زندانی شدن معمار در زندانی که خود ساخته است؛ یک تراژدی قدرت

مهر/بهرام بیضایی نمایشنامهنویس و کارگردان برجسته ایرانی بود که پنجم دی همزمان با زادروز هشتاد و هفت سالگیاش درگذشت. بیضایی در سالها آفرینش و کوشش هنری خود نمایشنامههای مختلفی چون «مرگ یزدگرد»، «سهرابکشی»، «آرش»، «شب هزار و یکم»، «مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین»، «مجلس ضربتزدن»، «کارنامه بندار بیدخش»، «افرا»، «ندبه» و … را به نگارش درآورد و روی صحنه برد. او همچنین در سینما نیز آثار ماندگاری چون «باشو غریبه کوچک»، «مسافران»، «شاید وقتی دیگر»، «سگکشی»، «غریبه و مه» و … را ساخت. بیضایی در کنار فعالیتهای هنریاش سالها به پژوهش در تئاتر و نمایش شرق پرداخت و در کنار نگارش کتابهای علمی به تدریس در دانشگاهها مشغول بود و کتاب مرجع «نمایش در ایران» را به رشته تحریر در آورد. در نمایشنامههای بیضایی، ایران، اسطوره و تاریخ جایگاه ویژهای دارد و تاثیر او نه تنها بر تاریخ نمایش کشورمان بلکه بر فرهنگ ایرانی آشکار است.
گروه هنر خبرگزاری مهر قصد دارد تا با مرور نمایشنامههای این نویسنده به معرفی و بازخوانی آثار او بپردازد و یادش را گرامی بدارد.
معماری که در زندان خودش اسیر شد
«کارنامه بندار بیدخش» اثری است که بیضایی آن را نخستین بار در سال ۱۳۴۰ و در حوالی ۲۳ سالگی نوشت اما آن را نیمهکاره رها کرد تا مدتها بعد و در سال ۱۳۷۴ آن را کامل کند و در سال ۱۳۷۶ آن را با بازی پرویز پورحسینی و مهدی هاشمی روی صحنه ببرد. «کارنامه بندار بیدخش» یک برخوانی با ۲ پرسوناژ است. شخصیتهای این نمایش را جم - که همان جمشید شاه شاهنامه است - و بندار بیدخش وزیر او تشکیل میدهند. بیدخش واژهای اوستایی در معنای صدراعظم است و بندار بیدخش وزیر یا صدراعظم جم است؛ کسی که جم به نیروی دانش او کشور خود ایرانویچ را آباد ساخته است و بندار بیدخش نیز برایش جام جهانبین را پدید آورده است. جامی که آدمی با نگریستن در آن میتواند آگاه شود که در هر گوشه از جهان چه میگذرد و مردمان و جهانیان در چه حالند.
کلمه «کارنامه» در این اثر معنایی مانند گزارش کار دارد. گویی بندار بیدخش میکوشد تا به مردمان و تاریخ نشان دهد که آنچه کرده است در خدمت دانش بوده است اما حالا که جم قدرت خود را در خطر دیده است با زندانی کردن او در رویینهدژ میکوشد از قدرتش پاسداری کند تا مبادا بندار بیدخش بار دیگر جامی جهانبین بسازد و این بار آن را به دشمنانش هدیه کند.
در «کارنامه بندار بیدخش» ۲ شخصیت اصلی از آغاز تا پایان در ۲ جایگاه متفاوت حضور دارند و هر ۲ مشغول کارنامه کردن و به یاد آوردن آن چیزی هستند که بر آن ۲ گذشته است. این نمایشنامه بیضایی میتواند یک تراژدی قدرت باشد. بندار بیدخش در زندانی به بند کشیده میشود که خود آن را بنا نهاده است. او همدست قدرتی بوده است که حالا او را رها کرده، نه چون مردی بیخرد است بلکه چون بیش از آنچه که باید میداند و دانشش میتواند خطری برای قدرت جمِ شاه باشد.
