رنج روی رنج؛ روایتی از خانوادههایی که آرامششان را با جنگ از دست دادند

اعتماد/متن پیش رو در اعتماد منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
نیره خادمی| رنج از دست دادن دیوار و سقف و سرپناه در جنگ برای خانوادههایی که از پیش با معلولیت یا اختلالات عصبی و ژنتیکی دست و پنجه نرم میکنند، تنها یک ویرانی فیزیکی نیست، بلکه به معنای «رنج روی رنج» است. برای آنها، از دست دادن خانه به عنوان پناهگاه نیازهای خاص میتواند فروپاشی نظم زندگی و از دست رفتن امنیت روانی را به همراه داشته باشد و به فاجعه تبدیل شود. بر اساس آمارهای سازمان بهزیستی حدود ۸۲ خانواده از مددجویان بهزیستی در جنگ اخیر بهطور کامل خانه و زندگیشان را از دست دادهاند. «اعتماد» به همین بهانه، به روایت مشکلات و دغدغههای سه خانواده آسیبدیده با این شرایط پرداخته است؛ خانوادههایی که علاوه بر گرفتاریهای عادی جنگ، معضلات مضاعفی نیز دارند.
شروع زندگی از زیر صفر
«عکس! از من مگه عکسی هم داریم؟» این آخرین جمله ندا سلیمانی خلاصه همه آن چیزی است که بر خانواده آنها رفته. آنها حتی دیگر یک قطعه عکس هم ندارند که به گذشته وصلشان کند چه برسد به وسایل برند خانه نقلی و کوچکشان در جنوب تهران. ندا کمبینایی شدیدی دارد و زندگی، آدمها و اجسام و رد تمام چیزهای رنگی، برایش سایه روشن است. بیش از ۲۰ سال در آن خانه و محل، زندگی کرده بود و تا همین سه ماه پیش، خانه پدری و تمام کوچه پسکوچهها و حتی فروشگاههای محله برایش، محیطی آشنا بود. همان خطوط محو و آشنایی که به چشمش میآمد میتوانست کمک کند تا بدون وابستگی به محل کارش برسد، اما به یکباره شرایط فرق کرد. ۱۱ اسفند، روزی که موشکها مدام ساختمانهای کلانتری و پایگاههای بسیج و سایر مراکز نظامی و غیرنظامی جنوب تهران در منطقهشان را هدف قرار میداد آنقدر وحشت به جانشان افتاد که با همان لباسهایی که تنشان بود به سمت شهر پدری حرکت کردند. پیش از این هر بار که به شهر پدری میرفتند، مسیر برگشت به سمت خانه بود، اما اینبار خانهای در کار نبود و باید با دستهای خالی به مکانی ناآشنا میرفتند که هیچ چیزش برای آنها نبود. جمعه ۲۲ اسفند خانهشان مورد اصابت موشک قرار گرفت. اول از همه یکی از اقوام به محل رفت و خبر را تایید کرد؛ خانهای که پارسال آن را بازسازی کرده بودند، ویران شده بود؛«تمام اثاثیه منزل، کتابهایم و چیزهایی که مربوط به گذشته ما بود، یادگاریهایی که عتیقه شده بود، آلبوم خاطرات و مدارکمان از بین رفت. آنقدر با اضطراب خانه را ترک کرده بودیم که هیچ چیز با خودمان نبردیم. فکر میکردم اگر هم بزنند مثلا فقط در و پنجرهمان میشکند. در این شرایط برخی زخم زبان میزنند که چرا وسایلتان را برنداشتید، البته بندگان خدا میخواهند دلجویی کنند. داشتیم زندگیمان را میکردیم که اسراییل آمد و زد. حالا شهرداری