اینهمه چادری کجا بودند؟!

فرارو/ متن پیش رو در فرارو منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
در پی پررنگ شدن حضور زنان چادری در تجمعات ۹۰ روز اخیر، این پرسش مطرح شده که چرا این گروه در زندگی روزمره شهری کمتر دیده میشوند. این یادداشت با تأکید بر نقش رسانه، منطق تصویر و اقتصاد توجه، استدلال میکند که مسئله اصلی نه کمبود حضور، بلکه سازوکارهای «رؤیتپذیری» در شهر و شبکههای اجتماعی است که تعیین میکند چه چیزی بیشتر دیده و برجسته شود.
زهرا شیخ| احتمالاً در این حدود ۹۰ شب، وقتی در میادین حضور پیدا کردهاید؛ یا اگر گذرتان افتاده باشد؛ یا عکس و فیلمی از اجتماعات دیده باشید، این سؤال در ذهنتان شکل گرفته که: «اینهمه چادری کجا بودند تا حالا؟!»
راستش برای ما که خودمان خانوادهای مذهبی هستیم، دیدن اینهمه خانم چادری در روزهای اول تعجببرانگیز بود. فرقی هم نداشت وقتی در اجتماعات شهر کوچکی در شمال کشور شرکت میکردم یا در محلهمان یا در میدان انقلاب و آزادی و تجریش و …؛ دیدن آن تعداد از زنان چادری حیرتزدهام میکرد. فردایش دقت میکردم که مثلاً در شهر ساحلیِ... از هر ۱۰ آدمی که در طول روز در خیابان تردد میکنند چند نفر چادریاند؛ تعداد شاید ۲ یا ۳ نفر بود. در محلهی خودمان هم همینطور. پس این زنها در طول روز کجایند؟ در روزهای گذشته کجا بودند؟ آیا اینها زیست اجتماعی ندارند؟ همه خانهنشیناند؟ دانشگاه و سرکار نمیروند؟ منزویاند و کنش اجتماعی را بلد نیستند؟
حضور ۹۰روزهی همین زنان در اجتماعات، روایتنویسی، برگزاری کمپین، ساخت ویدئو و گزارشگری و جریانسازی و … تقریبا فرضیههای بالا را رد میکند و نشان میدهند اتفاقاً این زنها شجاع، آگاه، کنشگر و دارای خط فکری و اندیشهی راهبردی هستند. پس پرسش اصلی این است: چرا در زیست عمومی جامعه کمتر «دیده» میشوند؟
(این یادداشت قرار نیست آمار بدهد یا دربارهی نسبتهای دقیق جمعیتی حکم قطعی صادر کند؛ بحثش دربارهی سازوکارهایی است که «دیدنِ ما» را در شهر و رسانه شکل میدهند.)
حقیقت آن است که در جهان مدرن، رابطهی ما با واقعیت اغلب بهواسطهی «تصویر» میانجیگری میشود. به زبان سادهتر: ما جهان اجتماعی را نه دقیقاً آنطور که هست، بلکه آنطور که «به نمایش درمیآید» تجربه میکنیم. در این منطق، تصویرها بر اساس حقیقتآزمایی یا فراوانی اجتماعی رتبهبندی نمیشوند؛ بلکه بر اساس شدتِ اثرگذاری و قابلیت «در قاب ماندن» رتبهبندی میشوند.
پس موضوع این نیست که «چه چیزی بیشتر در جامعه هست؟» بلکه این است که «چه چیزی بیشتر قابلیت تبدیل شدن به نمایش دارد؟»
نمایش، بهطور طبیعی، تنش را دوست دارد: تضاد، تعارض، غیرمنتظره بودن، و شکستن انتظارهای فرهنگی. در چنین چارچوبی، تصویر زن مذهبیِ چادری—در بسیاری از روایتهای رایج—برای ذهن عمومی «قابل انتظار» و در نتیجه کمتر نمایشزا تلقی میشود. اما وقتی زن چادری به صورت انبوه و یکپارچه در میدان حاضر میشود، ناگهان همان سوژهی «عادی» به سوژهی «نمایشی» تبدیل میشود: تراکم، همزمانی و هماهنگی، آن را از پسزمینه بیرون میکشد و به پیشزمینه میآورد.
این همان چیزی است که در این ۹۰ شب رخ داد: امرِ پراکنده، متراکم شد؛ و آنچه متراکم میشود، قابلیت نمایش پیدا میکند. به همین دلیل است که در روزمره ممکن است نسبت ۲ یا ۳ نفر از ۱۰ نفر را ببینید، اما در شبهای تجمع، همان نسبتها (یا حتی کمتر/بیشتر) به شکلی تجربه میشود که گویی «ناگهان از هیچ، همه چیز ساخته شد». پس تجربه، قبل از آنکه آماری باشد، ادراکی و تصویری است.