بیضایی در این نمایشنامه با وارد کردن شخصیتی که شاگرد پیشین بندار بیدخش بوده است و از جانب جم به سوی بندار میرود تا از سرنوشت جام جهانبین آگاه شود، فضای تعلیق را در این نمایشنامه ایجاد میکند. مخاطب تا آخرین لحظه نگران و دنبالکننده سرنوشت بندار بیدخش است و همچنان که گذشته و کارنامه او را میشنود در هیجان است که چه اتفاقی برای او رخ خواهد داد.
دانشی که نباید در دست دشمنان باشد
«کارنامه بندار بیدخش» با سخنان جم که بندار را در رویینهدژ اسیر میکند و در جام جهانبین مینگرد آغاز میشود: «دیدمش! دیدم! اکنون او را میبینم که میبرند در ارابهای خرکِش؛ تا رویینهدژا و شش نیزهور گُشن گردِ او شش سو. از او پرسیدم چون این باز توانی ساخت؟ پاسخ داد: نه شایستهتر از این! و من در آن لبخند چیزی دیدم».
جم نگران میشود که مبادا بندار بیدخش جامی مانند این را برای دیوان و دشمنانش نیز بسازد و از این رو او را در رویینهدژ در بند میکند و بندار با زندانش به سخن در میآید: «آه رویینهدژ که خود ساختمت و اینک زندانی توام، مرا به درودی دریاب! از بلندی آن بالا، از آن ستیغِ ابرپوش مرا بنگر در پای خویشت؛ شکسته و خرداندام، که با سوی تو ام میآوردند، در ارابهای خرکش! مراکه ندانسته زندانی برای خود میساختم؛ که از آن جز به مرگ راهی نیست».
جم به خود میبالد که خصمی را فروگرفته است که نه مانند دیگران بیدانش است و نه دشمنیاش آشکار است. او میگوید: «من که جمام به چاره خودِ تیزبین، دشمنی را شناختم که از چشم پنهان بود گرچه همواره پیش دو چشم خود داشتمش!» و به مباشرانش میگوید تا بر لوح بنویسند تا در تاریخ بماند: «بنویس: از بیدانشان باکی نیست که خود چاره خویشند. نه، ما را در دانش، ژرف باید نگریست تا در آن چه سود است و برای که؟ دانشی که ما را به فرمان نیست، بودن چرا؟ و چه زیانش بیش آنگه که در چنگ دشمن باشد!»
بندار بیدخش که از گمان ویرانگر جم ترسیده بود میکوشد تا به یاد شاه بیاورد که همیشه خدمتگزارش بوده است: «آنکه تاجِ دانش به سر دارد چگونه بندگی مردمی خواران و نابخردان کند؟ آیا نه همه سال ها بر سر این کشور گذاشتم؛ از جوانی تا بدین سپیدمویی خویش؟ آیا نگفتم دانش خانهساختن و نگفتم دانش جامهبافتن و نگفتم دانش پایافزار؟».
اما جم همه اینها را نه از تدبیر بندار بیدخش که از آن خویش میداند و آنچه رخ داده است را نه ثمره دانش که ثمره پادشاهی خود قلمداد میکند: «و چنین ناخجسته را بدتر، که هر نیکویی جهان آورد، گوید من کردم. وگر او نگوید مردمان اندیشند به تَبَه، که آنچه از دانش رسید این کرد؛ و از مغشاه هیچ نگویند! که بود جز جم که از تاک نبید برآورد، که سر همه نوشنیدنیهاست؛ و جز بدان آرام و خرمی کس ندید؟ و که بود که جام و پیاله فرمود ساختن؛ که در آن باده به کام دوست، از خون دشمنان خوشتر؟»
جم که خود را دارای قدرتی خدایی میداند تعریف میکند: «آری من که جمام، فرمان هورمزدِ کردگار نبردم که فرمود بیا ای نیکچهر پیامبر ما باش با مردم؛ و وی را گفتم مرا بس است جم بودن و جهانداری!»