یکبار میگوید خانه شما در طرح است یک مقدار بگیرید و بروید. یکبار یک چیز دیگر آنهم در شرایطی که با پولی که میدهند ما دیگر نمیتوانیم خانه بخریم. مدام به جلسات مختلف دعوت میشویم و میگویند که هیچ چیز تعیین تکلیف نشده و هر چه سریعتر ما باید خانه دیگری را اجاره کنیم و از آنجا خارج شویم. شهرداری به ما گفت خانه اجاره کنید ما حتی بیعانه دادیم، اما بعد گفتند هنوز پول نیامده.مدام در انتظاریم. درباره اثاثیه منزل هم هیچ اقدامی نشده است تمام اثاث منزل ما برند بود، مگر ما میتوانیم دوباره مثل همانها را بخریم.از کجا بیاوریم هم اثاثیه بخریم و هم خانهای دیگر. با این وضع جامعه و تحریمها از پس آن بر نمیآییم. دغدغه ما این روزها تهیه اثاثیه منزل است، دغدغهمان خانه است که میگویند آن را نمیسازیم، اما مگر ما خواستیم خانه را بزنند. شبها خواب چیزهایی که دوست داشتم را میبینم. از خواب بیدار میشوم و میگویم اینجا کجاست؟ بعد یادم میافتد که در اسکانم.» از بلاتکلیفی و وعدهها میگوید و اینکه مثلا مسوولان فقط میروند روی خرابههای خانهشان عکس میگیرند اما به وعدههایشان عمل نمیکنند؛«این را هم بگویم، حمایتهایی هم دارند و پذیرایی کردند. اینطور نیست که نمکنشناس باشیم. از روزی که آمدیم تهران به ما اسکان داده شد ولی نمیدانیم تا کی؟ البته اول هتلی در شوش را به ما پیشنهاد دادند، اما برای من سخت بود، بنابراین ترجیح دادیم بیاییم اینجا. به هر صورت خوب است، اما اگر معلولیت جسمی داشتم مناسب نبود در آن صورت باید آسانسور و توالت فرنگی داشته باشد.»
پدر ندا سالمند است و چندین بیماری زمینهای همزمان دارد، بدون بیمه و حالا بدون خانه و وسایل خانه. این روزها بیشتر دختر عصای دست پدر و مادر است حتی در شرایطی که کمبینایی شدید دارد. روزهای نخستی که به محل اسکان وارد شد، تغییرات برایش سخت بود و خانواده کمک کردند تا با محیط و محله جدید آشنا شود؛«قبلا محل کار من به خانهام نزدیک بود و پیاده میرفتم، اراده میکردم ده دقیقه بعد خانه بودم ولی هتل ما الان غرب تهران است و محل کارم همانجا.خیلی زمان برد تا مسیر را با مترو یاد بگیرم و سختیهای خودش را داشت به علاوه که شهر برای ما مناسبسازی نشده است تا بتوانیم بدون دغدغه تردد کنیم. خیلی بیشتر در این مورد به فکر فرو میروم؛ از لحاظ امنیت زندگی چه اتفاقی میخواهد برای ما بیفتد؟ من با این معلولیت نه تنها نمیتوانم به آینده فکر کنم که باید به این فکر کنم که چطور دوباره به زمان حال خودم برگردم و تمام خسارتهایمان جبران شود. شرایط سخت میگذرد. ناراحتکننده است که پدر و مادرم را میبینم که سالیان سال خانه و زندگی را به سختی ساختند که حالا تخریب شده. ما سالها در خانه شخصی بودیم، اما حالا میگویند مستاجر باشید و یک متر هم اینور و آنور نشود.این روزها در بلاتکلیفترین عرصه زندگیمان هستیم.»
