدواج کردیم و یک فرزند داریم.
*چطور با هم آشنا شدید؟
از آشنایان قدیمی بودیم. سالهاست خانوادههایمان با هم رفتوآمد دارند.
*چرا طلاق میخواهی؟
مشکل از وقتی پیش آمد که پدرشوهرم فوت کرد و مادرشوهرم تنها شد. شوهرم فقط میخواهد به مادرش رسیدگی کند و اصلاً به من اهمیت نمیدهد.
*یک جا زندگی میکنید؟
نه. ما در خانههای جدا هستیم. ولی شوهرم هر وقت از سر کار میآید به خانه مادرش میرود. دوست دارد با او زندگی کند. اکثر شبها میگوید در خانه او بمانیم و بیشتر حقوقش را برای او خرید میکند.
*وقتی مادرش تنهاست چه اشکالی دارد به او رسیدگی کند؟
من نمیگویم به مادرش رسیدگی نکند ولی من مهمتر از مادرش هستم.
*شوهرت چه میگوید؟
به من میگوید نباید در رابطهاش با مادرش دخالت کنم. حتی به من گفت، اگر دوست نداری به خانه مادرم نیا ولی من میروم.
*پس مجبور نیستی بروی.
مجبورم نیستم ولی مادرشوهرم شوهرم را از من گرفته! من از این وضعیت ناراحتم.
*گفتی طلاق میگیری. آیا به بچه فکر کردهای؟
من اول گفتم بچه را میدهم ولی حالا میبینم نمیتوانم، بچهام را دوست دارم.
*فکر نمیکنی باید بیشتر صبر کنی؟
پدرم هم همین را میگوید اما من خیلی خسته شدهام.


