اما باور بندار بیدخش این نیست، او میگوید که هرآنچه در روزگار جم رخ داده است نتیجه دانش بوده است: «اینها همه از دانش بود! باد این سخن ببر و کوه این فریاد بازآور و رویینهدژ تو در میانش گیر تا نگریزد! تو ستیزهخو که اینک چون دانشم - که به من میخندد - مرا در میان گرفتهای! اینها همه از دانش بود! ایشان همه دیوان و دیوخویان بودند - سوار گردن هم - که جنگافزارهایشان استخوان برادران و فرزندان بود؛ و زهِ کمان از روده هم داشتند! ایرانویچ زیر سم ایشان پست شد. تا جم جهاندار را درخواستم که کارزار واپسین به دانش بسپار!»
و بندار بیدخش تعریف میکند که چگونه به مدد دانش، جم و ایرانویچ را از چنگ دشمنان رهاند و بیماریها را برانداخت. او تعریف میکند که چگونه از کودکی در پی دانش گشته است و در سنگنبشتههای ملتها و زبانهای دور نگریسته است و بندار بیدخش که جم را غمخوار مردمانش میدانست، دانشش را گرد آورد و جام جهانبین را پس از ۱۰ سال تلاش برای جم ساخت تا از حال جهان در همه حال آگاه باشد. اما جم از او میپرسد: «چون این باز توانی ساخت؟» و بندار بیدخش پاسخ میدهد: «نه شایستهتر از این!» و جم که ذرهذره بیشتر نگران میشد از بندار میپرسد که در ازای این جام پاداشی میخواهد؟
بندار چنین میگوید: «گفتمش تو مرا میدانی؛ دیرخوابی زودبیدارم به کارِ مردم اندیشی، سخت افتاده! و این در کار بهروزی شما کردم، بی چشمداشت!»
اما جم نمیتواند چنین چیزی را باور کند: «آیا از دیوان نشنیدهای که گنجها زیر سر دارند و بر دیدن آنها کورند؟ شاید تو رنجه شوی که پاداشی همسنگ رنج تو ما را در گنجخانه نیست و مباد این دانش آنجا بری که تو را پاداش همسنگ دهند!»
و جم اینچنین است که اسیر خودبینی و غرور میشود. همچنانکه در شاهنامه فردوسی چنین آمد:
جهان سربهسر گشت او را رهی/ نشسته جهاندار با فرّهی
یکایک به تخت مهی بنگرید/ به گیتی جز از خویشتن را ندید
منی کرد آن شاه یزدان شناس/ ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
و جم با خورشید خود را برابر میبیند و چنین میگوید: «مهر ستوده، آی مهر آتشین، من از تو چه کم دارم؟ تو که از آن بالا چشم بر زمین داری؛ تو که گردونه در آسمان میرانی - تو مِهرِ هزارگوشِ هزارچشم؛ دارنده دشتهای فراخ - تو چه میبینی که من نمیبینم؟»
و اینچنین بندار بیدخش در بند میشود: «بیگمان او مرا در جامی که خود ساختهام میبیند. مبادا به رنج من شاد شود! پس ای شادمامی که در بهشت خانه داری، لبخندی به چهرهام وام بده! ... آری بیگمان او مرا در جامی که خود ساختهام میبیند؛ پس بِهِل تا کارنامه آغاز کنیم!»
جم در مرز جنون
اما جم با اینکه بندار بیدخش را در بند کرده است هنوز نگران است: «آیا پیش از این جامی دیگر نساخته و با وی نیست؟ ای جام بشتاب و او را نشان بده در چه کار است که تا ندانم آسودگیم نیست! این کوه است و این رویینهدژ و این اوست! دیدمش! میبینم! در رویینهدژ با وی چندان چیز نیست که بدان جامی توان ساخت. مگر در آن کلات جادوکرد پنهانخانهای دارد؛ ناپیدا از چشم تو ای جام؛ و او را هرچه خواستی بندگان به بندگی ببرند. ما چه میدانیم در سر نگهبانان چیست؟»
پس از این رو جم مردی را به رویینهدژ میفرستد تا از راز بندار بیدخش آگاه شود: «بیا تو که روزگاری شاگرد وی بودی و امروز از بخت خوش رازنویس منی؛ نوشتن فروبگذار و به بندگی وی برو؛ با وی چندان بتاب تا راز وی بدانی ... وگر جامی نزد وی دیدی درفشی به رنگ خون بر سر دژ کن تا در چاره بنگرم!»