او هم مانند بسیاری از کارمندان در زمان جنگ دورکار شد و مجبور بود که سیستم کاری و کامپیوتری که مناسبسازی شده بود و با آن کار میکرد را به خانه ببرد، اما در جنگ آن سیستم و کامپیوتر هم مانند بقیه لوازم منزلشان از بین رفت، بنابراین مجبور شد هزینه کند که یک کامپیوتر استوک به جای آن بخرد تا بتواند آن را در دفتر کارش جایگزین کند؛«به خدا قسم بعد از این همه وقت، هنوز کامپیوتر من همان کامپیوتر کاریام نشده و هنوز درگیرم. کارهایم لنگ میماند، چون سیستم من خاص بود و برنامههایی داشت که کار با کامپیوتر را برای افراد دارای معلولیت با آسیب بینایی مثل من راحتتر میکرد و از کامپیوتر دیگری نمیتوانم استفاده کنم. این سیستم کامیپوتر شخصی خودم بود که با آن کار انجام میدادم. از طرف دیگر یک روز که رفتیم سر ساختمان تخریب شده گوشی موبایلم افتاد و شکست، همان گوشی که پارسال ۴۰ میلیون تومان خریده بودم، امسال خریدم ۹۰ میلیون، چون آن گوشی هم برنامههای خاص شرایط خودم را داشت و با آن میتوانستم کار کنم. مگر من چقدر درآمد دارم، این فشارهای روانی خیلی زیاد است. معلوم نیست چه میشود. میدانید ما با این اتفاق حتی دیگر در نقطه صفر هم نیستیم ما منفی هستیم، چون پارسال برای بازسازی خانه، وام برداشته بودیم و هنوز قسط آن را پرداخت میکنیم. عمر ما رفت... بابا میخواست دندانهایش را درست کند و ۵۰۰ میلیون هزینه دندانهایش را کنار گذاشته بود حالا دیگر نمیتواند این کار را انجام دهد. بنده خدا ماسک میزند.»
پسرم از ترس ما میترسید
پنجمین روز جنگ همانطور که امید از قبل حدس زده بود، بالاخره موشک به خانه او و همسرش اصابت کرد و تمام زندگیشان تبدیل به پودر شد. نه تنها همه وسایل خانه که تمام اسباببازیهای پسرشان که در طیف اوتیسم قرار دارد هم در هم کوبیده شد و حالا آریا دیگر کمدی ندارد که در آن را باز کند و از میان اسباببازیها یکی را برای بازی انتخاب کند، بنابراین چون مثل بچههای دیگر نمیتواند با کلام این دلتنگیاش را به پدر و مادرش برساند، گریه میکند و جیغ میکشد. خانه اجارهای آنها در جنوب شرق تهران و روبهروی یک پادگان نظامی بود که روز اول جنگ آن را به خاطر سر و صداها ترک کردند و به خانه عمهاش در محل دیگری از تهران رفتند، اما روز پنجم متوجه شدند که موشک به آنجا اصابت کرده و خانه کاملا تخریب شده؛«فقط رختخوابهایمان سالم مانده بود، چون در کمد بود.» شرایط فرزند آنها ویژه است، بنابراین محلهای اسکانی که به آنها پیشنهاد شد مناسب حالشان نبوده و حالا با قرض از دیگران و همینطور لطف صاحبخانه که پول پیش آنها را به سرعت به آنها پرداخت کرده فعلا توانستهاند خانهای اجاره کنند و وسایل خیلی کمی برای خود بخرند؛«از طرف انجمن اوتیسم هتل لاله را هماهنگ کردند، اما چون بچه من ۶ ساله و بیشفعال است خیلی میدود، بنابراین آنجا مناسب ما نبود. شهرداری هم به ما هتلی در میدان شوش را پیشنهاد کرد، اما باز هم با شرایط پسر ما جور نبود. رفتیم به خانه عمهام. بعد هم صاحبخانه چون شرایطم را میدانست با وجودی که خانهاش تخریب شده، پول پیش من را از پول پسرش در بانک پرداخت کرد درحالی که جریمه هم شد. برای اجاره و تهیه اثاثیه، مقداری هم از دیگران قرض کردم. فعلا داریم برای بقا زندگی