و اینجا سؤال عمیقتری شکل میگیرد: «چرا سازوکارهای دیدنِ ما، پیش از این، زنان چادری را در قاب نمیگرفت؟»
احتمالاً بخشی از پاسخ برمیگردد به میدان سبک زندگی و رسانه؛ جایی که برخی بدنها، پوششها و ژستها «قابل قاببندیتر» تلقی میشوند و با کدهای زیباشناسیِ رایج سازگارترند. یعنی ممکن است دو گروه از نظر عددی یا حتی سطح کنشگری تفاوتهای زیادی نداشته باشند، اما یکی از آنها قابلیت تبدیل شدن به تصویر غالب را بیشتر داشته باشد. صنعت زیبایی، مد، تبلیغات، سبک زندگی مصرفی و البته منطق پلتفرمها، تیپ فرهنگیِ «زنِ مدرنِ شهری» را معمولاً قابلنمایشتر میدانند.
اینجا لازم است یک نکته را هم متذکر شد که: زنان مذهبی یکدست نیستند. برخی از آنها در همین فضاهای رسانهای و شهری بسیار فعالاند و حتی قواعد نمایش را حرفهای بلدند. اما در کنار آنها، بخش بزرگتری از زنان مذهبی—اگرچه تحصیلکرده و اجتماعیاند—الزاماً در همان میدانهای «تولید تصویر» بازی نمیکنند، یا قواعدش را به دلایل ارزشی/اخلاقی/سبک زندگی کمتر میپذیرند؛ بنابراین سهمشان از قابهای غالب کمتر میشود، نه لزوماً سهمشان از واقعیت اجتماعی.
موضوع دیگر مربوط به «شهر» است و «نقشهی نابرابر رؤیتپذیری» در آن. بعضی نقاط مثل ویتریناند و بعضی نقاط مثل راهرو؛ بعضی جاها محل مکثاند و بعضی جاها محل عبور. به نظر میرسد فضاهایی مثل مراکز خرید بزرگ و محورهای مصرف، کافهها و مسیرهای فراغت، پیادهراهها و پارکهای مرکزی، رویدادهای شهری، فضاهای دانشگاهی خاص و محلههای نمادین، در توپوگرافی رؤیتپذیری شهری بیش از بقیه «چشمساز» هستند. اگر یک گروه اجتماعی به دلایل فرهنگی، اقتصادی یا اخلاقی کمتر در این نقاط مکث کند، کمتر در «ویترین شهر» دیده میشود.
بسیاری از زنان مذهبی ممکن است در شهر حضور داشته باشند، اما مسیرهای رفتوآمدشان متفاوت باشد (کارکردیتر و هدفمندتر)، زمانهای حضورشان متفاوت باشد، یا پاتوقهایشان در فضاهای دیگر شکل گرفته باشد: فرهنگسراهای محلی، هیئتها، شبکههای همسایگی، مدارس، فعالیتهای خیریه و… . بنابراین مشاهدهی روزمرهی ما ممکن است در همان «مسیرهای خودمان» دقیق باشد، اما نباید آن را به «کل شهر» تعمیم بدهیم؛ چون شهر از مسیرهای موازی ساخته شده است: مسیرهای همزمان، اما کمبرخورد. این همان سوگیری سادهای است که باعث میشود از ویترینها دربارهی کل جامعه قضاوت کنیم.
اما به نظر من مهمترین دلیل برمیگردد به «اقتصاد توجه». در جهانی که اطلاعات بینهایت است، کمیابترین منبع، «توجه» است. پلتفرمها هم برای کسب درآمد همین توجه را میخرند و میفروشند. پس الگوریتمها طوری طراحی میشوند که محتوایی را بالا ببرند که: مکث ایجاد کند؛ احساسات تند تولید کند (خشم، شگفتی، تحسین، نفرت)؛ کامنت و جدل راه بیندازد؛ و قابلیت بازنشر سریع داشته باشد. در این منطق، برای وایرال شدن شاخص، «اکثریت بودن» نیست؛ شاخص «برانگیزانندگی» است.
برای همین است که گاهی از یک سو، تصویرهایی که «خلاف انتظار» یا پرکنتراستاند—مثلاً زنِ کمحجاب در موقعیتی که برای بسیاری غیرمنتظره است، یا صحنههایی که سریع قطبیسازی میشوند—بیشتر دستبهدست میشوند؛ و از سوی دیگر، تصویرهایی که برای ذهن عمومی «قابل انتظار» تلقی میشوند—اگرچه در واقعیت اجتماعی فراوان و مهم باشند—کمتر در مدار وایرال قرار میگیرند. این همان ترجیح «تصویر پرتنش» است که از سطح فرهنگیِ جامعهی نمایش، در سطح فنیِ پلتفرم هم تقویت میشود.
پاسخ جامعهشناختیِ دقیق به این پرسش، در یک جمله این است: مسئله اصلی کمبود «حضور» نیست؛ مسئله «رؤیتپذیری» است. شهر و رسانهها لزوماً آن چیزی را که «بیشتر وجود دارد» بازتاب نمیدهند؛ آن چیزی را تقویت میکنند که «بیشتر دیده میشود»، و دیدهشدن تابع قواعد خاصی است: قواعد نمایش، منطق میدانهای فرهنگی و سبک زندگی، اقتصاد توجه، و توپوگرافی فضاهای شهری.
