اما شک لجامگسیخته جم را برآشفته است و تصمیم به قتل او میگیرد: «نه! نه! نه! من او را به رویینهدژ فرستادم و این بس نیست! چه باید کرد اگر شاگرد استاد را درودخوان شود و بندگی به جای آرد و آن این را در کنار گیرد و به یاری هم جامی نو بسازند؟ نه! مرا چاره مرگ اوست! بیایید؛ شما آن مهربانان باشید که خواب گریخته مرا به جای خود باز میآورید. بشتابید و بتازید و به پشت سر منگرید مگر با سر او!»
شاگرد به نزد بندار بیدخش میآید اما او به جم خیانت ورزیده است و جام جهانبین را با خود به نزد بندار میآورد: «و این چیست با تو؟ چیزی پوشیده که به پیاله خون مانستی. این کاسهای نیست که در آن سر بریده من با چشمان بینگاه به جم خواهد نگریست؟ یا پیمانهای که پیش از مرگ بدان گلویی تازه کنم؟ این راز هرچه باشد، پرده از آن بردار! هان، پس این جام جهانبین است که من ساختم!»
و جم که حالا جامش را گم کرده است و به دیوانگی میگراید از دستور قتل بندار بیدخش پشیمان میشود: «دیگر چگونه در کار جهان مینگری؟ و کیست چون اویی که چون آن بسازد؟ نه نباید خون وی میریختم! نه پیش از آنکه جام دیگری بسازد!»
و جم شاه سوارانی را میفرستد از پیِ قاتلان بندار بیدخش تا حکم قبلی را منسوخ کنند و بندار را زنده بیاورند و بندار همه چیز را در جام میبیند: «دیدمش! پس اینست؛ کسانی شتابنده با فرمان مرگ من؛ و کسانی کند با فرمان زندگیام! چه زود آنچه میپنداشتم شد. بگریزم؟ به کجا؟ نمیدانی که از رویینهدژ جز به مرگ راهی نیست؟»
و جم حالا از کرده خود پشیمان است و میهراسد که دیگر هرگز جامش به کف بازنگردد: «آی جم این چه گمان بود؟ چرا چنین چون و چند؟ که اگر وی خواستی جام به دیوکان بِهِلد و با دشمنان دست یکی کند، پیش از آن میکرد که تو را این جام ارزانی کند! دوست چرا به زندان کردی به دشمنکامی!»
دانشی همقیمت جان
و از آن سو بندار بیدخش حاضر نمیشود تا چگونگی ساخت جام را به شاگردش بیاموزد چراکه آنگاه دیگر جانش ارزشی برای جم نخواهد داشت: «بدان که من تهیدستم و چیزی از جهان با من نیست؛ مگر راز این جام؛ که چون تو را آموختم از آن پس آری، در چشم تو خیرهچشم جانم به زندگی نیرزد و آن پایان من است».
اما جم که دیگر امیدش را به یافتن جام از دست میدهد فرمان میراند تا در تاریخ چنین بنویسند: «بر خشت خام بنویسید: یاوهای گفتند؛ هرگز کس این جام ندید! میان ما این دانشها دیده نشده!»
و سرانجام قاتلان پیش از همه به رویینهدژ میرسند تا بندار بیدخش را بکشند و بندار بیدخش تصمیم میگیرد تا جام جهانبین را از میان ببرد تا در دست جم که به دانش پشت کرده نیفتد. نمایشنامه «کارنامه بندار بیدخش» چنین پایان میگیرد: «اکنون پشت درند! هیچ کبوتری نرسید و پیکی در نکوفت! آیا مرا به ایشان وا میگذاری تا به دلخراشترین دشنامها لگدکوبان بکشند؟ ... نه، این دانش تو را نخواهم گفت! نه! بِهِل دانش بمیرد آنجا که در پنجه مرگاندیشان است؛ و سودهای آن همه بر زیان میکنند. و پیش از مرگ، من این جام بر سنگ میکوبم و ما هردو میشکنیم ... آری بمان و داستان این جام بر پوست بنویس و بر مردمان بخوان؛ تا نگویند ما این دانش نداشتیم!»


