میکنیم.» او درباره شرایط آریا در زمان جنگ و تاثیرات آن بر این روزهایش توضیح میدهد: «بچه من کلام ندارد، اما بههم ریخته بود و این در رفتارهایش نمایان بود. گریه میکرد، بیقرار بود. یکدفعه در خانه میدوید، جیغ میزد. جایی هم نداشتیم برویم، بنابراین زیر آتش ماندیم. حالا هم که همچنان بههم ریخته است. به تلویزیون، آب و اشیا نگاه میکند و حرص میخورد. کلیشههای جدیدی پیدا کرده است که قبلا نداشت. اصولا زمانی که کودک بر اثر ترس و ناامنی بههم بریزد یا در جای شلوغ باشد و راحت نباشد، کلیشههایش اضافه میشود. در آن روزها صدای انفجار که میآمد شاید متوجه جنگ نمیشد، اما از ترس ما میترسید، چون این بچهها مثل یک بچه هفت ساله که اوتیسم نیست، درکی از انفجار و جنگ و خشونت ندارند، بنابراین ترسشان از بچههای دیگر در این زمینه کمتر است، اما نسبت به استرس و خانهای که در آن استرس هست حساستر هستند و بیشتر بههم میریزند. از صدای انفجار میترسید و بههم میریخت، مثلا با دست گوشش را میگرفت یا تندتند کلیشه میزد و بیدلیل گریه میکرد، چون کلام ندارد، بنابراین درونریزی دارد و همین شرایط را بدتر میکند. این بچهها با چیزهایی که دوست دارند، بازی میکنند ولی نمیتوانند مثلا بگویند؛ من خرسمو یا فلان اسباببازیمو میخوام. هر چیزی اعصابش را بههم بریزد باید حدس بزنیم. بعد از تخریب خانه، وسیلههای بازیاش هم کم شده مثلا دوچرخه سوار میشد یا میرفت درِ کمد را باز میکرد پازلهایش را میآورد. الان اینها نیست، بنابراین گریه میکند. مادرش زنگ میزند با او حرف میزنم یا بچه را میبرم بیرون تا دوری بزنیم.»
آنطور که میگوید تاکنون هیچ چیزی از سمت بهزیستی و شهرداری به آنها تعلق نگرفته است و فقط انجمن اوتیسم ارغوان به آنها کمک کرده؛«جوابی ندادند. درباره اثاثیه گفتم به آنها که ما زورمان نمیرسد. بهزیستی که اصلا هیچ و البته از شهرداری چند بار آمدند لیست برداشتند، اما باز هم هیچ. درست است مملکت در بحران است و ما هم ایرانی هستیم. ما که نمیگوییم فلان ... ولی حداقل خانوادههایی که فرزندی با این شرایط دارند را در اولویت بگذارند، نه به خاطر پدر و مادر، بلکه به خاطر رفاه این طفلهای معصوم. دروغ نمیگویم به خدای احد و واحد از اول جنگ تا به الان یکهزار تومانی به ما کمک نکردند. اصلا آدم بزرگها مهم نیستند ولی این بچهها یا بچههای دارای معلولیت یا مثلا سرطانی و بیماریهای خاص باید در اولویت باشند. میدانم شرایط مملکت سخت است، من هم مملکتم را دوست دارم و ایرانیام. به کشور ما تعرض شده، میدانم ولی حداقل برای این بچهها کاری کنید. این بچهها، فرشتههای بیبال و بیزبان هستند که همینطور از بچگی زجر کشیدند و اذیت شدند. هزاران مدل دارو خوردند، آمپول زدند و از دو سالگی زیر آزمایشهای سنگین رفتند، ظلم است. متاسفانه اصلا اوتیسم در ایران حمایت نمیشود و کسی نمیداند که چیست. آگاهسازی در زمینه این بچهها انجام نشده و مثلا وقتی در خیابان کلیشه میزند، مردم چپچپ نگاه میکنند. از نظر من بدترین مریضی است، چون بچهها درک ندارند خیلی مواقع آنها را میدزدند و هزار بلا سر آنها آورده میشود، اما اینقدر پاک هستند که اصلا نمیدانند بدی چیست. حتی یک نفر آنها را کتک بزند، میخندند و فکر میکنند شوخی است.»
شوکه بودیم
فاطمه اصفهانی زن ۳۹ ساله و آسیبدیده دیگری است که در این گزارش با او گفتوگو شده؛ سرپرست خانوار و مادر علیرضا، نوجوان ۱۲ ساله سندرم داون. بغضهایش تمامی ندارد و صدایش مدام میلرزد، سعی میکند بغضش نشکند. در حوزه مدیریت کار میکند، پیش از جنگ هم در تلاش بود که کسب و کار خودش را راهاندازی کند، بنابراین در آن خانه اجارهای که روبهروی ساختمان پلیس پیشگیری در خیابان کارگر بود، جز وسایل خانه و وسایل پسر ۱۲ سالهاش علیرضا؛ میز و صندلی اداری، کامپیوتر و لپتاپ هم داشت که حالا همه آنها از بین رفته است؛ «آن روز از شانس خوبمان خانه نبودیم اگر خانه بودیم چیزی از ما باقی نمانده بود، حالا که نگاه کنید هیچ جایی از آن خانه سالم نمانده که فکر کنید اگر ما در خانه بودیم مثلا در آن قسمت خانه سالم میماندیم. ما چند روز قبل به اصرار پدر و مادرم که اصفهان هستند به آنجا رفتیم. زمانی که مدیر ساختمان در تماسی این موضوع را گفت، اول فکر میکردم آسیب جزیی است و مثلا شیشه شکسته ولی یکی از همسایهها فیلمی برایم فرستاد که دیدم کل منطقه با خاک یکسان شده و فهمیدم عمق فاجعه چقدر شدید بوده است. فیلم دیگری هم پیدا کردم و چند روز بعد هم دوستانم رفتند و به سختی توانسته بودند وارد منطقه شوند، کل کوچه خراب شده بود. واحد من جزو بیشترین تخریبها بود و همه وسایل منزلم هم از بین رفت. خانه ما گرید «دی» است یعنی بالاترین سطح تخریب و بدون قابلیت بازسازی... چند روز اول اینقدر شوکه بودم که اصلا نمیتوانستم بخوابم و گریه کنم. این وسایل حاصل تمام سالهایی بود که کار کرده بودم. خدا رو شکر که خانه نبودیم و واقعا خدا به علی رحم کرده بود. وسایل خانه من طوری آسیب دید که حتی قابل تعمیر هم نبود و حالا اصلا نمیدانم چه کار باید بکنم.»
البته حدود ده روزی زمان برد تا آنها بتوانند اسکان دریافت کنند، بنابراین چون جایی برای ماندن نداشتند در آن روزها به خانه دوستان و آشنایان در رفت و آمد بودند و او حالا هم هر روز سرگردان در ادارات مختلف است؛«انگار یکی از شغلهایم این است که هر روز یکسر به شهرداری بروم و با خودم مدارک ببرم. سامانهای برای بارگذاری مدارک نیست. به قدری که در این مدت مرخصی گرفتهام حتی کار من با مشکل مواجه شده. البته فشار کاری زیادی روی کارمندان شهرداریها هست و شهرداران هم همینطور، منتها فرآیندهایشان درست نیست، بنابراین تسریع در پاسخگویی و رفع نیاز مردم اتفاق نمیافتد.البته خودم آسیبدیده شدید هستم و درک میکنم، اما مردم هم برایشان جا نیفتاده است که در شرایط بحران کمی بیشتر درک کنند. گاهی پرخاشگری میکنند و انرژی کارمندان گرفته میشود. برآیندشان بهبود داده نشده و مدیریت بحرانشان ضعیف است و من این را دوسویه میبینم. از آن طرف هم گاهی مسالهای را رسانهها اعلام میکنند هنوز هیچ ابلاغی به دستگاهها و کارمندان نشده است و همین موضوع باعث حجم بالای مراجعه مردمی به آنها میشود.»
او درباره علیرضا و حس و حالی که در آن روزها تجربه کرد، توضیح میدهد: «در جنگ دوازده روزه تلاش کردم که حس ترسم را به علیرضا منتقل نکنم و تحت تاثیر نباشد، اما نمیشد، چون اطراف خانه را میزدند. به هر حال خیلی هم درباره جنگ توضیح نمیدادم و حس کردم فضای علی متفاوت است و کمتر تحتتاثیر قرار میگیرد، اما در این جنگ، مدام آسمان را نشان میداد و صدای بمب در میآورد که منفجر میشود. مثلا یکدفعه میگفت؛ ب...مببب.. من سعی میکردم آرامش کنم، اما مدام برای من توضیح میداد که از آسمان صدا میآید. برایم حس ترس را توضیح میداد و اینکه خانه خراب میشود و میترسد. من هم سعی میکردم حس اطمینان را به او برسانم و میگفتم اتفاقی نمیافتد. چند روزی که اصفهان بودیم و فهمیده بود برای خانه چنین اتفاقی افتاده سعی میکرد من را آرام کند. صبح که نمیتوانستم از رختخواب بلند شوم صبحانهاش را میآورد بالای سرم و لقمه درست میکرد و به من میداد.» صدایش میلرزد؛ «به هر حال این تاثیرات بود تا اینکه آمدیم و خانه را دیدیم. خیلی شوکه شده بود و باورش نمیشد. میخواست کمک کند، اما خانه به شدت ناایمن بود. مدام هم گریه میکرد. چند روزی که مجبور بودیم برویم خانه وسایلی جمع کنیم، خیلی سخت بود. علی مستاصل بود و در آن روزها حتی مدیریت کردن خودم هم سخت بود. دو هفته اول من بچه را در اصفهان و پیش پدر و مادرم که سنی هم از آنها گذشته است، گذاشتم. به هر حال شرایط بچه من سخت است و بهرغم اینکه پدر و مادرم شرایط را میدانند ولی کنترل او برای آنها هم سخت بود. حالا هم در هتل هستیم همیشه و حتما باید خیلی کنترلش کنم. هیچوقت آسیبی نمیرساند ولی چون بچههای عادی اغلب از بچههای سندرم داون دوری میکنند، برخوردهایی ایجاد میشود و کل ماجرا مساله است. مدیریت کردن علی در هتل خیلی سخت است. حوصلهاش هم آنجا سر میرود.» فاطمه درنهایت نسبت به عملکرد بهزیستی در این مدت گلایه دارد و میگوید که وقتی به یکی از شعب آن مراجعه کرده، بسته بود یا تماسهایش بیپاسخ مانده؛«خیلی اذیت شدم و پاسخگو نیستند. از ابتدا هم نتوانستم خدمت خاصی از آنها برای علی دریافت کنم.»
از حدود یکی، دو هفته پیش به او گفتهاند که باید هتل را تخلیه کند، اما نه صاحبخانه پول پیش را پرداخت کرده و نه شهرداری کمک کرده؛ «وقتی جایی نداریم کجا باید برویم؟ تا زمانی که بیرونمان نکنند اینجا هستیم. از زمانی که به ما گفتند دوباره استرس به من وارد شد که الان کجا باید بروم؟ من باید پول داشته باشم که دنبال خانه بروم. البته برخوردها خوب بود، اما ما به لحاظ عملی مبلغی دریافت نکردهایم که مثلا بگویم بین من که سرپرست خانوار هستم و یک بچه سندرم داون دارم با افراد معمولی تفاوت یا اولویتی قائل بودهاند.»
به واسطه نقد و گلایههایی که به عملکرد بهزیستی و شهرداری تهران دستکم در مورد این سه خانواده مطرح بود، «اعتماد» با مسوولان بهزیستی و شهرداری تهران تماس گرفت. تماسها با مسوولان بهزیستی برای دریافت پاسخ، بینتیجه ماند و مسوولان شهرداری هم البته ترجیح میدادند که پیش از پاسخ، نقدهایی را نسبت به رسانهها و عملکرد دولت مطرح و تاکید کنند که اساسا بحث اسکان اضطراری افراد آسیب دیده در جنگ، طبق قانون برعهده شهرداری نیست و برعهده هلالاحمر است. این درحالی است که طبق گزارش خبرگزاری آنا، براساس ساز و کاری که دولت و مدیریت شهری به دنبال خسارت به منازل و اموال برخی شهروندان برای اسکان اضطراری و جبران خسارات تدوین کردهاند، مسوولیت اسکان آسیبدیدگان در شهرهای بالای یک میلیون نفر برعهده شهرداریهاست و در شهرهای کوچکتر این وظیفه به وزارت راه و شهرسازی و بنیاد مسکن انقلاب اسلامی واگذار شده و البته قرار است برای جبران خسارات و اسکان موقت، تسهیلات قرضالحسنه بین ۳۰۰ تا ۷۰۰ میلیون تومان با بازپرداخت یک تا دو ساله هم برای آسیبدیدگان درنظر گرفته شود.
فارغ از اینکه طرحها و دستورالعملهای جدید برای اسکان شهروندان آسیبدیده چه میگوید، حمید صاحب، مدیرکل سلامت شهرداری تهران هم این را به «اعتماد» گفت که درباره افراد دارای معلولیت، اولویت خاصی درنظر گرفته نمیشود و مثل بقیه شهروندان با آنها برخورد میشود، اما اگر مورد خاصی باشد پس از دریافت اطلاعات آماده بررسی و حل مشکلات هستند. براساس گفتههای سید جواد حسینی، رییس سازمان بهزیستی کشور در جریان این جنگ، ۱۷۰۰ واحد مسکونی مددجویان آسیب دید؛ ۸۲ واحد بهطور کامل تخریب شد و سایر واحدها هم بین ۲۰ تا ۸۰درصد خسارت دیدند. فاطمه عباسی، معاون امور توانبخشی سازمان بهزیستی کشور پیش از این در هفته سوم جنگ از آمادگی سازمان برای بازسازی منازل آسیبدیده معلولان در جنگ خبر داده و دوم اردیبهشت هم جواد حسینی، رییس این سازمان از بازسازی ۱۲۰۰ منزل آسیبدیده مددجویان بهزیستی در جنگ اخیر سخن گفته بود.
درباره خسارت به لوازم منزل آسیبدیدگان
ماجرای خسارت به لوازم منزل آسیبدیدگان موضوع دیگری است که در جنگ دوازده روزه و جنگ اخیر بارها مطرح شده است. این وظیفه البته برعهده دولت است و زاکانی، شهردار تهران هم گفته است که شهرداری فرمهای خسارات اسباب و اثاثیه را تکمیل میکند، اما مسوولیت پرداخت خسارات این بخش را دولت برعهده دارد. به تازگی لطفالله فروزنده، معاون شهردار تهران از ارایه اطلاعات کارشناسی پرداخت خسارات لوازم منزل و خودروهای آسیبدیده در جنگ سوم به دولت خبر داده است. در سیامین روز اردیبهشت جلسهای میان دبیرکل انجمن لوازم خانگی و معاون رییسجمهور درباره تامین مالی واحدهای آسیبدیده مستقیم و غیرمستقیم از جنگ برگزار شد. یکی از موضوعات این جلسه برنامهریزی و هماهنگی برای تامین لوازم خانگی واحدهای مسکونی آسیبدیده از جنگ در چارچوب مسوولیت اجتماعی صنعت لوازم خانگی کشور بود و در همین راستا هم حدود ۳ هزار دستگاه تلویزیون، ۱۹۰۰ دستگاه یخچال، ۱۵۰۰ دستگاه کولر آبی، ۷۵۰ دستگاه اجاق گاز و سایر اقلام ضروری خانگی به عنوان نیاز مناطق خسارتدیده برآورد شده است.
معاون بازسازی و مسکن روستایی بنیاد مسکن انقلاب اسلامی هم البته روز دوشنبه از آغاز روند جبران خسارت اسباب و لوازم منازل آسیبدیده جنگ خبر داد.
در جنگ دوازده روزه هم طرحهای دولت و شهرداری شامل پرداخت کمکهزینه، تامین لوازم خانگی توسط تولیدکنندگان داخلی و اسکان موقت آسیبدیدگان مطرح بود اگرچه هنوز خسارتهای لوازم منزل از آن جنگ بهطور کامل پرداخت نشده است. تنها دو روز پیش از آغاز جنگ سوم در سومین جلسه ستاد بازسازی جنگ تحمیلی دوازده روزه به ریاست محمدرضا عارف، معاون اول رییسجمهور او با تاکید بر لزوم جبران هر چه سریعتر این خسارات، ضربالاجل یک هفتهای به شرکتهای دولتی منتخب داده بود تا از محل ایفای مسوولیتهای اجتماعی خود، برای جبران خسارات اثاثیه منازل آسیبدیده اقدام کنند. هنوز مهلت یک هفتهای به پایان نرسیده بود که کشور وارد جنگ سوم شد و حالا بار مسوولیت دستگاهها برای جبران این خسارتها بیشتر شده است.
















